تبليغاتX
مشق نظریه - حضور های روزمره 2
نظریه های معاصر جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی

چه كسي نگاه كرد و چه ديد؟

 من اين واقعه را به عنوان مثالي از عشق تعريف كردم، و با اين كه داشتم نگاهش مي كردم، هنوز نمي توانم كارمند اداره را توصيف كنم. ولي شك دارم كه او هم مثل من، در شناخت مكس، ليو و من ناتوان باشد. اين چه به مي گويد؟ چرا من افسون شديدي را در نگاه او حس مي كردم؟ اما هيچ حسي از رنگ يا حالت چشمان او، هيچ حسي از چيزي كه صورت او شبيه اش بود ندارم؟ پاسخ اين است كه نگاه من بي هدف بود. وقتي به ويژگي هاي عيني چهره زن مي رسيم، اين ادعا علمي نيست. من خيلي او را نديدم. من برخي چيزها را مي توانم به عنوان من ببينم. اما در آن هنگام من  با او، با همراهي او، با چشمان او مي ديدم. لويناس اين موضوع را در يادداشت هاي خود از رابطه چهره به چهره، به خوبي توضيح مي دهد:

شما به خودتان باز مي گرديد، به سمت ديگري، به سمت يك ابژه وقتي كه يك بيني، دو تا چشم، پيشاني، و يك چانه را ميبينيد و مي توانيد آنها را توصيف كنيد. وقتي كسي رنگ چشمان ديگري را مشاهده مي كند، در رابطه اجتماعي با ديگري نيست. رابطه چهره به چهره به طور حتم به وسيله شعور كنترل مي شود، اما چيزي كه هست، مواجهه  نمي تواند تقليل يافته باشد به آن.

صورت و نمايش درست آن در اينجا بي دفاع است. پوست صورت خيلي خالي است. داراي برهنگي نجيب، ولي سختي است. و خيلي تهي است، همچنين: در اينجا قدرتمندي مورد نيازي در چهره وجود دارد... .

چهره... مفهوم فاقد من است. منظورم اين است كه ديگري، در حقيقت چهره او، يك ويژگي درون يك متن نيست. يك استاد در سوربون، يك قاضي دادگاه عالي، پسر فلاني و ... فلان...، بر خلاف چهره در حال معنا كردن همه  توسط خودش است. تو، تو هستي.  در اين معنا يك نفر مي تواند بگويد كه "چهره را نديده است". اين چيزي است كه نمي تواند راضي كننده باشد. چيزي كه فكر تو را در بر گرفته است. اين عدم دارايي است. و اين تو را به سمت جلو راهنمايي مي كند. (1985،صص،85-87)

وقتي كه لويناس مي گويد" تو، تو هستي" او در حال همدستي با تو، با يك هويت جامع نيست. اصطلاح تو شبيه واژه هاي اكنون و اينجاست: اين به يك حضور كه مي تواند به عنوان كمال تجربه شده باشد ، اما هرگز به عنوان كمال مطلق تعريف نشده است، اشاره مي كند.  من تنها مي توانم واژه تو را براي تو ، با تو، در جريان ديداري با تو، استفاده كنم. اين اصطلاحي مشترك است كه از ديدار، به عنوان قسمتي از يك رابطه، پديد مي آيد.دقيقت من بر چيزي كه به عنوان ويژگي هاي عيني ديگري تشخيص مي دهم مسلط هستم. و احتمالا فهرست كردن اين ويژگي ها را بدون حضور ديگري ترجيح مي دهم.اين حضور تو است كه واژه تو را در دهان من مي پوشاند.

با نوعي از رابطه كه لويناس  شرح مي دهد، ديگري در تفاوت يكي با من است،  و ظرفيت مهم اينجا اين است كه كجا مرز هاي اين همساني  و عدم تفاوت است؟  ديگري من را با حيرت تنزل مي دهد. هنوز هم اين تعجب در مورد سختي هايي كه من در خود پيدا مي كنم به من مي آموزد. در رابطه، مرزها بين درون و بيرون معلقند، ساختن وجود هاي مشخص به طور شفاف و نشان دادن چگونگي هر چيزي در امتداد هم، و دلالت شده بر هر چيز ديگري، ناممكن است.

بيوبر بحث مي كند از تفاوت بين من- آن و من- تو، كه، بيوبر مي گويد دو اصطلاح ابتدايي، مربوط به شكل هاي متفاوت رابطه هستند.

من بعضي چيزها را درك مي كنم، به بعضي چيزها حساسم، اين و شبيه به اين قلمروي اين  را مي سازند. اما قلمروي تو مبناي متفاوتي دارد. وقتي كه تو گفته مي شود، گوينده چيزي براي ابژه خودش ندارد... تو مرز ندارد.

رابطه با تو مستقيم است. هيچ نظام عقيدتي، هيچ پيش آگاهي، و هيچ حايلي بين من و تو ... هيچ هدفي، هوسي و هيچ حايل پيشيني بين من و تو وجود ندارد... (1958،صص،3-12)

اينها به وسيله لويناس و بيوبر گفته مي شوند. حضور هيچي، عرياني، خالي بودن، ابتدايي، پيشن، مفاهيمي هستند كه كه به ما قلمرويي را يادآوري مي كنند كه نمي تواند بحث شده باشد در مفاهيم آشناي تفكرات هگليان: قدرت، سوژه، ابژه، هويت، نفي، ميل، سلطه، حركت، اعتماد به نفس، بازنمايي. ابژه ها و اميال، سوژه هاي قابل شناسايي در ديدار نيستند. مسئله اين نيست كه اين ها پذيرفته شده يا نفي شده هستند: فضايي براي همه اين امكان ها هست، اما اين واضح است كه در زماني واحد هيچ هويتي مناسب نيست. هيچ هويتي تنها نيست. هيچ هويتي نمي تواند پايان شناخت باشد. چيزي كه من مي دانم اين است كه  در ابديت ديدار، محدوديت وجود دارد، كه مقدار انباشته دانش، يا حتا مقدار بي نهايت دانش نيست، بلكه نوعي دانش مرموز است، نوعي هيچ بودگي تمام.

گفته لويناس از روابط چهره به چهره مي تواند همچنين درون بحث هاي معاصر ديدن وجود داشته باشد. بر عكس با نوشته جي در مورد لويناس (1993،صص.556-560)، ما مي فهميم كه راه هاي متفاوتي براي نگاه كردن وجود دارد. با توجه به نگاه سارتري ها، نوعي نگاه قدرتمند، عينيت يافته، برخورد چهره به چهره، به راهي براي گفتگو دلالت دارند. در حقيقت ديداري كه لويناس مي گويد، منطقي مشابه مرلوپونتي دارد. منطقي مشابه از در هم بافتگي عينيت و آشكاري. (1964،صص.162.164).

 من چگونه مي شناسم؟

 دانش ارتباطات  تنها به واسطه اشتراك ممكن است. اين يك دانش انتقال يافته نيست بلكه دانشي با و به واسطه است. به عنوان گفته بيوبر من نمي توانم ... صورتي را كه من را مي بيند توصيف كنم، اما تنها...؟ و هنوز اين را با شكوه در درخشش چيزي كه با من روبرو مي شود، نظاره مي كنم (1959،ص.10). اين منطقي است كه شاعر ايراني مولوي در ذهن داشت...

اينگونگي شناخت من از كارمند بانك و چكونگي شناخت او از پسر هاي من و من است.ما هم را مي شناسيم چون يكديگر را ملاقات كرديم، چون نگاه او من را شيفته خود كرد، نگاهي كه ميخكوب بچه هاي من شد.

اينگونه است كه دانش مسلط نيست. وقتي حساسيت عريان او از مكس و ليو به من داده شد، اين به من حضوري را كه عميق تر از پايان و عميق تر از هر چيزي يا اسمي يا هويتي كه من مي توانم توصيف كنم بازگرداند. براي لحظه شگفت انگيز آشنايي ، من مفهومي مستقيم، مرموز و ابدي را تجربه كردم. من ابديت مبهم  اين زن، بچه ها، اين جهان، و اجزاي آن را شناختم. چون اين رويارويي ها  در مورد خودم خيلي چيزها به من نشان دادند، در مورد من. من اغلب از فقر و نداري، فكر كردن در مورد آن ها به عنوان شرايط ضعف و قوت، ترسيده ام. هنوز هم اين نوع تواضع تنها راه براي شناخت ابهام زندگي در چيزي كه ما در آن شريكيم است. اين نداري ابتدايي موجب به دست آوردن هاي زيادي مي شود. اين به دست آوردن ها مال ما نيستند، بلكه ما در آن ها شريكيم.

اين بحث راهي را كه ما مكن است در مورد عشق فكر كنيم تغيير مي دهد. مادامي كه اصطلاحات هگليان به خوبي در بحث هاي اميال كارايي دارند، براي حرف زدن در مورد عشق بدون تقليل دادن آن به نوعي بازي آيينه اي هويت ها، توانايي ندارند. اين تجربه روزمره عشق در نگاه اول، پيشنهاد مي كند كه عشق يك موضوع شخصي نيست. من عاشق كسي نيستم چون او مجموعه نهايي صفاتي است. من تنها دوستش دارم ، صرف نظر از اين كه او كيست. من ويژگي هاي شخصي افراد و صفاتشان را دوست ندارم بلكه حساسيت لطفشان را دوست دارم، هيچ بودگي ها شان را، به واسطه چيزي كه من با حوصله تجربه مي كنم، چيزي كه همراه است با ابديت. عشق هرگز انحصاري نيست بلكه بي نهايت در برگيرنده است.

اين ها موضوعات ساده اي براي بحث در گفتمان آكادميك نيستند.  كتابي از استينر هست در مورد مشاهده گرا در حضور هاي حقيقي:  گفتن اين كه چه رخ مي دهددرون خود يك فرد موجب پذيرايي و اسكان حياتي براي حضور ها در هنر ، ادبيات و موسيقي مي شود كه ريسكي كامل است...  . نشانه شناسي ساختارگرا و برساختن آن بيان هاي يك فرهنگ و جامعه هستند كه در آن "‌بازي جالب است" .

 بنابر اين به ما اجازه دهيد كه اين را به آرامي بازي نكنيم. ما معتقديم كه اصل عشق فرشته گون است، ما در ديداري كه عشق بشارت دهنده يك اعلان و ابراز ابديت ابتدايي ما است، رو به رو مي شويم. عشق چيزي است كه به ما تعلق به هستي را اعطا مي كند. بدون عشق، ما بيگانه هستيم و تنها مستعد دانش بيگانه ايم. بدون عشق، ما از حيات زندگي بيرون افتاده ايم. بدون عشق، روزمره زمان و فضايي است كه ما تنها بايد به آخرش برسانيم، زمان و فضايي خيالي كه آنجا زندگي واقعا رخ مي دهد. با عشق ما به روزمره باز مي گرديم و –اينجا، اكنون- حيات هاي  زندگي را پيدا مي كنيم. بيوبر آن را اينگونه توصيف مي كند: انسان در عشق خود ساكن است. اين يك استعاره زيبا نيست، بلكه حقيقتي درست است(1958،ص.14).

 يك منظره از خيابان

 تي. اس. اليوت در پيش درآمد ها در مورد داشتن تصويري از خيابان مي گويد: خيابان به سختي مي فهمد. انگشت هاي اليوت مسافران، ولگردي ها، و روزنامه هاي عصر و چيزهاي ديگري را كه تنها حقيقت نيستند، حس مي كنند :

من به وسيله خيال ها كه حلقه شده اند

دور اين تصاوير و پيوستگي ها:

حركت مي كنم

برخي مفاهيم به طور بي نهايتي آرامم  مي كند

به طور بي نهايتي در تحمل كردن بعضي چيز ها.

اليوت به واسطه شرح جزئياتي خاص از خيابان، دلتنگي هاي بي انتهاي ابدي را حس مي كند: پذيرش جهاني كه اين خواننده روزنامه، اين مطرب ولگرد، اين سيگاري را با هم نگه داشته و از هم جدا نگهشان مي دارد. در راهي مشترك، ويژگي هاي دو تا پسر بچه كه داشتند با كوله پشتي هاشان ور مي رفتند، منظره اي از ابديت و نا متناهي بودن  به يك كارمند اداره داد.

به طور نظري، اين "جزئيات" ميتوانند در راه ارتباطي كه دلوز و گاتاري در موردش بحث مي كنند فهميده شوند. ارتباطي با يك بدن ويژه يا صورت:

اينجا يك سبك فرديت خيلي متفاوت از آن از يك فرد، سوژه يا موضوع وجود دارد. ما به آن مي گوييم  haecceity. يك فصل، يك زمستان، يك ساعت، يك قرار ملاقات با فرديتي كامل، فقدان هيچ، حتا با وجود اين كه اين فرديت متفاوت از آن يك چيز يا سوژه است (1987،ص.261).

دلوز و گاتاري  به نكته مهمي اشاره مي كنند كه اين يك موضوع هردو/يا نيست. منطقي رابطه اي اصرار مي كند كه هر "فرديتي" به طور همزمان ، چيز و غير چيز، محدود و نامحدود است (1987،ص.262).

دو تا بچه كه در حال گذاشتن كيف مدرسه هايشان در ماشين هستند ممكن است خيلي به ندرت ديده شوند و مورد توجه قرار گيرند، اما در مسيري كه هر دو خاكي و در حال تنفس بودند، اين لحظه دنياي من را متحول كرد.

من آنها را با خصوصيات ويژه شان نديده ام، بلكه تنها به عنوان بازتاب هاي عيني ذهنيتم ديده ام. به هر حال گشودگي بي پرواي حس زنده و زيباي نگاه اين زن، به سمت جراحت هاي من متمايل شد، جراحت ها و اهداف و خود آگاهي من؛ و به من تصويري از زيبايي تاثير گذار بچه ها در حال بازي كردن (و زيبايي اندوهناك اين زن، از اين رهگذر، و از خودم ، براي اين كه آدم خوبي باشم)، داد. اين پسر ها خيلي آشفته، شيطان، بازي گوش، با پاهاي به هم چسبيده، با غرور راه مي رفتند. روپوش هاي مدرسه شان آشفته بود. پسر ها براي شكوفا شدن با نشاط لطيف زندگي به نظر مي رسيدند. ما از شكوفايي يك گل رز ، يا يك نهال هلو، صحبت مي كنيم؛ وقتي پوست لطيفي را كه تصديق مي كند زندگي شكوفا را درون گل يا ميوه، مي بينيم. اما اين شكوفايي را وقتي كه ، ما با چشمان مهربان به رويش موي لطيفي روي پوست صورت هاي كك مكي بچه ها  نگاه مي كنيم هم مي بينيم.

يقينا، من نمي توانم اينگونه بچه هايم را ، بدون ديدن دوباره جهان ببينم. وقتي من به واسطه ترس هايم، غمگين بودم، به آبي باز با شكوه آسمان يا سبزي حيات درختان خيابان بي اعتنا بودم.  اين اولين صبح آفتابي من بعد  از روز هاي باراني بود، و جهان پاك و پر از مژده بود. وقتي كه مكس و ليو و من، دست دردست هم، تا مدرسه قدم زديم، من حس مي كردم كه جهان به ما لبخند مي زند، به ما، همراه ما و از ميان ما.

 

نوشته شده توسط شقایق کمالی در ساعت 15:28 | لینک  |