تبليغاتX
مشق نظریه - حضور هاي روزمره 1
نظریه های معاصر جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی

حضور هاي روزمره

 روزمره اغلب به عنوان زماني كه در آن اتفاقي رخ نمي دهد ديده مي شود. اين رويكردي است كه از مفهوم زمان گاهشماري، مفهوم فضاي طرفداران رياضي اقليدسي، و بازي هويت هگليان پيروي مي كند. زندگي روزمره همچنين به عنوان زمان بي سرانجام و سرآغاز، فضاي ابديت و وضعيت هستي شناختي عشق تجربه شده است. اين تجربه تجلي روحاني از رهايي از روزمره نيست بلكه بازگشتي است به آن. تقدس ويژه روزمره نيست بلكه دنياي روزمره ما وابسته به هستي است.

 اصطلاحات كليدي: روزمره، من-تو، اكنون، عشق، مواجهه

 روزمره و ويژه بودن

 روزمره معمولا با امر اين جهاني  كفر آميز، در برابر امر مقدس،  در يك رديف قرار مي گيرد. از اين رو براي بيوبر (buber) در سال هاي جواني اش تجربه مذهبي ويژه بود... تجربه فرد ديگري كه متناسب با متن زندگي نبود (1964. ص 17). به هر حال درك بيوبر و تجربه او از امر روزمره تغيير كرد:

 از آن زمان من از مذهب دست شستم  مذهبي كه چيزي نبود، هيچ اما ويژه، ريشه اي، و بزرگ بود. يا اين كه مذهب باعث شد من از آن دست بردارم. من هيچ ندارم اما روزمره بيرون از چيزي است كه من هيچ گاه نگفته ام... من چيز زيادي نمي دانم. اما مذهب هنوز هم همه چيز است، به طور ساده هر چيزي كه وجود دارد در امكان آن براي گفتگو زندگي مي كند.(1966. ص. 18)

 يوبر مي گويد:

"هر كدام از ما"

 در يك زره بسته بندي شده ايم كه آن را زود، خارج از عادت، در لحظه اي كه خودش را بر ما تحميل مي كند مي گيريم  و از خودمان مي پرسيم كه به هر اندازه اي فضاي گرفته ويژه هست؟ آيا آن هيچ كدام از انواعي كه من روزمره را ملاقات كردم بود؟ سپس ممكن است كه ما به خودمان پاسخي بدهيم. به راستي چيز ويژه اي نيست، شبيه همين روزمره است، فقط ما هر روز آنجا نيستيم. نشانه هاي نشاني ها چيز فوق العاده اي نيستند... امواج اتر هميشه مي خروشند، اما بيشتر وقت ها ما گيرنده هايمان را خاموش كرده ايم. (2002، صص. 12- 13)

 اين مقاله مفاهيم اين درك متفاوت را كشف مي كند و تجربه  روزمره، پيشنهاد دسترسي به يك تجربه هر روزه، و سپس برآورد كردن دامنه نتايج مفهومي بوسيله مثال است.

 عشق در نگاه اول

 اين هفته دوم سال تحصيلي است و پسر كوچك من مكس سال اول كودكستان است. او به من مي گويد كه بعد از ظهر هايش همه عالي هستند ولي صبح ها بي تاب است. سه روز پيش هنوز از دلداري او ناتوان بوديم. بيشتر والدين ديگر كلاس را ترك كرده بودند، من بايد او را ترك مي كردم و به معلمش مي سپردم. كمي كه دير تر مي رفتم، مي توانستم او را در حالي كه به طور رقت انگيزي زير ميز كوتاهش مخفي شده و گريه مي كند ببينم.

امروز صبح ليو و مكس با عمو و پسر عموهايشان به اردو مي رفتند. اما در لحظه آخر مكس وحشت زده شد و گفت كه بدون اين كه من به مدرسه برسانمش به مدرسه نمي رود. سپس وقتي كه ما نزديك مدرسه پارك كرديم او گفت كه  ماشين را ترك نمي كند. تنها بعد از يك لحظه از اين رويگردان شد اما باعث شد كه من اضطراب كمي بگيرم كه هر چه واكنش نشان مي دهم با خشم پاسخ دهد. اين وضع من بود هنوز تا وقتي كه ما ماشين را ترك كرديم  و پسر ها كوله پشتي هاي مدرسه شان را كه هنوز برايشان بزرگ به نظر مي رسيد داخل ماشين گذاشتند.

سپس براي كمك كردن مكس آموزش ديديم. من زير چشمي ميديدم كه ما نظاره مي شديم. حدود ده قدمي ما ، يك كارمند اداره كه داشت داخل ساختمان مي شد ايستاده بود و داشت كشمكش مكس و ليو را تماشا مي كرد كه با بازوهاي هم ور مي رفتند . او لاغر و كمي بلند بود. براي اين كه بچه داشته باشد خيلي جوان بود. حس مي كنم كه در يك دستش يك فنجان قهوه و در دست ديگرش كيف كار بود. و چيز بيشتري در مورد ظاهر او نمي توانم بگويم و اگر او را در خيابان ببينم نمي توانم  دوباره بشناسمش، اما در يك لحظه من نگاه قوي درخشان و زنده اي را در چشمان او ديدم. او براي خيره شدن نايستاده بود بلكه انگار منظره اي كه ديده بود احساسات حساسش را تحريك كرده بود. نگاه من و زن با هم در يك لحظه تلاقي كرد و ما براي آشنايي هم لبخند زديم. لبخند هاي بي كنترل، چيزي كه من به روشني حس كردم عشق بود. سپس دلبري تمام شد و ما همه دنبال كار خود رفتيم.

من بعدها به اين اتفاق فكر كردم كه وقتي مردم در نگاه اول عاشق مي شوند چه چيزي رخ مي دهد؟ وقتي اين زن در جزئيات آن صبح در تصورات بچه هاي من گم شد، چشمان او نشان دادند كه او كسي يا مكان و فضايي را كه در آن بوده است كم تر شناخته است. بنا بر اين آيا من درست حس مي كنم ؟ من متحيرم كه اين رويداد روزمره سوالاتي عميق را در مورد زمان، فضا ، مسير هاي بودن و راه هاي دانستن ، مي پروراند.

ابو جاستوس، يك راهب كوپتيك، از مردمي كه با آنها مواجه مي شد،  تنها يك سوال داشت: "الان چه وقت است؟" من در آن صبح داشتم آن سوال را مي پرسيدم و دوست داشتم كه قادر بودم جواب دقيقي به آن بدهم. ساعت 7:50 است. و پسر ها هنوز لباسي براي مدرسه نپوشيده اند. ساعت 8:20 است و اين چراغ هاي راهنمايي  دارند باعث دير شدنمان مي شوند. من هنوز از تعريف بسيار دقيق تر زمان عاجزم.  و از پاسخ به سوال راهب.  ساعت 7:50 هرگز الان نيست.

 :50 يك تجربه از زمان ساعت است، كيفيات ويژه آن  بر اساس تعريف بنا شده اند  و اندازه گيري دقايق ، ساعت ها و روزها.  زمان ساعت يك خط  جدا كننده واحد هاي شناختي است. و اين واحد هاي خط گذشته ، حال ، و آينده  است كه به ما اجازه زندگي نوستالژيكي در گذشته يا آينده،  و انتقال از جايي كه هم اكنون هستيم  مي دهد. زماني كه زندگي روزمره يكي از مضامين دستيابي ها و اهداف مي شود – سر ساعت به مدرسه رسيدن، بالا رفتن بچه ها با موفقيت – شما به طور طولاني تري در حال تجربه كردن زندگي روزمره نيستيد. زندگي روزمره  تكرار بي انتهاي گذشته يا اشتياق شديد براي رسيدن به آينده ، كه شما فكر مي كنيد زندگي واقعا شروع خواهد شد، مي شود . 

حالا اجازه دهيد كه در مورد ديدار من با عشق فكر كنيم. در اين گونه لحظات، ما در مورد زمان به عنوان  تكراري از گذشته يا معناهايي براي رسيدن فكر نمي كنيم. ما نه در حال مبارزه با زمان يا نگه داشتن آن هستيم، نه در آن به تله افتاده ايم ، و نه آن را با تكان هاي عقربه هاي ساعت اندازه ميگيريم.  تجربه خلاق و تقويت كننده است زيرا ما زمان جاري و سرشار زندگي را زندگي مي كنيم. يك زمان غير قابل تشخيص براي دوره زندگي و مرگ كه در اينجا هرچيزي حركت مي كند و تغيير مي نمايد.

هنوز اينجاست وقتي كه پذيرنده گان ما  به سمت موج هاي در حال خروش  زندگي باز مي شوند كه ما حس مي كنيم در لحظه هاي بي زماني نگه داشته شده ايم. لحظه هاي سرزمين ترس، بيرون از زمان، كه ما به وسيله يك مفهوم لطيف نا متناهي آن را حس مي كنيم. اينجا براي هر چيزي فضايي هست. "ما مي گوييم" سكوت توقف زمان، زماني كه تجربه هاي متعلقمان را با هر چيزي كه در رخداد ها تغيير مي كند تشريح مي كنيم. اين در لحظه اي است  كه ما ابديت را در مي يابيم.

 بديت در اين مفهوم، يك ويژه گي براي روزمره نيست. يك دوره زماني طولاني و يك هميشه بعدي كه آن سوي آخر خط سنجش زمان كش مي آيد نيست. ابديت روزمره است. اين به عنوان يك بازگشت و گريز از زندگي معمولي تجربه شده است. زماني كه ما در حال هجوم بردن به منظور اطلاع از كوچكترين حركت هاي عقربه هاي ساعت هستيم، از اينجا و از اكنون غايبيم. ابديت بازگشت اين حقايق زندگي پست است.

 به گفته برگر، هيچ موضوعي آنگون كه بايد سنجش هاي ما و فهم ما از زمان ساعت را توضيح نداده است. و و مفهوم فضا پنهان مي ماند. محاسبه به رويكرد نجومي به مكان باز مي گردد. ضعف تفكر نوستالژيك كه نمي تواند يا نمي خواهد اينجا و اكنون را ترك كند  مي تواند تفسير اين دو مسير باشد. مي تواند به عنوان ضعف آشكاري باشد كه چگونگي چگونگي حضور انسان ناتوان و گم شده درهستي توضيح مي دهد. يا به عنوان بقاياي حقيقت اصلي ديده شده باشد.(1991:37)

ما هم مثل برگر فكر مي كنيم كه اينجا و اكنون حقايق ضروري در مورد طبيعت زندگي روزمره هستند اما برگر از مفهوم "ضروري" صرف نظر مي كند. ترتيب زماني در ابديت يك خاستگاه و حضور يك خاستگاه نيست. زمان اصلي است بي اينگه ترتيب زماني باورنكردني باشد.

ترجيحا يك تكه باريك محال زندگي به وسيله يك زمان ساعت، همه امكان هاي زماني را در بر گرفته است. اينجا فضايي به اين سو براي همه زمان وجود دارد، اما گذشته در اينجا يك وقفه زماني گسسته نيست و آينده يك نگاه آني گسسته اكنون نيست.  در زمان متسلسل، گذشته  بوداما در ابديت هست. ابديت به خاطر اين كه زمان ها روي يك خط انتزاعي ساعت انتقال داده شده نيستند نياز به نشانه ها ندارد.

من آن تجربه ابديت را روي چهره كارمند اداره ديدم. اگرچه بچه هاي من ظاهرا براي او بيگانه بودند،  رفتار مشتاق او اين را نشان مي داد كه در آنها يك آشنايي عميق فراموش شده را  مي ديد. احتمالا او چيزي را كه ديد در روزهاي اول مدرسه خودش لمس كرده بود. احتمالا اين را خودش مشتاقانه و آسيب پذيرانه  لمس كرده بود، ولي اين ارجاع به تجربه شخصي به آساني نبود. او به سادگي  در حال به ياد آوردن  برخي چيزها از گذشته نبود، و بچه هاي من  به سادگي برخي چيز ها را كه در جاهاي ديگر جاسازي شده بودند سمبل سازي  نمي كردند . با وجود اينكه نگاه او نرم بود ، روشن بود كه او دور و بيگانه نبود. بازشناخت قديمي در نگاه او وجود داشت به علاوه حيرت جديد و مداوم. هر چه او را متعجب كرده بود براي او آشنا و تمام شده بود، با وجود اين كه از او عبور كرده و بچه هاي من را در بر گرفت.

 وحشت آميخته به احترام كه دوركيم  در قلب تجربه مذهبي قرار مي دهد (1976.ص.416)، مركزيت اين تجربه اكنونيت است. كارمند بانك در حال راه رفتن بوده است، ديوانه از موج هاي خروشان زندگي، وقتي كه به طور ناگهاني با مفهوم اين لحظه حتمي گره خورد.

 در اينجا ما يك تجربه تكراري روزمره را داريم كه با بيزاري از لذت به خاطر اشباع و مفهوم تكرار روزمره  فرق دارد. احساسات  ابدي خيلي زنده هستند نه به اين دليل كه گريزي از تكرار هاي روزمره اند، بلكه چون  حضور اين تكرار ها هستند.  ما ميتوانيم منظور الياده را از مفهوم بازگشت ابدي در فرهنگ هاي ابتدايي بفهميم ( و همچنان كه اين كار را مي كنيم بايد به ياد بياوريم كه "ابتدايي" ترتيب زماني اش را گم مي كند و مفهوم رد پا را به ياد بياوريم زماني كه  به وسيله اصطلاحات الياده درك شد). مثال هاي متعدد نقل شونده ، اسطوره هاي اصلي جشن ها و رسوم را تقديس مي كنند. الياده تشخيص مي دهد مفهوم هستي شناختي "ابتدايي" مشابهي را تشخيص مي دهد: يك موضوع يا كنشي واقعي تا جايي  مي آيد كه از يك كهن الگو  پيروي مي كند يا آن را تكرار مي كند. به اين ترتيب واقعيت منحصرا حاصل تكرار تمام يا مشاركتي اين امر است: هر چيزي كه فاقد يك مدل نمونه باشد "بي معنا"، است.  i. e.   فاقد  واقعيت است.  به اين ترتيب انسان ها تمايل دارند كه گرايشي به كهن الگو  و نمونه شدن داشته باشند. اين گرايش ممكن است به صورت پارادوكسيكال، ظاهر گردد، در مفهومي كه انسان فرهنگ سنتي خودش را به عنوان حقيقت محض در حوزه ا ي كه در آن براي بودن خودش متوقف شده مي بيند (براي يك مشاهده گر مدرن) و به تكرار و پيروي از ژست هاي ديگري خشنود است. به عبارت ديگر او خودش را به عنوان واقعيت مي بيند،  (i.e.)   به عنوان "خود صادقانه " ، تنها، و به طور منحصر به فردي ، تا حدي كه در آينده ايستاده است (1971.ص.34).

 تجربه تكرار پيوسته خلاق است چون همراه است با مفهوم  "نو شدن": اصالت ما را به عقب بازمي گرداند، به خاستگاه ها بوسيله اين كه به ما مفهوم "براي اولين بار" را مي دهد. اين  بيداري عشق در نگاه اول است. خاستگاه اصلي عشق لايزال.

 چه هنگام اين رخ داد؟

 قبلا در بحث زمان اشاره شده است كه مفهومي حاكي از فضا ابديت را همراهي مي كند. زن به بچه هاي من نگاه كرد و حس كرد زندگي هر لحظه طنده مي شود. اين موضوع بحث از بين رفتن فاصله هستي هاي جداگانه  سوژه ها و ابژه هاي دانش را در سناريوي آشناي هگليان  ياداوري مي كند.

 براي برجسته كردن اين نكته اجازه دهيد  كه مثالي قابل مقايسه از زندگي روزمره به عنوان تعريف در اصطلاحات هگليان بياوريم. سارتر به طور مشهوري در بودن و نبودن ، بحث عالم اموات را مطرح مي كند. كه ما فكر مي كنيم متعلق به ديگري است. او اين عالم را در يك پارك عمومي قرار داد. او نشستن در آنجا لا به لاي درختان و علف ها را تصور  مي كند. بعد مرد ديگر عبور مي كند:  در آنجا  به سمت من يم جمع شدن وجود دارد. جهت يابي آشنايي كه به سرعت از من مي گريزد... اينجا فضاي جمعي اي هست كه دور ديگري جمع بندي شده است و  اين فضا  با فضاي من ساخته شده است. نوعي باز تشكيل گروه ها كه اين هم از من مي گريزد. نوعي دوباره گروه بندي شدن همه ابژه ها كه مردم دنياي من... در ارتباط مستقيم با دنياي اين مرد  هستند. اين من برمي گردد به ديگري ، چهره اي كه از من مي گريزد. من رابطه من با ديگري را به عنوان رابطه اي ابژه اي درك مي كنم، اما نمي توانم مني را كه بر ديگري ظاهر مي شود درك كنم. بنابراين به سرعت ابژه اي ظاهر شده است كه  جهان را از من دزديده است... اين گونه پيداست كه جهان نوعي گودال در ميان هستي خود  دارد كه به طور ابدي در حال  تعقيب وسط اين گودال است.

(1992.صص.342-343)

با اين حساب جهان صفي از مجموعه ابژه ها به ترتيب يك فضاي هندسي متجانس خالي انتزاعي كه بر سوژه ها مركزيت يافته نيست. ديگري دزدي است كه جهان من را به وسيله تهديد كردن  به بازگشت من در ابژه اي از جهان  او مي دزدد.  هستي در هستي هاي ديگر ديده نمي شود چون  من نمي توانم جايي كه ديگري هست باشم  بدون اين كه جاي خودم را گم كنم. هستي يا براي او است يا براي من: ما هستي ها را زنده از هم  نمي گيريم بلكه آن را از هم مي دزديم.

زندگي اجتماعي يك موضوعي شخصي است حتا اگر نتوانيم آن را بدون هم انجام دهيم. من يا اينجا هستم يا آنجا. نگاه مي كنم او را، و پيش از تجديد حيات، حس مي كنم زندگي من را در بر مي گيرد.

 در اينجا بين من و مكس فاصله بود، اما فضايي خالي كه تضاد را بيش از تفاوت نشان داد. اين موضوع من را نگران مي كرد، و من شهامت نداشتم حتا به خود اقرار كنم، و اين فاصله اي بود كه من مي بايد به وسيله نمايش استادانه و تاثير گذار والد بودن  انجامش مي دادم. جاي حيرت نيست كه آنجا من نياز به خود كنترلي داشتم در محدوده ام: من به راستي از نجات هستي  ناتوان بودم. هستي من!  

اجازه دهيد وضعيت سارتري ها را با مجموعه بيرون به وسيله مرلوپونتي مقايسه كنيم. دومي اصطلاح "جسمانيت جهان" را استفاده مي كند، براي اينكه  به ما واقعيت اوليه را كه ما ساخته از مواد يكساني به عنوان هستي هستيم ، يادآوري كند، و اين متعلق به پديدار شناسان است : چگونگي شناخت ما. بيننده نمي تواند چيزي كه ميبيند را بردارد ... او خود را به هستي تسليم مي كند... بدن من محصول بنياد هستي است، (1964.صص.182-163).  ما به واسطه بدن هايمان هستي را مي شناسيم : اشياء در من الگوي جسماني حضور خود را بيدار مي كنند (1964.ص64). ما در هستي حضور داريم و هستي در ما حضور دارد: منطق ارتباط به طور قابل پشت و رو شدن از درون و بيرون در هم تابيده است. از هنگامي كه اشياء و بدن من به وسيله ماده مشابهي ساخته شده اند، ديدار بايد به نوعي در آنها جاگير شود... سزان مي گويد: طبيعت نيل به دروني شدن دارد . كيفيت، روشني، رنگ، عمق، كه قبل از ما هستند در بدن ما طنيني را بيدار مي كنند، چون بدن به آنها خوش آمد مي گويد (1964.ص.104).

منطق فضايي توسط مرلو پونتي در بازي اين صبح براي كارمند اداره، آغاز به كار مي كند . او چه چيزي در بچه هاي من ديد؟ هيچ چيز! هر چيز! او كجا قرار گرفته بود؟ اينجا  يا آنجا؟ هر دو؟ هيچ كجا! او چه  كسي است؟ هيچ  كس! هر كس!

 او هر چه را كه شناخت چيز خارجي محدودي كه مي توانست  درك شده يا شناخته شده باشد يك بار يا براي هميشه نبود. او هر چه را شناخت بدون توانايي براي تعريف محدوديت هاي آنچه شناخت بود. حس كردن قسمتي از هستي كه او ديد و تنها او حس كرد كه چه چيزي را ديد: حساسيتي كه او درك كرد به مثل حساسيتي در مورد خودش بود.  آن زن تنها يك مشاهده گر نبود بلكه همراه رمزآلودي  در ديدار بود. در مسيري از شهر زني كارمند كه متحير ديدار درخشان و در حال رشد زندگي خودش بود. فضاي نا متناهي كه مشخصه ابديت است از تقدم مشاركت به وجود آمده. اين نكته اي است كه توسط بوهم و پيت فيزيك دان ساخته شده است:  به راستي معنايي براي واقعيت خارج از خود ما وجود دارد... و اين كه ما به عنوان شركاي اين واقعيت در اين راه قرار گرفته باشيم  ضروري است.  دانش ما از جهان تقسيم شده از كنش مشاركتي است كه خودمان را، احساساتمان را، ابزاري كه در تجربه هايمان استفاده كرده ايم، و راه هايي كه ما براي تعريف يا برقراري ارتباط با طبيعت انتخاب مي كنيم را شامل مي شود.

 هستي به اين دليل كه از هر كسي كه آن را اندازه مي گيرد وسيع تر است بي كران نيست بلكه  بيكراني آن به  چگونگي شناخت ما از آن بستگي دارد.  بيكراني يك سنجش بي نهايت نيست بلكه ناتواني در حتا آغاز كردن اين سنجش است. نه راهي دراز به طور بي كران، ابديت  يك هميشه اينجا است. هميشه  اكنون. ابديت طبيعت بنيادين همه ارتباطات ما است.

 ادامه دارد...

نوشته شده توسط شقایق کمالی در ساعت 14:25 | لینک  |