شاید زندگی در شرایط بی تعادل ما را به این سوال رسانده باشد که چرا ما همیشه در بی خبری و عدم تعادل زیست می کنیم؟
به نظر می رسد استفاده از افکار یونگین های معاصر کمی بتواند ما را به این جواب رهنمون شود.
اگرچه در ساحت علوم اجتماعی، ترکیب فضایی تفکر یونگ کمی غیر منطقی می نماید اما اگر بتوانیم این عقیده را در نظر بگیریم که تفکر یونگی نوعی نظام معرفتی خاص است و کاری به نظام معرفتی که ما در آن زیست می کنیم ندارد، کمی با هم آشتی می کنیم. اما با این همه به دلیل مشغله فکری این نظام که همانا انسان است میتوان ریسمان هایی به هم تنیده از از این دو نظم فکری به دست داد.
به نظر می رسد درد جامعه امروز ما تاحدی سرچشمه از تایپ پرسفونی آن دارد.
جامعه پرسفونی جامعه ای تقدیر گراست که مسئولیت اعمال خودش را به گردن قضا و قدر می سپارد. ظاهر معصوم و مظلومی دارد و درونی که پر از حیله گری های کودکانه است. با بی مسئولیتی شانه از زیر با تعهداتش خالی می کند اما خود را به مظلومیت می زند. و خودش از این گونه زیستن نفع می برد اما این وضع منجر به رشد طولانی مدت این جامعه نمی شود. او به این وضع عادت کرده است.
یکی از مهمترین ویژگی های جامعه پرسفونی که در کنار بی مسئولیتی هایش درد بزرگی است قهرمان پروری و انتظار همیشه برای یک ناجی است. او منتظر است که حرف خودش را از دهان یک قهرمان بشنود تا از آن سود ببرد و باعث نجاتش شود و سر بزنگاه هم وقتی عواقب تصمیم های قهرمان دامن او را گرفت قهرمان را به سطل زباله می اندازد و از او دشمن سفاکی می سازد.
قهرمان ها یکی یکی رشد می کنند و بعد ساحت مقدسشان آلوده به ننگی شده و به خاک می افتند. اگر با دیدگاه دورکیمی نگاه کنیم این جامعه ظاهر یک جامعه ارگانیک را دارد اما دقیقا روابط نظام مکانیکی را زندگی می کند. ضوابط جای خود را به روابط می دهند و زندگی از خرد ترین واحد ها که خانواده و گروها ی دوستی باشد تا کلان ترین آن ها که همه می دانیم! آلوده به درد خاله زنک بازی و بگو مگو های خرد است. چیزی که در نظام های زندگی غیر مدنی بهتر یافت می شود. و در نهایت همه چیز روی هواست. هدف گذاری وجود ندارد و همه منتظر دستور یک والد ناصح هستند. این جامعه مستعد قهرمان پروری از نوع توتالیتر است. و چه خوب این شرایط را می پذیرد. ظاهر اعتراض گونه دارد اما در باطن هیچ تکانی نمی خورد.
پر است از آرزو ها و تصاویر زیبا اما هیچ هدف گذاری مشخصی ندارد و برنامه ای هم نیست. در این جامعه برنامه طولانی مدت مفهومی ندارد و شما اگر از افراد بپرسید که برای ده سال بعد چه برنامه ای دارند کجا هستند اکثر آن ها به این فکر نکرده اند. این ویژگی در حال زندگی کردن و گاهی افسوس گذشته را خوردن و تحمل درد امروز با رویاپردازی و فانتزی پروری فردایی که نیست، توصیف حال جامعه پرسفونی است.
به نظر می رسد دو دلیل عمده برای پرسفون شدن افراد و از دید کلان تر جامعه وجود داشته باشد. یکی این که فرهنگ این جامعه نیل به این مضمون دارد. نهادینه شدن ارزش های فرهنگی و چیزی که ما آن را تقدیر گرایی صرف بدون سوال و جواب و حرکت می دانیم یکی از عوامل این اتفاق است. سپردن بی مسئولیت همه چیز به مذهب بدون تردید هم در این جامعه نهادینه می شود.
دیگری این که شخصیت افراد گاهی در رابطه با دیگری شکل می گیرد. به نظر می رسد که حضور پر رنگ یک والد دیمیتر که همیشه مسئول همه چیز است و همه چیز را بهتر می داند نقش بی مسئولیت یک پرسفون را به این جامعه می دهد. وقتی همیشه کسی هست که به جای تو فکر کند و بیاندیشد تو هیچ وقت رشد نخواهی کرد.
برای درک این جامعه در زندگی روزمره تصویر های زیادی وجود دارد. دستفروش های مترو که از فروش زیر پوش های ارزان قیمت تا سیگار و سنجاق سر و اسکاج ظرفشویی سودی بیش از یک کارمند می برند نگاه رئوف مردمی که برای پول خود برنامه ریزی ای ندارند را جلب می کنند. فقط در این جامعه حراجی های خیابانی شب عید که بونجول های یک ساله را می فروشند، از خود مغازه ها پرفروش تر هستند. و زن های این جامعه اگر پول برای خرید نان نداشته باشند حتما پول برای خرید یک ریمل گران قیمت دارند.
زن این جامعه همیشه نقش قربانی ظلم مردانه را بازی می کند اما به نظر نمی رسد آنقدر ها هم از قربانی بودن ناراضی باشد چون هیچ وقت مسئول زندگی خودش نیست و همیشه غیومیت یک غیم را نیاز دارد.
زن این جامعه زن انتخاب گر نیست همیشه منتظر انتخاب شدن است. هیچ وقت برنامه ای برای آینده ندارد و حتا اگر عالی ترین تحصیلات را داشته باشد برق یک حلقه زر برایش خیلی لذت بخش است. لذت بخش تر از این که فردای روز عروسی را بیاندیشد. و از فردا هم مرد برای او موجودی در حد جمله "همشون مثل همن" می شود.
مرد این جامعه در مقیاس کلان تری قربانی است. قهرمان پرور است. خاله زنک بازی دارد. محکوم به مردسالاری است اما مسئولیت و قدرت یک مرد مردسالار حقیقی را هم ندارد. تجاوز برای او امر بیگانه ای نیست. چه در امور زیستی اش و چه در امور مالی اش.
خلاصه این که جامعه پرسفونی جامعه جالبی است!
در حاشیه:
همه چیز خوب است... داریم از زندگی لذت می بریم خودمان برای خودمان!![]()
چه کسی می دونه وقتی که ما می میریم چه رخ میده؟ در پی هستی ای که هست ابدیتی ما را مدام به خود فرا می خونه... هیچ چیز بی دلیلی نیست... هنگامی که ما می میریم چه رخ می ده؟ چه چیز هست که ما را صدا می کنه چه کسی ؟ که ما با آغوش باز مثل پذیرفتن جنینی در زهدان یک زن و پذیرفتن مردی در اعماق تنمون آن ابدیت را صدا می کنیم و با آغوش باز مشتاقانه می پذیریم؟ چه رخ می ده در اون هنگام؟ نفس به شماره می افته... تپش ها نا منظم می شن و هسنی نظم جدیدی به تن تو می ده.... نظمی که می شکنه و در نظم بزرگتری پذیرفته می شه؟ چه رخ می ده هنگامی که ما به هنگام در حال پذیرش مرگ تسلیم نیاز به اون می شم؟ تسلیم به مرگی که خاسته تن ما روح ما ذهن ما و همه وجود ماست؟ گویی مرگ دری هست به سمت ابدیتی که ما را از تخم تنهایی در جسمی که هستی هماهنگی با مرگ داره هدایت می کنه؟
به راستی وقتی انسان می میره چه چیز را تجربه می کنه؟ طعم گس یک بوسه بین یک هماغوشی تلخ... انگار همه چیز در این جهان در حال عبور از ما هست و چیزی سیال هست... ما هستی سیالی هستیم... وجودی که پیدا نیست از کجا آغاز گرفته؟ نطفه بسته و به کدام سمت می ره.... به راستی وقتی ما می میریم چه چیز را تجربه می کنیم؟ چه رخ می ده که در انتهای این وحشت وهم آلود در حالی که همیشه از مرگ می گریزیم در لحظه های آخری مثل لذتی دردناک اون را با همه وجودمان پذیرا می شیم درست مثل پذیرا شدن یک زهدان وقتی بعد از ساعت ها هماغوشی جنینی را در خود فرو می بره.... و ما چیزی را می پذیریم که همه ما را در بر می گیره همه هستی ما... چیزی که ما به درونمان راه می دهیم و به سرعت در ما توسعه پیدا می کنه ، وسیع می شه . همه پیکرمون را در خود می فشاره و همه ما می شه چیزی وسیع تر از ما.... نهایتی که ما با آن می پیوندیم....
نمیدانم... آیا درد داره... چه چیز هست که ما را تسلیم می کنه در اون لحظه های آخری و چه رخ می ده که چشم ها باز تا آخر با ... تا نهایت باز می شن و نفس به شماره افتاده تکه تکه اما عمیق، عمیق می شه؟ نفس به شماره افتاده خمیازه می شه... تا آخرین کیسه های بسته همیشه بسته نفس گاه می ره و ما نفس می کشیم... مرگ را... و به درونمان فرو می بریم و اون همه ما را می گیره... همه ما را فرا می گیره و مثل تخم مرغی دور ما تنیده می شه و جسم از خواهش های دیگر ایستاده بی صدا، بی تنفس، عمیق می شه و به جای دیگری رجعت می کنه روح...
ما به کجا می ریم؟ کدام ابدیت ما را درون خودش نشخوار می کنه و و در حالی که ما آن را تنفس می کنیم و دورون خود می پذیریم درون اون گم می شیم... نا پدید می شیم.... مثل لحظه ای که عشق رخ می ده؟
در سیاهی به سمت ما باز می شه دری که ما در حال گریز از اون به اون به اعماق اون فرار می کینم و در اعماق اون فرو می رویم... چیزی شبیه از تو به تو فرار کردن گریختنی در تو و نا پدید شدنی که انگار چیزی را در خود فرو می بریم که ما را در خود فرو میبریه.... گریزی که نیاز ماست...
مرگ حادثه ای که مرز بین این عبوره به سمت نهایتی که ما را می بلعه....
اتفاقی که لاجرم رخ دادنی است و انسان از لحظه تولد اون را زندگی می کنه و هر نفسی دمی بازدمی را مرگ می کشه... مرگ را به درونش می کشه.و.. هستی اتفاقی دوگانه در درون خودش هست... چیزی مثل دو جنس بودن انسانی... مثل دو تکه بودن یک زن در نهایت خودش.... وقتی که به شور یک خواهش می رسه و جسم دو تکه می شه.... و روح
اون اتفاق ازلی رخ می ده... هر نفسی مرگ را به درون ما فرو بره و بیرون میاد گویی که ما مرگ را تنفس می کنیم تا زندگی کنیم تا زیستن معنا بیبه...
مرگ در است به عبور...
چیزی ورای انسانی که اون را در دوگانگی خودش تنفس می کنه...
و همه اون دم است که نطفه شکل می گیره . زن و زیستن و دوگانگی پایدار آغاز می شه...
و وهم آغاز می شه و انسان به تسلیم زانو خم می کنه و اون را می پذیره...
نیاز به مرگ مثل تمام کردن یک قطعه موسیقی با ملودی مناسب... مرگ تکه جدا نشدنی زندگی است. مر گ اتفاق رخ دادنی است که گویی ما را از درون خودمون به درون می کشه و ما در خود فرو می ریم در ابدیتی که هستیم و بیرون میاییم
و ما نیاز به مرگ داریم از لحظه تولد... گویی که مرگ قطعه تمام کننده زندگی است... قطعه ای که باید باشه تا معنا پیدا کنه هستی... قطعه تکمیل این پروسه و ما خواه و نا خواه اونو صدا می زنیم و به هر سمت که گام برمی داریم... به سمت اون می رویم...

و من امشب چقدر حس عمیق از این در به سمت تاریکی بی نهایت بعد از اون رفتن را اشتیاق کردم... گویی چیزی در اعماق من به اون سمت پر می کشید و بی قراری می کرد... در اعماق سینه ام...

انسان سر خورده در دنیای امروز، انسان خالی از عنصر معنا است. جامعه با هنجار ها و عرف ها و قوانینی که درست و غلط برای همه انسان ها یکسان نگاشته شده است سعی در یکسان سازی همه آدمها در کارخانه اجتماع را دارد. در حالی که افراد با پتانسیل های مختلف، نیاز به زیستن خود را آنگونه که خود هستند، دارند. این گونه است که جامعه با انواعی از ابزار به مقابله با فرد خویشتن میپردازد.
منظور من از فرد خویشتن، فردی است که دنبال باالفعل کردن پتانسیل های خویش است و خود را آنگونه می خواهد که هست. در حالی که جامعه از پیش تعیین شده که قوانین و سنت های دست و پاگیرش راه را بر خویشتن خویش بودن بسته است، با ابزار ها ی قدرتمند، راه را بر هر گونه سرکشی می بندد. منظور من از سرکشی، تخطی در حد جرایم حقوقی صرف نیست. تخطی در حد عرف ها و خود بودن هاست. جامعه ساعت کاری، فردی که شب ها زندگی می کند را به رسمیت نمی شناسد. احساس برای او مفهومی ندارد. ارزش هنری را آنگونه که در یک مجموعه دیوانسالارانه صرف، یا تجاری برای نیل به مقصودی غیر از اقتصاد به کار گرفته شود به رسمیت نمی شناسد و لاجرم، مرزهایی تعیین می کند که در این حدود خودی ها و دیگری ها را از هم باز می شناساند. اینگونه است که دیگری ها شکل می گیرند، انگ می خورند و با داغ زندگی می کنند. سر خورده می شوند و نه تنها پیشرفتی حاصل نمی کنند و باعث پیشرفت نمی شوند بلکه جامعه آن ها را به عنوان دیگری هایی که یا باید اصلاح شوند یا هزینه بپردازند می شناسد. در این ستیز بین خودی ها و دیگری ها که هویت های جدیدی شناخته می شوند، یا فرد آنقدر قوی است که مسیر جدیدی را می گشاید و سر انجام بعد از مبارزه جامعه را وادار می کند که او را به رسمیت بشناسد، یا این که در اغلب موارد سرخورده از اجتماع درگوشه ای هرز رفته و نابود می گردد. خیلی از مواقع جامعه آینده، تفکر همین دیگری پنجاه سال پیش را نشخوار می کند و او را زندگی می کند، اما وقتی که فرد دیگر حضور فیزیکی ندارد.
به نظر می رسد رفتار جامعه با آدم ها مثل یک مد تغییر پذیر است ولی با فاصله زمانی بیشتر. و این که در یک سالن مد همه افرادی که بیرون می آیند از یک سوراخ، همه اندازه هم و یک سایز، همه در یک استایل آرایش شده اند و همه یک جنس لباس را در یک فصل می پوشند، این جامعه تنوع طلبی آدم ها را هم جوری لحاظ می کند که از همان یک جنس پارچه یا رنگ سال لباس های مختلفی می دوزد. فقط وقتی از سالن بیرون باشی و تماشا کنی این تنوع در عین یکپارچگی را درک می کنی. و در نهایت، انسان از هویت خویشتن خالی شده، انسانی است که از معنا تهی شده و در عین داشتن همه چیز، هیچ چیز ندارد و جای خالی در زندگی او هست که با هیچ چیزی که می شناسد و به رسمیت می شناسد، پر نمی شود. این آدم سرخورده خالی هیچ انگیزه ای برای ادامه دادن و ندادن ندارد. خیلی وقت ها این آدم خالی حتا حس فکر کردن به این که چه چیزی اینگونه مشوشش کرده است را ندارد. باید ها و نباید های اجتماع، انقدر در او درونی شده که حتا خودش به خود فرصت تخطی نمی دهد و در دیالوگ های ذهنی اش هم خودش را آنگونه که اجتماع انتظار دارد سانسور می کند. یا حتا آنقدر در این مجموعه خودی شده است که دیگر نیازی به سانسور هم ندارد و فی.ل.تر. ها خود کار خود را خوب انجام می دهند. به نظر می رسد، جامعه با گرفتن فرصت هویت خویشتن از خویشتن خویش افراد، آن ها را از خود جدا کرده و دیگر با از دست رفتن هیچ کس جای او خالی نمی ماند و این گونه است که آدم ها مرگ را زندگی می کنند.
چون هیچ کسی خودش نیست.
به نظر شما
جای آدمی که می خواهد خودش را آنگونه که هست زیست کند در جامعه ما کجاست؟

در حاشیه:
فکر مردن...!
نقدی بر فیلم سنگسار ثریا میم

فیلم سنگسار ثریا میم بر اساس کتابی از فریدون صاحب جم ساخته شده است. سیروس نو رسته به همراه همسرش بتسی گیفن نورسته فیلمنامه را نوشته است.
من از نگاهی زنانه به فیلم نگاه می کنم و معتقدم که فیلم بی نقص نیست و نمی تواند همه حقیقتی باشد که در جامعه ما رخ می دهد اما قسمتی از آن است.
فیلم از سحرگاهی آغاز می شود که زهرا در حال شستن استخوان های ثریا در کنار رود خانه دهکده است. غسلی به آب های جاری و به خاکسپاری ای بسیار محزون. قرار است که خبر به همه دنیا برسد. خبری از دیروز به فردا. و زهرا خبر دردناک سنگسار ثریا را به غریبه ای که از دهکده عبور می کند می رساند. فکر نمی کنم هیچ کس دیگری می توانست اینقدر عمیق خشم را در چشم های زهرا از ظلمی که بر نوع او رفته به تماشا بگذارد. برای همین بیشتر جلد های تبلیغاتی تصویر چشم های زهرا را به نمایش گذاشته اند. زهرا خاله شیرزن ثریا است که چه زیبا نقش مادرانه اما مبارز را بازی می کند.
![]()
ثریا زنی است که به روایت این فیلم کتک می خورد، با تجاوز تن به تمکین به همسری که سر روی بالین زن های خیابانی دارد می دهد و خلاصه این که در نهایت برای این که شرش از سر شوهر خیانت کارش باز شود تا بدون دادن هیچ حق و حقوقی به او همسر دیگری بگیرد به جرم واهی خیانت محکوم به مرگ با بد ترین شکل یعنی سنگسار می شود. مرد های ده با تهدید شهادت به دروغ می دهند که او گناه کار است و این گونه است که ثریا به مسلخ می رود.
همه فیلم روایت ظلم مردانه ای است که در دنیای مردانه بر زنان می رود. در جاهی مختلفی از فیلم از مردان می شنویم که این دنیای مردانه است. مرد باش. دهان زن را باید به جای سگ ژوزه بند زد و در نمایی خیلی زیبا ابراهیم کد خدای ده به زهرا توصیه می کند که با این مرد ها راه بیاید تا برایش دردسر درست نکنند. مرد هایی که جنس خود را به خوبی می شناسند.
این فیلم جدای از مفهومی که بدهکار زنان است پر است از عناصر مفهومی و نشانه های دیگری که من در این جا به آن ها نمی پردازم. برای مثال نمایی از گورستان که نماد مذهب روی آن ایستاده اما مقوایی است. و ...
به نظر می رسد که سنگسار قسمتی از واقعیت رخ دادنی در این روایت است. قسمت پایانی. ختم ماجرایی که از اول پیدا است. اما بیننده آرزو می کند که نباشد.
این که چرا سنگسار؟ سنگسار یعنی بد ترین نوع اجرای عدالت برای بد ترین نوع جرم. خوابیدن با مرد دیگری وقتی که شوهر داری.

میانه های روایت به سرعت طی می شود وفیلم خیلی زود به نقطه آخر یعنی تسلیم ثریا و صحنه مرگ او می رسد اما صحنه سنگسار مدت زیادی طول می کشد. ثریا تکه تکه و با زجر می میرد. زهرا مادر گون گیسوان وحشی او را شانه می زند و او را به استقبال مرگ در میدان دهکده می فرستد. او با لباس سپید و چار قد توری به آستان مرگ می رود. صحنه نمایش با حضور سیرک کوچک سرگردانی که برای نمایش آمده است نمایشی تر می شود. اما نمایشگر ها هم آرام می مانند و به تماشا می نشینند. چون نمایش اصلی اینجاست. صدای طبل نمایش را هیجان انگیز تر می کند. اولین کسی که سنگسار را آغاز می کند پدر پیر اوست. پدری که نماد ساختار های سخت و بی رحم است. پدری که هیچ به حقیقت نمی اندیشد و همان کاری را می کند که جامعه از او انتظار دارد. اولین سنگ ها به او نمی خورد اما اولین سنگی که به او می خورد سنگی است که همسرش با بی رحمی و خوی حیوانی به او می زند. و سنگ بعدی هم. که پیشانی او را می شکافد. این انگار همسر او نیست. مرگ اوست اما با جنایت. و سنگ بعدی سنگ مذهب است که بی رحم تر از همه او را نشانه می گیرد. و از همه بی رحم تر صدای شادی زنی است که در گسترش این روایت سهیم است. زن هایی که خود قسمتی جدا نشدنی از ساختار بی رحم مردانه ای هستند که زن ها را این گونه به سنگسار می برد. حتا پسر هایش هم او را سنگ می زنند. و او دردمندانه و در اوج عجز و تسلیم گریه می کند. و در نهایت پیکرش که تا نیم تنه توی خاک اسیر است و دست هایش که ناتوان تر از کمک به او پشت سرش بسته شده اند خونین روی زمین می افتد. او کوچک و کوچک تر می شود و نمایشگر ها روی جنازه اش پارچه ای می کشند. تا نمایش مرگ او خاتمه یابد. نمایش گر هایی که خود محو نمایشی عظیم تر شده اند و نمی دانند در این ده چه خبر است.
حالا فردا است. مرد خبر نگار می رود تا این خبر را به گوش دنیا برساند. و گناه کار ها دنبال او می افتند تا نگذارند چیزی با خود ببرد. اما او می گریزد و زهرا چادر سیاهش را می اندازد و دست به آسمان می برد تا از خدا بخواهد عدالتش را به اجرا در آورد.
چرا سنگسار؟ به نظرم سنگسار یعنی ذره ذره مردن. یعنی تکه تکه شدن. نیمی از تن این زن در خاک اسیر است و سنگسار یعنی سر او را و قلبش را با سنگ نشانه رفتن. و دست هاش بسته اند. همان جور که دست های زنی که قانوی برای حمایت از او نیست ، بسته است. ذره ذره می میرد همانجور که زن اسیر در ساختار های مرد سالار هیچ قانونی برای حمایت از خود ندارد. پاهایش در خاکند، همانجور که زن اسیری در خاک توان جا به جایی ندارد. همانجور که اجازه گریختن ندارد. همانجور که باید برای هر جایی رفتن اجازه داشته باشد. و حتا با اجازه هم محکوم است.
شب تن او کنار رود خانه می ماند و سگ های ولگرد تمام تنش را می خورند. همانجور که تن زنی که محکوم است خوراک مردان ولگرد می شود. اگر زن باشی و کنار خیابان بایستی می بینی که چقدر سگ های گرسنه به انتظار تن تو ایستاده اند.
به نظز می رسد این فیلم در کنار تمام اغراق ها و بی اطلاعی اش از قوانین در ایران نمایش در خوری از ستم بر زنان در ساختار های مرد سالارانه است. و حتا اگر یک نفر شامل این ظلم شده باشد جا دارد که در مورد آن فیلم ساخت. و نقد نوشت. همانجور که قرآن می گوید اگر یک نفر را بکشی انگار تمام بشریت را کشته ای و اگر یکی را زنده نگه داری انگار همه بشر را زنده نگه داشته ای.
این تنها تصویر به جا مانده از ثریا منوچهری واقعی است که در ۹ ساگلی انداخته

در حاشیه:
دیدن این فیلم خیلی تاثر بر انگیزه و من این فیلم را چند بار دیدم. و بار ها گریستم. و احساس رنج و فشار غریبی کردم. حس می کنم که دیگه در این جا بیگانه ای هستم.
حس عمیقی از درد دارم.
زن مرده...!
خوانشی ایرانی از سریال ویکتوریا...!
این یادداشت را به بهانه پخش سریال امریکایی_کلمبیایی ویکتوریا می نویسم.
سریال ویکتوریا، سریالی از نوع آبکی است. درامی خانوادگی که مدت ها با کش دادن قصه و پستی ها و بلندی ها و ایجاد هیجانات ادامه دار، و در شرایطی که تلوزیون ایران تعدادی از هواداران خود را از دست داده است، هواداران خود را پیدا کرده است.
ویکتوریا داستان زنی پنجاه ساله و خانه دار است که زندگی آرامی با شوهرش دارد. زنی که همه چیزش در زندگی با همسر و فرزندانش تعریف می شود.
با همه این که این سریال درام داستانی خطی و آرام را دنبال میکند و راست کار مردم خسته از کار روزانه برگشته و ساده است، راست کار توده مردم، تصور می کنم که حرفهای زیادی برای گفتن دارد.
این که این سریال در جامعه ما هواداران خودش را یافته است نشان می دهد که دردهای مشترکی را به تماشا می گذارد.

ظاهرا همه چیز در زندگی ویکتوریا عالی و سر جای خودش است تا این که او می فهمد که سالها در خواب خرگوشی بوده و همسرش انریکه در حال خیانت به اوست. بلاخره کار به طلاق میرسد و مرد تمامیت خواه او با زنی 20 سال جوان تر ازدواج می کند و به دلیل این که هزینه خانه و بچه ها را می دهد از ویکتوریا می خواهد همچنان در خانه بماند، یک زن خانه دار باشد و به امور بچه ها رسیدگی کند.
مرد جامعه مردسالار تمامیت خواه است. همین که ویکوریا نشان می دهد. مردی که به دلیل مرد بودن و به قول ایریگارای داشتن خروسه مردانه مجاز به خیانت است. حوزه دگر جنس خواهی اش سن خاصی نمی شناسد. نطام مرد سالار به او آموخته است که زن کالایی است در خدمت مرد. و مرد موجودی که یائسگی ندارد. پس او همیشه دنبال جنس جوان تر است و چیز بهتر می خواهد. ضمن این که زن اش جزو مایملک انحصاری اوست و حتا پس از طلاق هم نباید با کس دیگری باشد و حق ادامه زندگی بدون مرد را ندارد. مرد جامعه مردسالار خود را خدای زن و فرزندانش می داند. و توجیه اش در توضیح این مورد قدرت اقتصادی اش است که می تواند هر دستوری را در حوزه قدرتش صادر کند. دستور کجا رفتن و نرفتن، اجازه گرفتن برای دیدن خانواده ، اجازه گرفتن برای خرید رفتن، عاشق شدن و نشدن، و خلاصه اجازه برای زندگی کردن و حتا نفس کشیدن. وچون قوانین را هم مردان نوشته اند و تاریخ را هم، قوانین به مردان اجازه می دهد که چشمشان دنبال زن جوان تری بگردد چون زنشان دیگر جوان و تمکین کننده نیست. و این برای توجیه آنها عالی است که چون این زن ها هستند که نطفه را در زهدانشان پرورش می دهند، مردان می توانند با توجیه مذهبی هم شده، دنبال زن های جوان تر و اجناس بهتری باشند ولی این برای زنان بی شرمی و بی عفتی است. چنان که حتا دادگاه ها هم مردی که زنش را به خاطر سوء ظن ارتباط با مرد دیگری به قتل رسانده است به راحتی تبرئه می کنند. همین امروز هم این اتفاق رخ می دهد و قانون گذار دست مرد ها را برای جنایت ناموسی و خانوادگی به راحتی باز گذاشته است، تنها برای این که زن ها زهدانی برای پرورش بچه های مرد ها هستند.
از آنجا که نطام مردسالار به عنوان یک ساختار، ادامه خو.دش را باید تضمین کند، در کنار تربیت مردان مرد سالار تمامیت خواه، زنان مطیعی پرورش می دهد که کودکانی در خدمت بقای همین نطام به جامعه تحویل بدهند. زنانی که خود به عنوان زندان بان های این زندان بزرگ دختران را اسیر تفکرات این نظام می کنند و اصولی را تعریف می کنند که خوب و بد را برایشان به گونه ای که این سیستم مرد سالار می خواهد، تعریف می کند. زن خوب زنی است که با خانواده اش تعریف می شود. زنی که مادر است. مادری که مطیع مردش است. و آن وقت روایت های تاریخی ای جعل می کند که زن خوب بنا بر این روایت زنی است که بدون اجازه همسرش برای دیدن پدر محتضرش هم نمی رود. زن خوب زنی است که در خانه است. صدایش را مرد دیگری نشنیده است. گویا این سیستم مرد سالار به همه مردان دیگر به چشم دیگری هایی در طمع ما یملک حود می نگرد. مایملک ناموسی و مالی.
این سیستم حافطان خودش را دارد. مردانی که از این سیستم منتفع می شوند و مردمی که به این نطام عادت کرده اند و هر گونه نغییری در زندگی آنها، شوکی برای ایجاد بحران است. و بعد زنان خوبی که حافظان بی چون و چرای این نطاهند. چیزی دقیقا شبیه مرسدس مادر ژیر ویکتوریا که خیلی خوب نظام مرد سالار را توجیه و باز تولید می کنند. زنانی که با تعریف های دو قطبی کلیشه ای این نطام از خوب و بد، برای این که خوب باشند موجوداتی از خود بیگانه اند. موجوداتی که نمی خواهند هیچ تفکر جدیدی را حتا بشنوند و به هیچ چیز شک نمی کنند. و البته زنان دیگری که کمی فکر می کنند اما اسیر جامعه ای هستند که نمی خواهند درآن درگیر برچسب بد بودن شوند. درگیر برچسب های گفتمان مرد سالار که به زن آمازون که در پی حق خود است لقب سلیطه و پتیازه و لکاته و ... می دهد. همین ادبیاتی مرد های بد را هم با فحش های ناموسی که وابستگی های خانوادگی او را به نمایش می گذارند، میشناسد.
خلاصه این که ویکتوریا نه درد زن کلمبیایی و امریکایی که درد همین امروز زن ایرانی است. زنی که همه چیزش را در زندگی با مردی خلاصه می کند که از او تنها تنش را به رسمیت می شناسد که اگر کهنه شد دور انداختنی است و این پوسته پلاسیده را حتا مرد های دیگر هم نباید به دندان بگیرند و باید بدون مرد خودش تنها بمیرد. و پرونده زندگی اش در پیری لای جزر درز گرفته شود.
اما ویکتوریا که حالا تا نیمه های داستان رفته، روایت تولد دوباره زنی است که در آستانه پنجاه سالگی یعنی نیم قرن در خواب زیستن، بیدار شده و در تکاپوی باز پس گیری حق خود، حق زیستن بدون اجازه و فرمان فرمایی مرد، و حق عاشق شدن، و بیرون رفتن با مردی که خودش انتخاب کرده است، را جستجو می کند. و پا در حوزه اقتدار مرد می کند تا قدرت را از او سلب کند. یعنی پا در حوزه اقتصاد می نهد تا خودش جور زندگی خودش را بکشد و با کارگری ولی بدون ذلت زیر بار تحکم مرد مردسالار رفتن زیست کند.
و به او می گوید: برو به جهنم...!
چیزی که هست، زنی که طالب آزادی خود است هزینه هایش را هم باید بپردازند. هزینه نگاه بد مردم، برچسب خوردن و با داغ ننگ زندگی کردن، به عنوان بیوه ای که عرضه نگهداری شوهرش را نداشته، شنیدن هر روز سرکوفت های مادری که نگهبان خوب نطام مرد سالار است و خلاصه تنهایی و بی پولی در سنی که باید روز های آرامی را بگذراند.

من نمی دانم آخر این قصه چه خواهد شد اما، حرف های این قصه زیاد است. نگاهی که دارد، حس مبارزه جویی را در زنی که تا به حال تنها مادر بوده است بیدار می کند و به او هزینه هایش را به خوبی نمایش می دهد. یعنی به دست گرفتن حق انتخاب نوع زیستن ما به عنوان یک زن آزاده، نیاز دارد به تحمل درد هایی از جنس زاییدن. چیزی که گویی در آخر داستان پائولا باید به نمایش بگذارد. زاییدن برای یک زن یعنی خارج شدن از شرایط بحران و دوباره با درد و با درد و با درد متولد شدن.
دردی که ویکتوریا می کشد. یعنی دردی که زن مادر خوب ایرانی می کشد.
دردی که زن ایرانی را زن مدونایی می خواهد که نیاز جنسی ندارد و نیاز جنسی مرد را باید به خوبی پاسخ دهد تا از حق نفقه برخوردار شود. چیزی که در حد خودفروشی، حق نازلی برای زن قایل است. بهت نون میدم تا با من بخوابی، خوب بخوابی.
در یادداشت دیگری شخصیت های دیگر این داستان را تحلیل می کنم. و کمی هم ایرانیزه تر...!
در حاشیه:
این روز ها
درد می کشم...
دارم خودم را می زایم...!
سفر در قاموس من معنی های چند گانه ای دارد... سفر می تواند به معنای سفر باشد... می تواند به معنای مرگ باشد... یا به معنای به درون خویشتن خویش رفتن باشد برای فاصله گرفتن از روزمرگی های زندگی جاری ...
ادامه مطلب
اخراجي هاي 2، و اشك هاي سينماي ايران
چند روز پيش نا خواسته نوشته اي در مورد اخراجي ها ديدم كه مرا به فكر نوشتن انداخت. برخي فروش ميلياردي يك فيلم سينمايي در عيد امسال را نشانه آشتي مردم ايران با سينما مي دانند. اين جمله اي است كه اين روز ها از بلندگو هاي زيادي آگاهانه و نا خود آگاه شنيد مي شود. اين كه سينماي ايران عيد امسال با فروش اخراچي اي 2 تكان خورد، در اين بحثي نيست. نا گفته پيداست كه سينماي فقير ما از جهت اقتصادي روز هاي خوشحالي را پشت سر مي گذارد. اما دلايل اين اتفاق و از همه مهمتر عواقب آن جاي بحث دارد. اگر فرض بگيريم كه تمام موفقيت يك فيلم در گروي فروش ميلياردي آن باشد مي توانيم متقاعد شويم كه فيلم اخراجي ها با فروش ويژه اش فيلم موفقي بود است. ولي اگر فرض را بر انتقال معاني و نماد هاي مورد نظر سازنده ها بگذاريم اخراجي ها خيلي سخت باخته است. و دانستن صحت اين امر كار خيلي سختي هم نيست. اخراجي ها فيلمي با رمز هاي بسيار كليشه اي و ايدئولوژيك است. دست مولف از جهت رمز گذاري ها آنقدر رو است كه نيازي به تحليل و فكر زياد هم ندارد. همه چيز دور حاج آقا مي چرخد و نهايتا اين حاج آقا است كه روي سوراخ سوزن وسط پرگار ايستاده است. اما اين كه آيا تماشاگر ها اين فيلم را همانگونه اي كه رمزگذاري شده ، رمز گشايي مي كنند يا نه با يك پرسش نامه بسيار آماتوري هم مي توان فهميد كه نه.
ادامه مطلب
چه كسي نگاه كرد و چه ديد؟
من اين واقعه را به عنوان مثالي از عشق تعريف كردم، و با اين كه داشتم نگاهش مي كردم، هنوز نمي توانم كارمند اداره را توصيف كنم. ولي شك دارم كه او هم مثل من، در شناخت مكس، ليو و من ناتوان باشد. اين چه به مي گويد؟ چرا من افسون شديدي را در نگاه او حس مي كردم؟ اما هيچ حسي از رنگ يا حالت چشمان او، هيچ حسي از چيزي كه صورت او شبيه اش بود ندارم؟ پاسخ اين است كه نگاه من بي هدف بود. وقتي به ويژگي هاي عيني چهره زن مي رسيم، اين ادعا علمي نيست. من خيلي او را نديدم. من برخي چيزها را مي توانم به عنوان من ببينم. اما در آن هنگام من با او، با همراهي او، با چشمان او مي ديدم. لويناس اين موضوع را در يادداشت هاي خود از رابطه چهره به چهره، به خوبي توضيح مي دهد:
ادامه مطلب
خودم از خوندنش لذت بردم به ویژه جاهایی که درباره ابدیت و زندگی روزمره حرف می زنه... اونو تقدیم می کنم به همه علاقمندان به بحث های زندگی روزمره... ![]()
ترجمه ایرادناک منو هم ببخشید...
متن خیلی سنگین بود.
هفته بعد ادامه ترجمه را می گذارم.
حضور هاي روزمره
روزمره اغلب به عنوان زماني كه در آن اتفاقي رخ نمي دهد ديده مي شود. اين رويكردي است كه از مفهوم زمان گاهشماري، مفهوم فضاي طرفداران رياضي اقليدسي، و بازي هويت هگليان پيروي مي كند. زندگي روزمره همچنين به عنوان زمان بي سرانجام و سرآغاز، فضاي ابديت و وضعيت هستي شناختي عشق تجربه شده است. اين تجربه تجلي روحاني از رهايي از روزمره نيست بلكه بازگشتي است به آن. تقدس ويژه روزمره نيست بلكه دنياي روزمره ما وابسته به هستي است.
اصطلاحات كليدي: روزمره، من-تو، اكنون، عشق، مواجهه
ادامه مطلب

