سفر در قاموس من معنی های چند گانه ای دارد... سفر می تواند به معنای سفر باشد... می تواند به معنای مرگ باشد... یا به معنای به درون خویشتن خویش رفتن باشد برای فاصله گرفتن از روزمرگی های زندگی جاری ...
و من هر سه سفر را دوست دارم.
احساس خستگی روحی شدیدی می کنم این روز ها و دل و دماغ هیچ کاری را ندارم...
فردا به سفر کوتاهی می روم از نوع سفر... شاید فرداش هم اگر زنده از هواپیماهای اینجا دوباره پا روی زمین گذاشتم به سفری می روم که روحم را کمی از دلبستگی های زندگی روزمره جدا کنم و به آغوش خدایی برگردم که مدتی است حضورش را اندازه پیش تر ها ندارم...
سفر آخری برای آدم هایی خوب است که خسته از تعلقات زندگی روزمره... زندگی مرده روزمره امروز دنبال جایی برای آرامش هستند. کاش می توانستم مدتی را بدون این که هیچ کسی را ببینم تنهای تنها در نقطه ای دور دست سپری کنم... و فقط با خودم باشم... بی که صدای رفتار های کژدار مریض آدم های کوچه پس کوچه های شلوغ زندگی ام را بشنوم. آدم هایی که هیچ حیایی برای دروغ نگفتن ندارند... و روحشان درگیر حجاب های ریاکارانه است. آدم هایی داشتنشان درد است نداشتنشان تنهایی... و روح ما لبریز از جراحت های اجباری همین آدم هایی است که اگر نداشته باشیمشان بی حد دلتنگشان می شویم... همین هایی که اگر مدتی را در تنهایی مان سپری کنیم می فهمیم چقدر دلتنگ همان شیطنت ها و کژ دار مریض رفتار کردن ها شان می شویم... می فهمیم که چقدر دوستشان داریم...
حالا امروز من خسته ام... خیلی خیلی خسته... و گوشم پر از صداست... حتا صدای خودم دلگیرم میکند این روز ها ...
به لیلا و مینو پروین و الهام می نویسم... اگر هواپیماش خیلی تپل بود و دیگر پیاده نشدیم و من به سفر مردن رفتم ... که توی این دنیای خاکی هیچ چیزی برای این که از دست بدهم ندارم. حتا تعلقی که زیادی دلبسته ام کند به خاک... چه اگر باشم دلتنگ می شوم اگر نباشم... راحت می خوابم...
و هیچ آرزویی که دست یابی اش خیلی خیلی خوشحالم کند... یک روزفکر می کردم که دکترا قبول بشوم خیلی کیف کیف می کنم امروز می بینم که این بهانه هم برای زندگی لازمم نبوده.
ولی گاهی دلم می سود که چرا آنقدر که دوست داشتم نتوانستم مهربان باشم...
اخراجي هاي 2، و اشك هاي سينماي ايران
چند روز پيش نا خواسته نوشته اي در مورد اخراجي ها ديدم كه مرا به فكر نوشتن انداخت. برخي فروش ميلياردي يك فيلم سينمايي در عيد امسال را نشانه آشتي مردم ايران با سينما مي دانند. اين جمله اي است كه اين روز ها از بلندگو هاي زيادي آگاهانه و نا خود آگاه شنيد مي شود. اين كه سينماي ايران عيد امسال با فروش اخراچي اي 2 تكان خورد، در اين بحثي نيست. نا گفته پيداست كه سينماي فقير ما از جهت اقتصادي روز هاي خوشحالي را پشت سر مي گذارد. اما دلايل اين اتفاق و از همه مهمتر عواقب آن جاي بحث دارد. اگر فرض بگيريم كه تمام موفقيت يك فيلم در گروي فروش ميلياردي آن باشد مي توانيم متقاعد شويم كه فيلم اخراجي ها با فروش ويژه اش فيلم موفقي بود است. ولي اگر فرض را بر انتقال معاني و نماد هاي مورد نظر سازنده ها بگذاريم اخراجي ها خيلي سخت باخته است. و دانستن صحت اين امر كار خيلي سختي هم نيست. اخراجي ها فيلمي با رمز هاي بسيار كليشه اي و ايدئولوژيك است. دست مولف از جهت رمز گذاري ها آنقدر رو است كه نيازي به تحليل و فكر زياد هم ندارد. همه چيز دور حاج آقا مي چرخد و نهايتا اين حاج آقا است كه روي سوراخ سوزن وسط پرگار ايستاده است. اما اين كه آيا تماشاگر ها اين فيلم را همانگونه اي كه رمزگذاري شده ، رمز گشايي مي كنند يا نه با يك پرسش نامه بسيار آماتوري هم مي توان فهميد كه نه.
ادامه مطلب
چه كسي نگاه كرد و چه ديد؟
من اين واقعه را به عنوان مثالي از عشق تعريف كردم، و با اين كه داشتم نگاهش مي كردم، هنوز نمي توانم كارمند اداره را توصيف كنم. ولي شك دارم كه او هم مثل من، در شناخت مكس، ليو و من ناتوان باشد. اين چه به مي گويد؟ چرا من افسون شديدي را در نگاه او حس مي كردم؟ اما هيچ حسي از رنگ يا حالت چشمان او، هيچ حسي از چيزي كه صورت او شبيه اش بود ندارم؟ پاسخ اين است كه نگاه من بي هدف بود. وقتي به ويژگي هاي عيني چهره زن مي رسيم، اين ادعا علمي نيست. من خيلي او را نديدم. من برخي چيزها را مي توانم به عنوان من ببينم. اما در آن هنگام من با او، با همراهي او، با چشمان او مي ديدم. لويناس اين موضوع را در يادداشت هاي خود از رابطه چهره به چهره، به خوبي توضيح مي دهد:
ادامه مطلب
خودم از خوندنش لذت بردم به ویژه جاهایی که درباره ابدیت و زندگی روزمره حرف می زنه... اونو تقدیم می کنم به همه علاقمندان به بحث های زندگی روزمره... ![]()
ترجمه ایرادناک منو هم ببخشید...
متن خیلی سنگین بود.
هفته بعد ادامه ترجمه را می گذارم.
حضور هاي روزمره
روزمره اغلب به عنوان زماني كه در آن اتفاقي رخ نمي دهد ديده مي شود. اين رويكردي است كه از مفهوم زمان گاهشماري، مفهوم فضاي طرفداران رياضي اقليدسي، و بازي هويت هگليان پيروي مي كند. زندگي روزمره همچنين به عنوان زمان بي سرانجام و سرآغاز، فضاي ابديت و وضعيت هستي شناختي عشق تجربه شده است. اين تجربه تجلي روحاني از رهايي از روزمره نيست بلكه بازگشتي است به آن. تقدس ويژه روزمره نيست بلكه دنياي روزمره ما وابسته به هستي است.
اصطلاحات كليدي: روزمره، من-تو، اكنون، عشق، مواجهه
ادامه مطلب
برای مهربونی هاش...
به گل های رزت نگاه می کنم... روی میز اتاقم و بوی پخش شده توی هوا که تمام نفس های منو توی بوی گل پیچیده...!
به این فکر می کنم که تا همین چند وقت پیش تنهایی عظیم روحم درد بی تاملی بود که نمی تونستم و نمی خواستم که با کسی درمیونش بگذارم.
تو اومدی که کنار درد ها فلسفه تنهایی همیشگی نیست را تجربه کنم.

فقط کاش حالا که انقدر مهربونی که کلی وقت گذاشتی برای برنامه نویسی ها و آرشیو بندیا و سرچ بازی های من یه کمی وقت میگذاشتی و مشقامو هم می نوشتی من خیلی خوشحال تر می شدم...
ولی خب... من عادت ندارم کسی مشقامو بنویسه...
ادامه مطلب
این مقاله لذات گوناگون را با توجه به پیکر بندی های هویت ترسیم می کند که بر اثر استفاده از متون تلوزیونی رخ می دهند. به عنوان یک رسانه ارتباط روی ویژگی های دوره پست مدرن تاثیرات یگانه ای می گذترد. رویکرد های سنتی و هرمنو تیکی به تلوزیون به عنوان چیزی ضمیمه شده به وسیله رویکردهای متناوبی از شهوات نگاه می کنند. توسعه استعاره تلوزیون به عنوان فاسق و مقاله ای که به تفریح گناه آلود تلوزیون به عنوان یک ایدئولوژی استیلا یافته نگاه می کند و معتقد است که به وسیله تلوزیون مخاطبان می توانند با تولید کننده گان در اکتشافات مقطعی از مفاهیم جا به جا شوند.
این که چگونه امری به صورت بنیادی هدف انتقاد ها را از تفسیر انتقادی به آموزش های انتقادی جا به جا می کند.
یکی از بحث های مطروحه موضوع خود مردم نگاری این مقاله است. این که تو به عنوان یک مخاطب ممکن است بگویی که یک رابطه عشق - نفرت با تلوزیون داری. در یک سو تلوزیون یک عشق و یک دوست و شریک صمیمی است . هر شب همراه خستگی های تو می شود و تنهایت نمی گذارد حتا توی رخت خواب!
و از سویی دیگر ما یاد می گیریم که تخیلات و تصاویر تلوزیونی یعنی آن تصاویری که برای ما خیلی مسرت بخش هستند آلوده به آثار ایدئولوژیک هستند.
به عنوان یک منتقد رسانه من می دانم که تلوزیون به عنوان یک عشق نگاه نمی شود. اما به عنوان یک رئیس می دانم که چه خدمتی به مخاطبانش می کند. تلوزیون ما را و حس ها و آگاهی های ما را تربیت می کند. بنابراین منطق مصرف آن نمایش همیشگی تولیدات و شخصیت های آن تلوزیون ...
ادامشو می نویسم!
موبايل به عنوان رسانه...!
امروزه موبايل به عنوان يك رسانه در زندگي روزمره نفوذ زيادي كرده است. همچنين در پروسه هاي فرهنگي و علمي و توليدات فكري. همگرايي و تداخل مرزهاي ضنعت در تفريحات ، اطلاعت، و تكنولوژي هاي برقراري ارتباط هر روز گسترش بيشتري مي يابد. سبك هاي جديد زندگي توليد مي شود و خدمات به هم پيچيده تر مي شوند. امكاناتي كه اقتصاد ديجيتالي در اختيار ما مي گذارد تجربه هاي ما را شكل مي دهد و اين كه ديگران چگونه ما را تجربه مي كنند. همانگونه كه فدرستون اشاره مي كند لحظه زيبايي شناختي شدن زندگي روزمره فرا رسيده است.
يكي از همين صنايع افتصادي موبايل است كه روي تجربه استفاده كننده گان آن بسيار موثر بوده است. در طول قرن بيستم، روياهاي آرمانشهر و غير آن در طول توسعه تكنولوژه حركت كرده اند، به ويژه آنهايي كه قابليت يا احتمال تبديل شدن به مفاهيمي را داشتند كه بر هم زننده روال عادي زندگي روزمره هستند.
موبايل يك شيوه برقراري ارتباط و اطلاعات است كه با شدت و سرعت زيادي در جامعه نفوذ و گسترش پيدا كرده است. اين ازدياد تكنولوژي مي تواند به وسيله معناهاي شاخص هاي گوناگون و محبوبيت عامه آن ثابت شود. موبايل مي تواند كاركردهاي گوناگون داشته باشد. بين فرزندان و والدين فاصله بياندازد.
آنگونه كه تحقيقات مختلف مي گويند سن داشتن موبايل در برخي از كشورها بين 7 تا 10 ساز است.
داشتن موبايل حتا بر روي ميزان درآمد نيز موثر است. در تحقيقاتي در ايالات متحده مشخص شد كه كساني كه از موبايل استفاده نمي كنند درآمد پايين تري نسبت به ديگران دارند. از سطح تحصيلات پايين تري برخوردارند، بيشتر آنها ميلند مجرد بمانند و فرزندي نداشته باشند، ميال به داشتن شغل تمام وقت نيستند و وابسته به تعداد سازمان هاي كمتري هستند.
موبايل همچنين به فرايند توسعه فرديت و دموكراسي كمك زيادي كرده است.
براي مثال نوجوانان ژاپني از keitai ( نامي كه به تلفن همراه مي دهند ) براي مبهم كردن زندگي خودشا در برابر جاسوس بازي و نظارت هاي والدينشان استفاده مي كنند. نويسنده ديگري به اين اشاره مي كند كه چگونه موبايل اجازه داد به روسپيان بانكوك كه در يك الگوي مستقل خصوصي ، مشتري هايشان را جور كنند. و اين كه چگونه راننده تاكسي هاي بوستوني صرفا كارشان را با موبايل هماهنگ كردند. صرف نظر از قضاوت هاي شخصي افراد در مورد چيزهايي كه تغييرات زيادي كردند يك موضوع واضح است: نهاد هايي كه افراد را كنترل مي كردند، انها را گم كرده اندو موبايل يك قدرت جديد به آدمها داده است.
احساس آدم ها از هويتشان در يك جامعه مركزي تغيير كرده است. كاشمن در مورد چيزي كه آن را " خود خالي " مي نامد حرف مي زند. با توجه به گفته اين نويسنده اين موضوع مي تواند يك تجربه هويت جديد باشد كه در طبقات متوسط و بالاي جامعه امريكا با يك غيبت نشانه اي مشروط شده است. غيبت نشانه اي از اجتماع، سنت، و معاني مشترك. اين غيبت تعلق، به وسيله فرديت به عنوان فقدان بهاي شخصي، و محكوم بودن، تجربه شده است. و اين غيبت تعلق مي تواند يك نوع از اشتياق حسي غير متفاوت را مي تواند توليد كند. ( undifferentiated emotional hunger! ) .
به عبارت ديگر خود خالي نياز دارد به كاركردهايي كه در يك تنوع گسترده اطلاعاتي براي رفتارها راهنمايي اش كند. در يك جامعه تكنولوژيكال هر كسي با ديگري ارتباط دارد و در يك زمان واحد هر كسي مي تواند به ديگران وابسته باشد.
ديجيتال سازي سرچشمه پيدايش رسانه هاي چندگانه است كه تا پيش از اين با هم تفاوت داشتند. اين پديده همچنين ميتواند رسانه هاي تعاملي اي ايجاد كند كه با آنها فرد ميتواند فعالانه در آن چه ميبيند مشاركت كند.
تلفن هاي همراه اين ايده را به وجود آوردند كه ميتوان هم ارتباط داشت و هم تحرك. نسل هاي بعدي تلفن هاي موبايل با فناوري اينترنت بيسيم همراهند. از عمليات بانكي تا سفارش و رزرو بليط را انجام مي دهند. قابل حمل بودن آنها آزادي هاي فردي را گسترش داده وزندگي شخصي انطاف بيشتري يافته است.
منابع:
Changes in the self resulting from the use of mobile
phones
Jos´e M. Garc´ıa-Montes
UNIVERSITY OF ALMER´IA, SPAIN
Domingo Caballero-Mun˜oz and Marino Pe´rez-A´ lvarez
UNIVERSITY OF OVIEDO, SPAIN
The mobile phone as media
Harvey May and Greg Hearn
Queensland University of Technology, Australia
مصرف كننده يا استفاده كننده!!!
اين روزها كافي است تا در اتومبيل و پشت چراغ قرمز راديو را براي فرار از تنهايي و سكوت يا صداي تكراري ماشين ها روشن كنيم. و باز صداي تكراري تبليغات... ما به دنيايي متصل مي شويم كه صداي جارچي هاي اجناس جديد فرديت تكراري را به ما هديه مي دهند. ما حق انتخاب داريم اما براي تكراري نشدن هر روز بايد انتخاب كنيم. براي اينكه فقط من باشم كه اين جنس را كشف كرده ام و يونيك بودن خودم را نشان بدهم بايد هر روز و هر روز انتخاب جديدي داشته باشم. در حالي كه اگر يادمان باشد صنعت فرهنگ به همين فرديت مكرر اعتراض كرد.
براي درك جامعه امروز بايد تبليغات جامعه امروز را درك كرد. تاريخ تبليغات نشان مي دهد كه چگونه يك شيوه ارتباط فرعي مي تواند به شيوه اي اصلي مبدل گردد. ماركس در مورد بت وارگي كالاها صحبت كرد و ويليامز از نظام جادويي مي گويد. تبليغات جادو است چرا كه باعث تبديل كالاها به نشانه هايي براي جادو كردن افراد در مي آيد.
ويليامز در مقاله نظام جادويي تبليغات قصد افسون زدايي از سرمايه داري را دارد.
امروزه بسياري از كالاها مورد مصرف ما قرار مي گيرند زيرا كه براي ما به مثابه نشانه هايي برای اعلان چيزهايي از جمله طبقه و ... مي باشند.
ويليامز در اين مقاله تاريخي مختصر از تبليغات ارائه مي دهد. تبليغات به عنوان اطلاع رساني براي چيزي، عمري به قدمت بشر دارد.در ابتدا جارچي ها و ... اجناسشان را با داد زدن تبليغ مي كردند. اولين محصولاتي كه در جامعه مدرن تبليغ شدند داروها بودند كه تبليغ كننده ها روش هايي براي اقناع افراد براي خريد اجناسشان مي يافتند. انقلاب صنعتي فرايند تبليغ را دگرگون كرد. افزايش تبليغات به علت رشد تجارت بود.و كاهش و لغو ماليات بر تبليغات اين فرايند را گسترده تر كرد. تا دهه 1850 تبليغات هنوز هم به شكل ستوني در روزنامه ها بود.اما هنوز هم اين تفكر موجود بود كه تبليغ براي اقلام پست به كار مي رود. بعدها براي اقلامي مانند واكس كفش، رنگ مو و ... تبليغ هايي صورت گرفت تا رسيد به زماني كه كتاب هاي سطحي نيز تبليغ شدند. اما همچنان تا سال هاي 1850 با وجود اين كه خيابان هاي لندن مملو از تبليغات بود ، اين تبليغات در انحصار فروشندگان دارو و لوازم آرايشي و كتاب هاي هيجان انگيز ولي سطحي بود.
در 1880 نخستين تغييرات در مجلات مصور با ظهور زنان و دختران برهنه و ديگر اشكال اين چينيني آغاز شد. در همين سالها جهان تبليغات در جال شكل گيري بود. روزنامه ها آگهي هاي بزرگ تصوير دار را چاپ كردند.
امروز با مدرن شدن همه چيز در تبليغات تغيير كرده است. تبليغات مدرن به سيستم كنترل بازار متعلق است. سيستم كنترل بازار سيستمي شامل اين موارد است:
1.رشد تعرف ها و مناطق انحصاري
2.سهميه بندي كارتل ها
3.مبارزات تجاري
4.تثبيت قيمت توسط كارخانه جات
به علاوه گونه اي از امپريالسم اقتصادي كه با كنترل سياسي كشور هاي ديگر بازار هاي خارجي را براي محصولات خود تضمين مي كند.
در 1917 با تاسيس اداره تيراژ ساختار اصلي صنعت مطبوعات كامل شد. در همين دوره تبليغات به شغل مبدل شد. روانشناسي تبليغات به وجود آمد و به كانون اقتصاد نزديك شد. و تبليغات به علم و هنر مبدل گرديد.
از همان روزها بود كه ما آدم هاي مدرن درگير همان فرديت تكراري شديم. يعني براي جذابيت و شهرت بايد از كالايي خاص استفاده مي كرديم. البته اين شيوه هاي جديد انتقاداتي را هم همراه داشت. ريشخند آميز بودن اعتماد به نفس پوچ تبليغات.
حساسيت عمومي دوباره تحريك شد و دشمنان تجارت آزاد دوباره به ميدان آمدند.
از اينجا به بعد تبليغات چي ها هر روز شياد تر شدند و رسانه هاي جديدي كه به ازار آمدند براي آنها فضاهاي جديدي ايجاد كردند.
حالا تبليغات هر روز بيش از گذشته به منبعي مالي براي وسايل ارتباطي مبدل مي شود. امروزه تبليغات از كالا ها هم گران تر شده و در حال عبور از مرز هاي كالا به امور سياست است. اگر نگاهي به اطرافمان بياندازيم به راحتي تبليغات سياسي را هر جايي مي بينيم. تبليغات هنر رسمي جامعه مدرن هستند. تبليغات در جامعه به گونه اي تناقض آميز ناشي از نقصان معنا، ارزش ها و ايده آلهاي جمعي است. زيرا كه در جامعه ما اشيا به تنهايي كافي نيستند و بايد ارزش خود را از همراهي با يك مجموعه ارزش هاي اجتماعي به دست آورند. اين الگو به گفته ويليامز همان جادو است يعني اقناع كه از جهت كاركردي شبيه جادوگري هاي جوامع ابتدايي است و با تكنولوژي هاي بسيار پيشرفته همزيستي دارد. امروزه بين انسان به عنوان مصرف كننده و انسان به عنوان استفاده كننده جدايي رخ داده است. و ما بايد بين اينها انتخاب كنيم. جادوي سازمان يافته تبليغات مدرن كه اين انتخاب را عملا تحت شعاع قرار مي دهد از اهميت اساسي برخوردار است.
حالا از خودت بپرس كه تو درون اين سيستم جادويي كجا هستي؟
انتخاب کن مصرف كننده يا استفاده كننده؟
لا به لاي برگه هام مي گشتم... مشق هاي امروزمو نرسيدم بنويسم. هر چه بيشتر مي دوم كمتر به نتيجه مي رسم...ديروز دكتر توي بيمارستان بهم گفت كه استرس گرفته ام...
امروز توي كلاس حس كردم كه دارم خفه مي شم... من چند تا همكلاسي نابغه دارم كه چون حس می کنند که از جهت اطلاعاتی ترکوندن حق دارند كه حرف بزنند. حق حرف زدن مال نخبه هاست... از آدمهایی که با خوندن یک کتاب حس نخبه بودن بهشون دست می ده متنفرم...
اینها تکرار آکادمیک همون شاگردای کلاس...
ادامه مطلب

