تبليغاتX
مشق نظریه
نظریه های معاصر جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی

نقابی به نام زندگی، حقیقتی به نام مرگ...

انسان سر خورده در دنیای امروز، انسان خالی از عنصر معنا است. جامعه با هنجار ها و عرف ها و قوانینی که درست و غلط برای همه انسان ها یکسان نگاشته شده است سعی در یکسان سازی همه آدمها در کارخانه اجتماع را دارد. در حالی که افراد با پتانسیل های مختلف، نیاز به زیستن خود را آنگونه که خود هستند، دارند. این گونه است که جامعه با انواعی از ابزار به مقابله با فرد خویشتن میپردازد.

منظور من از فرد خویشتن، فردی است که دنبال باالفعل کردن پتانسیل های خویش است و خود را آنگونه می خواهد که هست. در حالی که جامعه از پیش تعیین شده که قوانین و سنت های دست و پاگیرش راه را بر خویشتن خویش بودن بسته است، با ابزار ها ی قدرتمند، راه را بر هر گونه سرکشی می بندد. منظور من از سرکشی، تخطی در حد جرایم حقوقی صرف نیست. تخطی در حد عرف ها و خود بودن هاست. جامعه ساعت کاری، فردی که شب ها زندگی می کند را به رسمیت نمی شناسد. احساس برای او مفهومی ندارد. ارزش هنری را آنگونه که در یک مجموعه دیوانسالارانه صرف، یا تجاری برای نیل به مقصودی غیر از اقتصاد به کار گرفته شود به رسمیت نمی شناسد و لاجرم، مرزهایی تعیین می کند که در این حدود خودی ها و دیگری ها را از هم باز می شناساند. اینگونه است که دیگری ها شکل می گیرند، انگ می خورند و با داغ زندگی می کنند. سر خورده می شوند و نه تنها پیشرفتی حاصل نمی کنند و باعث پیشرفت نمی شوند بلکه جامعه آن ها را به عنوان دیگری هایی که یا باید اصلاح شوند یا هزینه بپردازند می شناسد. در این ستیز بین خودی ها و دیگری ها که هویت های جدیدی شناخته می شوند، یا فرد آنقدر قوی است که مسیر جدیدی را می گشاید و سر انجام بعد از مبارزه جامعه را وادار می کند که او را به رسمیت بشناسد، یا این که در اغلب موارد سرخورده از اجتماع درگوشه ای هرز رفته و نابود می گردد. خیلی از مواقع جامعه آینده، تفکر همین دیگری پنجاه سال پیش را نشخوار می کند و او را زندگی می کند، اما وقتی که فرد دیگر حضور فیزیکی ندارد.

به نظر می رسد رفتار جامعه با آدم ها مثل یک مد تغییر پذیر است ولی با فاصله زمانی بیشتر. و این که در یک سالن مد همه افرادی که بیرون می آیند از یک سوراخ، همه اندازه هم و یک سایز، همه در یک استایل آرایش شده اند و همه یک جنس لباس را در یک فصل می پوشند، این جامعه تنوع طلبی آدم ها را هم جوری لحاظ می کند که از همان یک جنس پارچه یا رنگ سال لباس های مختلفی می دوزد. فقط وقتی از سالن بیرون باشی و تماشا کنی این تنوع در عین یکپارچگی را درک می کنی. و در نهایت، انسان از هویت خویشتن خالی شده، انسانی است که از معنا تهی شده و در عین داشتن همه چیز، هیچ چیز ندارد و جای خالی در زندگی او هست که با هیچ چیزی که می شناسد و به رسمیت می شناسد، پر نمی شود. این آدم سرخورده خالی هیچ انگیزه ای برای ادامه دادن و ندادن ندارد. خیلی وقت ها این آدم خالی حتا حس فکر کردن به این که چه چیزی اینگونه مشوشش کرده است را ندارد. باید ها و نباید های اجتماع، انقدر در او درونی شده که حتا خودش به خود فرصت تخطی نمی دهد و در دیالوگ های ذهنی اش هم خودش را آنگونه که اجتماع انتظار دارد سانسور می کند. یا حتا آنقدر در این مجموعه خودی شده است که دیگر نیازی به سانسور هم ندارد و فی.ل.تر. ها خود کار خود را خوب انجام می دهند. به نظر می رسد، جامعه با گرفتن فرصت هویت خویشتن از خویشتن خویش افراد، آن ها را از خود جدا کرده و دیگر با از دست رفتن هیچ کس جای او خالی نمی ماند و این گونه است که آدم ها مرگ را زندگی می کنند.

چون هیچ کسی خودش نیست.

به نظر شما

جای آدمی که می خواهد خودش را آنگونه که هست زیست کند در جامعه ما کجاست؟

در حاشیه:

فکر مردن...!

 

نوشته شده توسط شقایق کمالی در ساعت 21:44 | لینک  | 

این زن همیشه عزا دار است…

نقدی بر فیلم سنگسار ثریا میم

soraya3

فیلم سنگسار ثریا میم بر اساس کتابی از فریدون صاحب جم ساخته شده است. سیروس نو رسته به همراه همسرش بتسی گیفن نورسته  فیلمنامه را نوشته است.

من از نگاهی زنانه به فیلم نگاه می کنم و معتقدم که فیلم بی نقص نیست و نمی تواند همه حقیقتی باشد که در جامعه ما رخ می دهد اما قسمتی از آن است.

فیلم از سحرگاهی آغاز می شود که زهرا در حال شستن استخوان های ثریا در کنار رود خانه دهکده است. غسلی به آب های جاری و به خاکسپاری ای بسیار محزون. قرار است که خبر به همه دنیا برسد. خبری از دیروز به فردا. و زهرا خبر دردناک سنگسار ثریا را به غریبه ای که از دهکده عبور می کند می رساند. فکر نمی کنم هیچ کس دیگری می توانست  اینقدر عمیق خشم را در چشم های زهرا از ظلمی که بر نوع او رفته به تماشا بگذارد. برای همین بیشتر جلد های تبلیغاتی تصویر چشم های زهرا را به نمایش گذاشته اند. زهرا خاله شیرزن ثریا است که چه زیبا نقش مادرانه اما مبارز را بازی می کند.

soraya1

ثریا زنی است که به روایت این فیلم کتک می خورد، با تجاوز تن به تمکین به همسری که  سر روی بالین زن های خیابانی دارد می دهد و خلاصه این که در نهایت برای این که شرش از سر شوهر خیانت کارش باز شود تا بدون دادن هیچ حق و حقوقی به او همسر دیگری بگیرد به جرم واهی خیانت محکوم به مرگ با بد ترین شکل یعنی سنگسار می شود. مرد های ده با تهدید شهادت به دروغ می دهند که او گناه کار است و این گونه است که ثریا به مسلخ می رود.

همه فیلم روایت ظلم مردانه ای است که در دنیای مردانه بر زنان می رود. در جاهی مختلفی از فیلم از مردان می شنویم که این دنیای مردانه است. مرد باش. دهان زن را باید به جای سگ ژوزه بند زد و در نمایی خیلی زیبا ابراهیم کد خدای ده به زهرا توصیه می کند که با این مرد ها راه بیاید تا برایش دردسر درست نکنند.  مرد هایی که جنس خود را به خوبی می شناسند. 

 این فیلم جدای از مفهومی که  بدهکار زنان است پر است از عناصر مفهومی و نشانه های دیگری که من در این جا به آن ها نمی پردازم. برای مثال نمایی از گورستان که  نماد مذهب روی آن ایستاده اما مقوایی است. و ...

به نظر می رسد  که سنگسار قسمتی از واقعیت رخ دادنی در این روایت است. قسمت پایانی. ختم ماجرایی که از اول پیدا است. اما بیننده آرزو می کند که نباشد.

این که چرا سنگسار؟ سنگسار یعنی بد ترین نوع اجرای عدالت برای بد ترین نوع جرم. خوابیدن با مرد دیگری وقتی که شوهر داری.

soraya2

میانه های روایت به سرعت طی می شود وفیلم خیلی زود به نقطه آخر یعنی تسلیم ثریا و صحنه مرگ او می رسد اما صحنه سنگسار مدت زیادی طول می کشد. ثریا تکه تکه و با زجر می میرد. زهرا مادر گون گیسوان وحشی او را شانه می زند و او را به استقبال مرگ در میدان دهکده می فرستد. او با لباس سپید و چار قد توری به آستان مرگ می رود.  صحنه نمایش با  حضور سیرک کوچک سرگردانی که برای نمایش آمده است نمایشی تر می شود. اما نمایشگر ها هم آرام می مانند و به تماشا می نشینند. چون نمایش اصلی اینجاست. صدای طبل نمایش را هیجان انگیز تر می کند. اولین کسی که سنگسار را آغاز می کند پدر پیر اوست. پدری که نماد ساختار های سخت و بی رحم است. پدری که هیچ به حقیقت نمی اندیشد و همان کاری را می کند که جامعه از او انتظار دارد.  اولین سنگ ها به او نمی خورد اما اولین سنگی که به او می خورد سنگی است که همسرش با بی رحمی و خوی حیوانی به او می زند. و سنگ بعدی هم. که پیشانی او را می شکافد. این انگار همسر او نیست. مرگ اوست اما با جنایت. و سنگ بعدی سنگ مذهب است که بی رحم تر از همه او را نشانه می گیرد. و از همه بی رحم تر صدای شادی زنی است که در گسترش این روایت سهیم است. زن هایی که خود قسمتی جدا نشدنی از ساختار بی رحم مردانه ای هستند که زن ها را این گونه به سنگسار می برد. حتا پسر هایش هم او را سنگ می زنند.  و او دردمندانه و در اوج عجز و تسلیم گریه می کند. و در نهایت پیکرش که تا نیم تنه توی خاک اسیر است و دست هایش که ناتوان تر از کمک به او پشت سرش بسته شده اند خونین روی زمین می افتد. او کوچک و کوچک تر می شود و نمایشگر ها روی جنازه اش پارچه ای می کشند. تا نمایش مرگ او خاتمه یابد.  نمایش گر هایی که خود محو نمایشی عظیم تر شده اند و نمی دانند در این ده چه خبر است.

حالا فردا است. مرد خبر نگار می رود تا این خبر را به گوش دنیا برساند. و گناه کار ها دنبال او می افتند تا نگذارند چیزی با خود ببرد.  اما او می گریزد و زهرا  چادر سیاهش را می اندازد و دست به آسمان می برد تا از خدا بخواهد عدالتش را به اجرا در آورد.

 

چرا سنگسار؟ به نظرم سنگسار یعنی ذره ذره مردن. یعنی تکه تکه شدن. نیمی از تن این زن در خاک اسیر است و سنگسار یعنی  سر او را و قلبش را با سنگ  نشانه رفتن. و دست هاش بسته اند. همان جور که دست های زنی که قانوی برای حمایت از او نیست ، بسته است. ذره ذره می میرد همانجور که زن اسیر در ساختار های  مرد سالار هیچ قانونی برای حمایت از خود ندارد. پاهایش در خاکند، همانجور که زن اسیری در خاک توان جا به جایی ندارد. همانجور که اجازه گریختن ندارد. همانجور که  باید برای هر جایی رفتن اجازه داشته باشد. و حتا با اجازه هم محکوم است.

شب تن او کنار رود خانه می ماند و سگ های ولگرد  تمام تنش را می خورند. همانجور که تن زنی که محکوم است خوراک  مردان ولگرد می شود. اگر زن باشی و کنار خیابان بایستی می بینی که چقدر سگ های گرسنه به انتظار تن تو ایستاده اند.

 

به نظز می رسد این فیلم در کنار تمام اغراق ها و بی اطلاعی اش از قوانین در ایران نمایش در خوری از ستم بر زنان در ساختار های مرد سالارانه است. و حتا اگر یک نفر شامل این ظلم شده باشد جا دارد که  در مورد آن فیلم ساخت. و نقد نوشت.  همانجور که قرآن می گوید اگر یک نفر را بکشی انگار تمام بشریت را کشته ای و اگر یکی را زنده نگه داری انگار همه بشر را زنده نگه داشته ای.

zahra 

این تنها تصویر به جا مانده از ثریا منوچهری واقعی است که در ۹ ساگلی انداخته

soraya real

در حاشیه:

دیدن این فیلم خیلی تاثر بر انگیزه و من  این فیلم را چند بار دیدم. و بار ها گریستم. و احساس رنج و فشار غریبی کردم. حس می کنم که دیگه در این جا بیگانه ای هستم.

حس عمیقی از درد دارم.

 

نوشته شده توسط شقایق کمالی در ساعت 21:25 | لینک  | 

 

زن مرده...!

خوانشی ایرانی از سریال ویکتوریا...! 

این یادداشت را به بهانه پخش سریال امریکایی_کلمبیایی  ویکتوریا می نویسم.

سریال ویکتوریا، سریالی از نوع آبکی است. درامی خانوادگی که مدت ها با کش دادن  قصه و پستی ها و بلندی ها و ایجاد هیجانات ادامه دار،  و در شرایطی که تلوزیون ایران تعدادی از هواداران خود را از دست داده است، هواداران خود را پیدا کرده است.

ویکتوریا داستان زنی پنجاه ساله و خانه دار  است که  زندگی آرامی با شوهرش دارد. زنی که همه چیزش در زندگی با همسر و فرزندانش تعریف می شود.

با همه این که این سریال درام داستانی خطی و آرام را دنبال میکند و راست کار مردم خسته از کار روزانه برگشته و ساده است، راست کار توده مردم، تصور می کنم که حرفهای زیادی برای گفتن دارد.

این که این سریال در جامعه ما هواداران خودش را یافته است نشان می دهد که دردهای مشترکی را به تماشا می گذارد.

ظاهرا همه چیز در زندگی ویکتوریا عالی و سر جای خودش است تا این که او می فهمد که سالها در خواب خرگوشی بوده و همسرش انریکه در حال خیانت به اوست. بلاخره کار به طلاق میرسد و مرد تمامیت خواه او با زنی 20 سال جوان تر ازدواج می کند و به دلیل این که هزینه خانه و بچه ها را می دهد از ویکتوریا می خواهد همچنان در خانه بماند، یک زن خانه دار باشد و به امور بچه ها رسیدگی کند. 

مرد جامعه مردسالار تمامیت خواه است.  همین که ویکوریا نشان می دهد. مردی که به دلیل مرد بودن  و به قول ایریگارای داشتن خروسه مردانه مجاز به خیانت است. حوزه  دگر جنس خواهی اش سن خاصی نمی شناسد. نطام مرد سالار به او آموخته است که زن کالایی است در خدمت مرد. و مرد موجودی که یائسگی ندارد. پس او همیشه دنبال جنس جوان تر است و چیز بهتر می خواهد. ضمن این که زن اش جزو مایملک انحصاری اوست و حتا پس از طلاق هم نباید با کس دیگری باشد و حق ادامه زندگی بدون مرد را ندارد. مرد جامعه مردسالار خود را خدای زن و فرزندانش می داند. و توجیه اش در توضیح این مورد قدرت اقتصادی اش است که می تواند هر دستوری را در حوزه قدرتش صادر کند. دستور کجا رفتن و نرفتن، اجازه گرفتن برای دیدن خانواده ، اجازه گرفتن برای خرید رفتن، عاشق شدن و نشدن، و خلاصه اجازه برای زندگی کردن و حتا نفس کشیدن. وچون قوانین را هم مردان نوشته اند و تاریخ را هم، قوانین به مردان اجازه می دهد که چشمشان دنبال زن جوان تری بگردد چون زنشان دیگر جوان و تمکین کننده نیست. و این برای توجیه آنها عالی است که چون این زن ها هستند که نطفه را در زهدانشان پرورش می دهند، مردان می توانند با توجیه مذهبی هم شده، دنبال زن های جوان تر و اجناس بهتری باشند ولی این برای زنان بی شرمی و بی عفتی است. چنان که حتا دادگاه ها هم مردی که زنش را به خاطر سوء ظن ارتباط با مرد دیگری به قتل رسانده است به راحتی تبرئه می کنند. همین امروز هم این اتفاق رخ می دهد و قانون گذار دست مرد ها را برای جنایت ناموسی و خانوادگی به راحتی باز گذاشته است، تنها برای این که زن ها زهدانی برای پرورش بچه های مرد ها هستند.

 از آنجا که نطام مردسالار به عنوان یک ساختار، ادامه خو.دش را باید تضمین کند، در کنار تربیت مردان مرد سالار تمامیت خواه، زنان مطیعی پرورش می دهد که کودکانی در خدمت بقای همین نطام به جامعه تحویل بدهند. زنانی که خود به عنوان زندان بان های  این زندان بزرگ دختران را اسیر تفکرات این نظام می کنند و اصولی را تعریف می کنند که خوب و بد را برایشان  به گونه ای که این سیستم مرد سالار می خواهد، تعریف می کند. زن خوب زنی است که با خانواده اش تعریف می شود. زنی که مادر است. مادری  که مطیع مردش است. و آن وقت روایت های تاریخی ای جعل می کند که زن خوب بنا بر این روایت زنی است که بدون اجازه همسرش برای دیدن پدر محتضرش هم نمی رود. زن خوب زنی است که در خانه است. صدایش را مرد دیگری نشنیده است. گویا این سیستم مرد سالار به همه مردان دیگر به چشم دیگری هایی در طمع ما یملک حود می نگرد. مایملک ناموسی و مالی.

این سیستم حافطان خودش را دارد. مردانی که از این سیستم منتفع می شوند و مردمی که به این نطام عادت کرده اند و هر گونه نغییری در زندگی آنها، شوکی برای ایجاد بحران است. و بعد زنان خوبی  که حافظان بی چون و چرای این نطاهند. چیزی دقیقا شبیه مرسدس مادر ژیر ویکتوریا که خیلی خوب نظام مرد سالار را توجیه و باز تولید می کنند. زنانی که با تعریف های دو قطبی کلیشه ای این نطام از خوب و بد، برای این که خوب باشند موجوداتی از خود بیگانه اند. موجوداتی که نمی خواهند هیچ تفکر جدیدی را حتا بشنوند و به هیچ چیز شک نمی کنند. و البته زنان دیگری که کمی فکر می کنند اما اسیر جامعه ای هستند که نمی خواهند درآن درگیر برچسب بد بودن شوند. درگیر برچسب های  گفتمان مرد سالار که به زن آمازون  که در پی حق خود است لقب سلیطه و پتیازه و لکاته و ... می دهد. همین ادبیاتی  مرد های بد را هم  با فحش های ناموسی که وابستگی های خانوادگی او را به نمایش می گذارند، میشناسد.

خلاصه این که ویکتوریا نه درد زن کلمبیایی و امریکایی که  درد همین امروز زن ایرانی است. زنی که همه چیزش را در زندگی با مردی خلاصه می کند که از او تنها تنش را به رسمیت می شناسد که اگر کهنه شد دور انداختنی است و این پوسته پلاسیده را حتا مرد های دیگر هم نباید به دندان بگیرند و باید بدون مرد خودش تنها بمیرد. و پرونده زندگی اش در پیری لای جزر درز گرفته شود.

اما ویکتوریا که حالا تا نیمه های داستان رفته، روایت تولد دوباره زنی است که در آستانه پنجاه سالگی یعنی نیم قرن در خواب زیستن، بیدار شده و در تکاپوی باز پس گیری حق خود، حق زیستن بدون اجازه و فرمان فرمایی مرد، و حق عاشق شدن، و بیرون رفتن با مردی که خودش انتخاب کرده است، را جستجو می کند. و پا در حوزه اقتدار مرد می کند تا قدرت را از او سلب کند. یعنی پا در حوزه اقتصاد می نهد تا خودش جور زندگی خودش را بکشد و با کارگری ولی بدون ذلت زیر بار تحکم  مرد مردسالار رفتن زیست کند.

و به او می گوید: برو به جهنم...!

چیزی که هست، زنی که طالب آزادی خود است هزینه هایش را هم باید بپردازند. هزینه نگاه بد مردم، برچسب خوردن و با داغ ننگ زندگی کردن، به عنوان بیوه ای که عرضه نگهداری شوهرش را نداشته، شنیدن هر روز سرکوفت های مادری  که نگهبان خوب نطام مرد سالار است  و خلاصه  تنهایی و بی پولی در سنی که  باید روز های آرامی را بگذراند.

من نمی دانم آخر این قصه چه خواهد شد اما، حرف های این قصه زیاد است. نگاهی که دارد، حس مبارزه جویی را در زنی که تا به حال تنها مادر بوده است بیدار می کند و به او هزینه هایش را به خوبی نمایش می دهد. یعنی  به دست گرفتن حق انتخاب نوع زیستن ما به عنوان یک زن آزاده، نیاز دارد به تحمل درد هایی از جنس زاییدن. چیزی که گویی در آخر داستان پائولا باید به نمایش بگذارد.  زاییدن برای یک زن یعنی خارج شدن از شرایط بحران و دوباره با درد و با درد و با درد متولد شدن.

دردی که ویکتوریا می کشد. یعنی دردی که زن مادر خوب ایرانی می کشد.

دردی که زن ایرانی را زن مدونایی می خواهد که نیاز جنسی ندارد و نیاز جنسی مرد را باید به خوبی پاسخ دهد تا از حق نفقه برخوردار شود. چیزی که در حد خودفروشی، حق نازلی برای زن قایل است.  بهت نون میدم تا با من بخوابی، خوب بخوابی.

در یادداشت دیگری شخصیت های دیگر این داستان را تحلیل می کنم. و کمی هم ایرانیزه تر...!

در حاشیه:

این روز ها

درد می کشم...

دارم خودم را می زایم...! 

نوشته شده توسط شقایق کمالی در ساعت 12:11 | لینک  | 

سفر...

سفر در قاموس من معنی های چند گانه ای دارد... سفر می تواند به معنای سفر باشد... می تواند به معنای مرگ باشد... یا به معنای به درون خویشتن خویش رفتن باشد برای فاصله گرفتن از روزمرگی های زندگی جاری ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شقایق کمالی در ساعت 16:41 | لینک  | 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شقایق کمالی در ساعت 13:39 | لینک  | 

اخراجي هاي 2، و اشك هاي سينماي ايران

 

چند روز پيش نا خواسته نوشته اي در مورد اخراجي ها ديدم كه  مرا به فكر نوشتن انداخت. برخي فروش ميلياردي  يك فيلم سينمايي در عيد امسال را نشانه آشتي مردم ايران با سينما مي دانند. اين جمله اي است كه اين روز ها از بلندگو هاي زيادي آگاهانه و نا خود آگاه شنيد مي شود. اين كه سينماي ايران عيد امسال با فروش اخراچي اي 2 تكان خورد، در اين بحثي نيست. نا گفته پيداست كه سينماي فقير ما از جهت اقتصادي روز هاي خوشحالي را پشت سر مي گذارد. اما دلايل اين اتفاق  و از همه مهمتر عواقب آن جاي بحث دارد. اگر فرض بگيريم كه تمام موفقيت يك فيلم در گروي فروش ميلياردي آن باشد مي توانيم متقاعد شويم كه فيلم اخراجي ها  با فروش ويژه اش  فيلم موفقي بود است. ولي اگر فرض را بر انتقال معاني و نماد هاي مورد نظر سازنده ها بگذاريم اخراجي ها  خيلي سخت باخته است. و دانستن صحت اين امر كار خيلي سختي هم نيست.  اخراجي ها فيلمي با رمز هاي بسيار كليشه اي  و  ايدئولوژيك است.  دست مولف از جهت رمز گذاري ها آنقدر رو است كه نيازي به تحليل و فكر زياد هم ندارد. همه چيز دور حاج آقا مي چرخد و نهايتا اين حاج آقا است كه  روي سوراخ سوزن وسط پرگار ايستاده  است.  اما اين كه آيا تماشاگر ها اين فيلم را همانگونه اي كه رمزگذاري شده ، رمز گشايي مي كنند يا نه با يك پرسش نامه بسيار آماتوري هم مي توان فهميد كه نه.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شقایق کمالی در ساعت 12:23 | لینک  | 

ادامه همون مقاله 

چه كسي نگاه كرد و چه ديد؟

 من اين واقعه را به عنوان مثالي از عشق تعريف كردم، و با اين كه داشتم نگاهش مي كردم، هنوز نمي توانم كارمند اداره را توصيف كنم. ولي شك دارم كه او هم مثل من، در شناخت مكس، ليو و من ناتوان باشد. اين چه به مي گويد؟ چرا من افسون شديدي را در نگاه او حس مي كردم؟ اما هيچ حسي از رنگ يا حالت چشمان او، هيچ حسي از چيزي كه صورت او شبيه اش بود ندارم؟ پاسخ اين است كه نگاه من بي هدف بود. وقتي به ويژگي هاي عيني چهره زن مي رسيم، اين ادعا علمي نيست. من خيلي او را نديدم. من برخي چيزها را مي توانم به عنوان من ببينم. اما در آن هنگام من  با او، با همراهي او، با چشمان او مي ديدم. لويناس اين موضوع را در يادداشت هاي خود از رابطه چهره به چهره، به خوبي توضيح مي دهد:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شقایق کمالی در ساعت 15:28 | لینک  | 

 متن زیر ترجمه ای است از مقاله حضور های روزمره نوشته اندرو متکاف و آن گیم...

خودم از خوندنش لذت بردم به ویژه جاهایی که درباره ابدیت و  زندگی روزمره حرف می زنه... اونو تقدیم می کنم به همه  علاقمندان به بحث های زندگی روزمره...

ترجمه ایرادناک منو هم ببخشید... متن خیلی سنگین بود.

هفته بعد ادامه ترجمه را می گذارم.

حضور هاي روزمره

 روزمره اغلب به عنوان زماني كه در آن اتفاقي رخ نمي دهد ديده مي شود. اين رويكردي است كه از مفهوم زمان گاهشماري، مفهوم فضاي طرفداران رياضي اقليدسي، و بازي هويت هگليان پيروي مي كند. زندگي روزمره همچنين به عنوان زمان بي سرانجام و سرآغاز، فضاي ابديت و وضعيت هستي شناختي عشق تجربه شده است. اين تجربه تجلي روحاني از رهايي از روزمره نيست بلكه بازگشتي است به آن. تقدس ويژه روزمره نيست بلكه دنياي روزمره ما وابسته به هستي است.

 اصطلاحات كليدي: روزمره، من-تو، اكنون، عشق، مواجهه

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شقایق کمالی در ساعت 14:25 | لینک  | 

این نوشته ترجمه و تلخیصی است از مقاله ای به نام  تلوزیون به عنوان یک فاسق...

این مقاله لذات گوناگون را با توجه به پیکر بندی های هویت ترسیم می کند که بر اثر استفاده از متون تلوزیونی رخ می دهند. به عنوان یک رسانه ارتباط روی ویژگی های دوره پست مدرن تاثیرات یگانه ای می گذترد. رویکرد های سنتی و هرمنو تیکی به تلوزیون به عنوان چیزی ضمیمه شده به وسیله رویکردهای متناوبی از شهوات نگاه می کنند. توسعه استعاره تلوزیون به عنوان فاسق و مقاله ای که به تفریح گناه آلود تلوزیون به عنوان یک ایدئولوژی استیلا یافته نگاه می کند  و معتقد است که به وسیله تلوزیون مخاطبان می توانند با تولید کننده گان در اکتشافات مقطعی از مفاهیم جا به جا شوند.

این که چگونه امری به صورت بنیادی  هدف انتقاد ها را از تفسیر انتقادی به آموزش های انتقادی جا به جا می کند.

یکی از بحث های مطروحه موضوع خود مردم نگاری این مقاله است. این که تو به عنوان یک مخاطب ممکن است بگویی که یک رابطه عشق - نفرت با تلوزیون داری. در یک سو تلوزیون یک عشق و یک دوست و شریک صمیمی است . هر شب همراه خستگی های تو می شود و تنهایت نمی گذارد حتا توی رخت خواب!

و از سویی دیگر ما یاد می گیریم که  تخیلات و تصاویر تلوزیونی یعنی آن تصاویری که برای ما خیلی مسرت بخش هستند آلوده به آثار ایدئولوژیک هستند.

به عنوان یک منتقد رسانه من می دانم که تلوزیون به عنوان یک عشق نگاه نمی شود. اما به عنوان یک رئیس می دانم که چه خدمتی به مخاطبانش می کند.  تلوزیون ما را و حس ها و آگاهی های ما را تربیت می کند.  بنابراین منطق مصرف آن نمایش همیشگی تولیدات و شخصیت های آن  تلوزیون ...

ادامشو می نویسم!

نوشته شده توسط شقایق کمالی در ساعت 10:0 | لینک  | 

موبايل به عنوان رسانه...!

 امروزه موبايل به عنوان يك رسانه در زندگي روزمره  نفوذ زيادي كرده است. همچنين در پروسه هاي فرهنگي و علمي و توليدات فكري.  همگرايي و تداخل مرزهاي ضنعت در تفريحات ، اطلاعت، و تكنولوژي هاي برقراري ارتباط هر روز گسترش بيشتري مي يابد. سبك هاي جديد زندگي توليد مي شود و خدمات به هم پيچيده تر مي شوند. امكاناتي كه اقتصاد ديجيتالي در اختيار ما مي گذارد تجربه هاي ما را شكل مي دهد و اين كه ديگران چگونه ما را تجربه مي كنند. همانگونه كه فدرستون اشاره مي كند لحظه زيبايي شناختي شدن زندگي روزمره فرا رسيده است.

يكي از همين صنايع افتصادي موبايل است كه روي تجربه استفاده كننده گان آن بسيار موثر بوده است. در طول قرن بيستم، روياهاي آرمانشهر و غير آن در طول توسعه تكنولوژه حركت كرده اند، به ويژه آنهايي كه قابليت يا احتمال تبديل شدن به مفاهيمي را داشتند كه بر هم زننده روال عادي زندگي روزمره  هستند.

موبايل يك شيوه برقراري ارتباط و اطلاعات است كه با شدت و سرعت زيادي در جامعه نفوذ و گسترش پيدا كرده است. اين ازدياد تكنولوژي مي تواند به وسيله معناهاي شاخص هاي گوناگون و محبوبيت عامه آن ثابت شود. موبايل مي تواند كاركردهاي گوناگون داشته باشد. بين فرزندان و والدين فاصله بياندازد.

آنگونه كه تحقيقات مختلف مي گويند سن داشتن موبايل در برخي از كشورها بين 7 تا 10 ساز است.

داشتن موبايل حتا بر روي ميزان درآمد نيز موثر است. در تحقيقاتي در ايالات متحده مشخص شد كه كساني كه از موبايل استفاده نمي كنند درآمد پايين تري نسبت به ديگران دارند. از سطح تحصيلات پايين تري برخوردارند، بيشتر آنها ميلند مجرد بمانند و فرزندي نداشته باشند، ميال به داشتن شغل تمام وقت نيستند و وابسته به تعداد سازمان هاي كمتري هستند.

موبايل همچنين به فرايند توسعه فرديت و دموكراسي كمك زيادي كرده است.

براي مثال نوجوانان ژاپني از keitai   ( نامي كه به تلفن همراه مي دهند ) براي مبهم كردن زندگي خودشا در برابر جاسوس بازي و نظارت هاي والدينشان استفاده مي كنند. نويسنده ديگري به اين اشاره مي كند كه چگونه موبايل اجازه داد به روسپيان بانكوك  كه در يك الگوي مستقل خصوصي ، مشتري هايشان را جور كنند. و اين كه چگونه راننده تاكسي هاي بوستوني صرفا كارشان را با موبايل هماهنگ كردند. صرف نظر از قضاوت هاي شخصي افراد در مورد چيزهايي  كه تغييرات زيادي كردند يك موضوع واضح است:  نهاد هايي كه افراد را كنترل مي كردند، انها را گم كرده اندو موبايل يك قدرت جديد به آدمها داده است.

احساس آدم ها از هويتشان در يك جامعه مركزي تغيير كرده است. كاشمن  در مورد چيزي كه آن را " خود خالي " مي نامد حرف مي زند. با توجه به گفته اين نويسنده اين موضوع مي تواند يك تجربه هويت جديد باشد كه در طبقات متوسط و بالاي جامعه امريكا با يك غيبت نشانه اي مشروط شده است. غيبت نشانه اي از اجتماع، سنت، و معاني مشترك. اين غيبت تعلق، به وسيله فرديت به عنوان فقدان بهاي شخصي، و محكوم بودن، تجربه شده است.  و اين غيبت تعلق مي تواند يك نوع از اشتياق حسي غير متفاوت را مي تواند توليد كند. ( undifferentiated emotional hunger! ) .

به عبارت ديگر خود خالي نياز دارد به كاركردهايي  كه در يك تنوع گسترده اطلاعاتي براي رفتارها راهنمايي اش كند. در يك جامعه تكنولوژيكال هر كسي با ديگري ارتباط دارد و در يك زمان واحد هر كسي مي تواند به ديگران وابسته باشد.

 ديجيتال سازي سرچشمه  پيدايش رسانه هاي چندگانه است كه تا پيش از اين با هم تفاوت داشتند.  اين پديده همچنين ميتواند رسانه هاي تعاملي اي ايجاد كند كه با آنها فرد ميتواند فعالانه در آن چه ميبيند مشاركت كند.

 تلفن هاي همراه اين ايده را به وجود آوردند كه ميتوان هم ارتباط داشت و هم تحرك. نسل هاي بعدي تلفن هاي موبايل  با فناوري اينترنت بيسيم همراهند. از عمليات بانكي تا سفارش و رزرو بليط را انجام مي دهند. قابل حمل بودن آنها آزادي هاي فردي را گسترش داده  وزندگي شخصي انطاف بيشتري يافته است.

 منابع:

Changes in the self resulting from the use of mobile

phones

Jos´e M. Garc´ıa-Montes

UNIVERSITY OF ALMER´IA, SPAIN

Domingo Caballero-Mun˜oz and Marino Pe´rez-A´ lvarez

UNIVERSITY OF OVIEDO, SPAIN

The mobile phone as media

 Harvey May and Greg Hearn

Queensland University of Technology, Australia

 

نوشته شده توسط شقایق کمالی در ساعت 0:49 | لینک  |