اخراجي هاي 2، و اشك هاي سينماي ايران
چند روز پيش نا خواسته نوشته اي در مورد اخراجي ها ديدم كه مرا به فكر نوشتن انداخت. برخي فروش ميلياردي يك فيلم سينمايي در عيد امسال را نشانه آشتي مردم ايران با سينما مي دانند. اين جمله اي است كه اين روز ها از بلندگو هاي زيادي آگاهانه و نا خود آگاه شنيد مي شود. اين كه سينماي ايران عيد امسال با فروش اخراچي اي 2 تكان خورد، در اين بحثي نيست. نا گفته پيداست كه سينماي فقير ما از جهت اقتصادي روز هاي خوشحالي را پشت سر مي گذارد. اما دلايل اين اتفاق و از همه مهمتر عواقب آن جاي بحث دارد. اگر فرض بگيريم كه تمام موفقيت يك فيلم در گروي فروش ميلياردي آن باشد مي توانيم متقاعد شويم كه فيلم اخراجي ها با فروش ويژه اش فيلم موفقي بود است. ولي اگر فرض را بر انتقال معاني و نماد هاي مورد نظر سازنده ها بگذاريم اخراجي ها خيلي سخت باخته است. و دانستن صحت اين امر كار خيلي سختي هم نيست. اخراجي ها فيلمي با رمز هاي بسيار كليشه اي و ايدئولوژيك است. دست مولف از جهت رمز گذاري ها آنقدر رو است كه نيازي به تحليل و فكر زياد هم ندارد. همه چيز دور حاج آقا مي چرخد و نهايتا اين حاج آقا است كه روي سوراخ سوزن وسط پرگار ايستاده است. اما اين كه آيا تماشاگر ها اين فيلم را همانگونه اي كه رمزگذاري شده ، رمز گشايي مي كنند يا نه با يك پرسش نامه بسيار آماتوري هم مي توان فهميد كه نه.
شايد تماشاگر ها بتوانند منظور كليشه اي مولف را به خوبي درك كنند ولي بسيار مسلم است كه تماشاگر ها دليل مشتركي براي سينما آمدنشان ندارند.
به عقيده من سينماي ايدئولوژيك ما نا خواسته روز هاي تلخي را مي گذراند، چرا كه به تعداد آدم هايي كه براي سينما رفتن اقدام مي كنند فقدان شادي خودش را به تماشا مي گذارد. آدم هايي كه نياز به خنديدن دارند و روز هاي عيد روز هاي خنديدن در كنار خانواده اي است كه روز هاي پيش از عيد را پشت سر گذاشته است. امر مسلم اين است كه اگر گزينه هاي فراغتي بيشتري در حد متوسط اين جمعيت وجود داشت، حتما راي مخاطبين اين سينما خيلي متفاوت از اين انتخاب بود. به نظر من اگر كلوب حنده يا باشگاه رقص يا هر هنر دسته جمعي فراغتي ديگري كه براي تخليه انرژي اين جمعيت لازم است، وجود مي داشت، با حتا سينماي آزادي كه در آن مي شد هر گزينه اي براي ديدن يك خانواده طبقه متوسط اجتماعي و اقتصادي وجود مي داشت، انتخاب ها شكل ديگري مي داشتند. سينماي ما در فقر به سر مي برد... مسلم است كه سينماي ما در فقر به سر مي برد... وقتي مهرجويي ها با جبر از آن اخراج مي شوند...
من هر اكران تعداد زيادي از فيلم ها را تا جايي كه فرصت كنم مي بينم. به نظر من فروش ميلياردي اخراجي هاي 2، بسيار ناموفق تر از فروش فيلم هايي مثل كما، بوتيك، يا حتا سنتوري اكران نشده است، چرا كه آنها در انتقال معاني مورد نظرشان بسيار موفق تر عمل كردند. خود من تنهايي عميق يك جوان دست و پا بسته را زماني كه براي ديدن بوتيك رفته بودم و اتفاقا عيد هم بود خيلي خوب حس كردم. اگر چه شايد بضاعت چنداني در اين فيلم نبود اما درد، درد مشتركي بود. دردي كه براي مخاطب خود فهم مي شد.
اگر بخواهيم در مورد اخراجي ها پيش تر برويم بايد بگوييم كه اخراجي ها درد بزرگتري هم دارد. درد بازي در زمين دشمن، چيزي كه ميشل دوسرتو به آن مي گويد استراتژي... افراد براي اهداف خودشان در زمين دشمني كه آنها را احاطه كرده است، مثل او مي شوند و تا حايي كه مي توانند استفاده هاي خودشان را مي كنند. حتا اگر اين استفاده، تنها به قدر خنديدن يا تمسخر باشد.
بگذريم كه خيلي وقت ها تقدس زدايي از امر مقدس، به اين نحو آشكار – كه من نمي دانم چه سودي براي مولف دارد؟!!- هيچ به نفع جامعه نيست. من نمي دانم چرا جنگ، جنگي كه حاتمي كيا و ملاقلي پور هم آن را به تصوير كشيده اند، به يكباره به چنين ابتذالي كشيده شده است. دشمن ما دشمن قوي اي بود... نه دشمني كه انقدر احمق باشد كه نفهمد عمو زنچير باف چيست و بازيچه مشتي لوده ابله كه ماركس آنها را لمپن يا چيزي پست تر از آن هم مي داند بشود. به نظر من تقدس زدايي از امر مقدس.. در چنين شرايطي بازي بزرگي بود كه مردم ندانسته درگير آن شدند. در شرايط پيش از انتخابات رنگ مردم شدن براي مردم ما به قيمت به ابتذال كشيده شدن مقدس ترين داشته هايشان شد. و اين كم هزينه اي نيست.
شايد حرف هاي زيادي وجود داشته باشد اما به نظرم، اين فيلم استحقاق بيش از جند دقيقه حرف زدن را ندارد. و من هم مي دانم كه مردم اگرچه در زمين دشمن به مسخره شدن خودشان مي خندند، اما خيلي خوب فرق خودشان را با لمپني كه در تصوير ها بود مي فهمند.

