برای مهربونی هاش...
به گل های رزت نگاه می کنم... روی میز اتاقم و بوی پخش شده توی هوا که تمام نفس های منو توی بوی گل پیچیده...!
به این فکر می کنم که تا همین چند وقت پیش تنهایی عظیم روحم درد بی تاملی بود که نمی تونستم و نمی خواستم که با کسی درمیونش بگذارم.
تو اومدی که کنار درد ها فلسفه تنهایی همیشگی نیست را تجربه کنم.

فقط کاش حالا که انقدر مهربونی که کلی وقت گذاشتی برای برنامه نویسی ها و آرشیو بندیا و سرچ بازی های من یه کمی وقت میگذاشتی و مشقامو هم می نوشتی من خیلی خوشحال تر می شدم...
ولی خب... من عادت ندارم کسی مشقامو بنویسه...
می دونی
بلاخره آدمی تنهاست...
آخه که تو نمی تونی بیای به جای من امتحان بدی... نمی تونی به جای من جواب دکتر نجاتی و دکتر رضایی و خدا رو بدی...
نمی تونی به جای من وقتی عصبانی شدی از دست همکلاسی 60 سالت مشت نزنی به دیوار...
خب
می دونی که وقتی من عصبانی می شم حتمن باید اونو بزنم ولی حالا دو سالی هست که قسر در می ره! 60 سالشه اگه بزنمش می میره!
حالا مهم نیست...
مدتی بود که فکر می کردم برای تشکر ازت که کمک های زیادی به من کردی این ترم چیکار کنم...
فقط می تونم بهت بگم...
ممنونم...
برای بوسیدنت
به نردبون احتیاج دارم...
تو رعنا ترین مرد زمینی!

