مارکسیسم، اقتصاد سیاسی و ایدئولوژی
مارکسیست ها معمولا سعی می کنند فرهنگ عامه را بر حسب مفهوم ایدئولوژی درک کنند.
مارکس معتقد است اولین نظرات مهم در هر جامعه نظراتی هستند که طبقه حاکم برای حفظ موقعیت خود مطرح می کند.
مرداک و گلدینگ معتقدند تولید و توزیع نظرات در انحصار سرمایه دارانی است که ابزار تولید را در اختیار دارند.
این دو سعی دارند عقاید حاکم و الگوهای پایه روساخت را با پژوهش های تجربی ادغام کرده و به این نگرش اعتبار بخشند.
جامعه شناسی طبقات نتوانسته است نقش رسانه های گروهی را درک کند.
رسانه های گروهی که قدرت و ثروت جامعه آن را کنترل می کندنابرابری طبقات را بازتولید می کنند.
مرداک و گلدینگ مثل آدورنو معتقدند که جامعه سرمایه داری به علت در دست داشتن رسانه گروهی پذیرش اجتماعی و سیاسی مردمش را تعیین می کند.
هدف رسانه های گروهی بازتولید نابرابری طبقاتی است.
آنها صرفا وسیله ای برای ایدئولوژی طبقه حاکم محسوب می شوند که به صورت خودکار پذیرش مطلوب گروه های تابع را در مقابل تسلط طبقه حاکم تضمینمی کنند.
موسسات رسانه های گروهی نقش مهمی را در مشروع جلوه دادن نظم برنامه های اجتماعی ایفا می کنند اما رابطه آنها با این نظم پیچیده و متغیر است ومطالعه فعالیت ها و ماهیت آنها لازم است.
مالکان ابزار تولید به کنترل شدید بر تولید و توزیع می پردازند.شرکت های بزرگ تولید فرهنگ با شرکت های دیگر در ارتباط هستند و معتقدند که این گروه ها طبقه منسجمی را تشکیل می دهند که علایق و منافع مشترکی دارند.
نظریه ایدئولوژی آلتوسر و مارکسیسم ساختار گرا
آلتوسر معتقد است که اقتصاد تمام اشکال دیگر مناسبات اجتماعی را محدود می کند.
هدف آلتوسر تثبیت مارکسیسم به عنوان یک علم و رها کردن آن از جبرگرایی اقتصادی می باشد.
آلتوسر می گوید: اقتصاد گرایی مشکلی است که باید در نظریه مارکسیسم از بین برود.
ایدئولوژی آلتوسر نیرویی است در درون یک جامعه و باید جوامع را بر اساس مناسبات بیت ساختار ها نگاه کرد و نه یک جوهر و روش بیان آن.
ایدئولوژِی نیازمند به داشتن نظریه خود است.
آلتوسر رسانه های گروهی و آموزش و پرورش را بخشی از دستگاه دولتی ایئولوژی می داند.
او می گوید ایدئولوژی مظهر روابط خیالی افراد با شرایط واقعی موجودیاتشان است. ایئولوژی نیرویی مادی در جوامع است و در ضمن افراد را به عنوان موضوع های ایدئولوژی های خاص استیضاح می کند.
آنچه در ایدئولوژی هست نظام مناسبات واقعی حاکم بر موجودیت افراد نیست بلکه رابطه خیالی آن افراد مناسبات واقعی ای است که در آن زندگی می کنند.
آلتوسر می خواهد نظریه ای در باره ایئولوژی ارئه دهد که آثرات مستقل آن را به رسمیت بشناسد و بر جبر گرایی اقتصادی متکی نباشد.
گرامشی و مارکسیسم
اهمیت گرامشی به دلیل ارئه نظر استیلای سیاسی است.
نظریات گرامشی از تجارب سیاسی و سرکوبیهای سیاسی که وی متحمل شده بود نشات می گیرند.
او معتقد است که مارکسیسم یک نظریه سیاسی است که بر رهایی طبقه کارگر متمرکز است.
یکی از مهمترین مفاهیم او هژمونی می باشد.
هژمونی به عنوان ابزار فرهنگی و ایئولوژیک متمرکز است که گروه های حاکم در جامعه سلطه خود را با تضمین رضایت خودجوش گروه های تابع از جمله طبقه کارگر حفظ می کنند. طبقه حاکم از طریق ترکیب دوجانبه اجماع سیاسی و ایئولوژیک که گروه های مسلط و تحت سلطه را در بر می گیرد به این هدف می رسد.
هژمونی طبقه سیاسی یعنی این طبقه توانسته است طبقات جامعه را به پذیرفتن ارزش های اخلاقی سیاسی و فرهنگی خود ترغیب کند.
در ضمن هژمونی از فعالیت گروه های خاص در جامعه های سرمایه داری ناشی می شود.
بنابر این برای انقلاب نیروهای انقلابی باید یک گروه از گروه های مخالف تشکیل دهند تا هژمونی حاکم و متداول را شکست دهند.
منبع: کتاب نظریه های فرهنگ عامه نوشته دومینیک استریناتی و ترجمه ثریا پاک نظر. نشر گام نو
منتقدان فرهنگ 2
فرانک ریموند لی وس
لی وس معتقد بود که ادبیات نقد زندگی است و در این مورد رای او با آرنولد هماهنگی داشت.
وی بازگشتی به سنت آرنولد دارد. ترس امریکایی شدن و جامعه انبوه!
حمله فرهنگ مدرن به زندگی اجتماعی و توده ای شدن فرهنگ باعث نازل شدن کیفیت زندگی و از میان رفتن ذوق هنری و تفکر زیبایی شناختی بود.
از این رو لی وس با هنر های جدیدی چون سینما نیز مخالف بود و با دید بدبینانه به آن نگاه می کرد.
لی وس فرهنگ امریکا را فرهنگی با شرایط جدید می دانست. و معتقد بود امریکایی شدن باعث ارگانیک شدن جامعه جدید شده است. جامعه ای که همه مردم در حومه شهری به وسیله آب، برق، گاز و تلفن و شبکه حمل و نقل به هم پیوند خورده اند .او از اینکه به جای جامعه شهری یا جامعه روستایی دچار جامعه حومه شهری شده ایم نگران بود. و به ماده ای شدن جامعه انتقاد های اساسی وارد می کرد. وی از جامعه جدید مدرن به دلیل مفاهیم استاندارد معیشت انتقاد می کرد. وی می خواست دموکراسی را با مفاهیم متعالی پیوند بزند و از مردم می خواست که فریب واژه های پر رنگ دموکراسی را نخورند. و اینکه دموکراسی باید انتقاد پذیر باشد.
در حقیقت لی وس می خواست جامعه جدیدی بنیان نهد که در آن شرایط مدرن با ویژگی های مثبت جامعه گذشته پیوند بخورد و احیای فرهنگی صورت گیرد.
او دو تغییر عمده در مفاهیم فرهنگ داد.
اینکه فرهنگ دیگر یک فرایند برای شناخت هنر و ادبیت نیست بلکه چیزی است که مبانی این کار را فرهم می کند.
و این که فرهنگ باید به عنوان مایملک گروهی خاص در می آمد. یعنی فرهنگ مبتنی بر برگزیدگان می شد.
او فرهنگ را محدود به هنر ها و ادبیات می دانست و معتقد بود که حوزه های دیگر ارزش بررسی در حوزه فرهنگ را ندارند!
وی فرهنگ را نیرویی اصلاح بخش در جامعه می دانست. تمدن و فرهنگ را مفاهیمی متعارض با آن می دانست و قدرت و حتا اقتدار را از آن متمایز می کرد!
وی مانند آرنولد برای آموزش ارزشی متمایز قایل بود و معتقد بود که باید برای جوانان و نسل بعد محیطی برای آموزش فرهنگ و مطالعه بر روی آن فراهم گردد.
در کل می توان گفت که لی وس برای آموزش ادبیات سنتی انگلیس ارزش قایل بود و اصول آن را اصول اخلاقی می دانست.
دیگر اینکه لی وس معتقد به ارزش نسبی برای ادبیات و علوم بود. در تفکر وی علم تنها به عنوان وسیله ای برای نیل به هدف مهم است.. این مهم است که دستاورد های انسانی از قبل وجود دارند. و تنها حلقه ارتباط با آن ادبیات است که فرهنگ سنتی آن را برای ما به جا گذاشته است. و در ضمن علم قابل مقایسه با ادبیات نیست. و اثر ادبی مهمتر است.
منبع: کتاب منتقدان فرهنگ- لزلی جانسون- ترجمه ضیاء موحد- طرح نو
منتقدان فرهنگ 1
ماتیو آرنولد:
ماتیو آرنولد نویسنده ، شاعر و روشنفکر اواسط دوران ویکتوریایی و یکی از متفکران پیشرو در حوزه فرهنگی می باشد.
وی اتقاداتی در باب فرهنگ و آموزش دارد.
اولین بحث وی در باب دولت می باشد. دولت برای آرنولد بسیار مهم است.
او معتقد بود که آریستوکراسی انگلیس برای هدایت جامعه بسیار موثر بوده است ولی اکنون یعنی در زمان آرنولد دیگر قادر به رهبری جامعه نیست. اکنون باید دید که چگونه می توان دموکراسی را به کمک گرفت.
آرنولد معتقد به وجود نیرویی در جامعه برای تعیین رهبری بود. چیزی که آرنولد نگران آن بود امریکایی شدن به معنای عامی شدن بود. عامی شدن یا توده ای شدن مردم.
آرنولد دموکراسی را می پذیرد ولی معتقد است که دولت و فرهنگ باید توده ها را به انسانیت سوق دهند و با ضعف های دموکراسی مقابله کنند.
امریکایی شدن برای آرنولد به معنای ابتذال و تمایل به ناتمامیت بود.
آرنولد معتقد است که دولت نماینده بهترین طبقه مردم است. در حقیقت آرنولد درکی فلسفی از دولت داشت که آن را به خوبی نپرداخت.
عقل سلیم بخش اساسی اندیشه های آرنولد است که مفهومی گرفته شده از دولت اسطوره ای افلاطون می باشد. آرنولد به امکان حکومت حکومت طبقه متوسط بر مردم در بهترین شرایط امیدوار بود! وی منافع عمومی را با منافع طبقه متوسط یکی می دانست. این تفکر در حقیقت تفکری در نقد دولت آریستو کرات قبلی بود که در آن زمان رایج بود.
آرنولد همچون جراحی به باز کردن بدن جامعه می پرداخت و بیماری ها را نشان می داد ولی سعی در معالجه نداشت.
وی از آریستو کراسی به دلیل بی علاقه بودن به ایده ها انتقاد می کرد. و اگر چه او به حکومت طبقه متوسط فکر می کرد ولی به خشکه مقدسی و عدم تفکر در آن انتقاد داشت.
و در نهایت راه حل این مسئله را آموزش طبقه متوسط می دانست. آموزشی که در بابا تعالی فرهنگ موثر بود.
ضمن اینکه آموزش وسیله اساسی شکل دادن و کنترل طبقه کارگر است.
وی راه حل مسئله عقل و قدرت- و فرد و جامعه را بر استنباط خود از فرهنگ گذاشته بود. فرهنگ است که مقتضیات جامعه و فرد را حل می کند.
وی از معلمان می خواست آثار بهترین نویسندگان انگلیسی را بخوانند و به کودکان آموزش دهند. و در این مورد می گفت بهترین آثار آنهایی هستند که ما را متوجه همه ذخایر عقلی و عاطفی خود کنند تا ایده هایی را که صرفا متکی بر عادات هستند دور بیندازیم.
و مذهب هم باید در خدمت طبقه متوسط و فرهنگ آن باشد. بنابر این آرنولد تفکری غیر دینی داشت. و معتقد به خوانش کتاب مقدس به عنوان کتابی ادبی بود.
آرنولد معتقد به آموزش فرهنگ بود. فرهنگی که در آن انسان ساخته می شود. هدف فرهنگ از آموزش گسترده تر بود. فرهنگ در جستجوی کمال و سیطره دادن آن است.
و در این میان آموزش طبقه متوسط از اهمیت اساسی بر خوردار است.
منبع: کتاب منتقدان فرهنگ- لزلی جانسون- ترجمه ضیاء موحد- طرح نو

