
انسان سر خورده در دنیای امروز، انسان خالی از عنصر معنا است. جامعه با هنجار ها و عرف ها و قوانینی که درست و غلط برای همه انسان ها یکسان نگاشته شده است سعی در یکسان سازی همه آدمها در کارخانه اجتماع را دارد. در حالی که افراد با پتانسیل های مختلف، نیاز به زیستن خود را آنگونه که خود هستند، دارند. این گونه است که جامعه با انواعی از ابزار به مقابله با فرد خویشتن میپردازد.
منظور من از فرد خویشتن، فردی است که دنبال باالفعل کردن پتانسیل های خویش است و خود را آنگونه می خواهد که هست. در حالی که جامعه از پیش تعیین شده که قوانین و سنت های دست و پاگیرش راه را بر خویشتن خویش بودن بسته است، با ابزار ها ی قدرتمند، راه را بر هر گونه سرکشی می بندد. منظور من از سرکشی، تخطی در حد جرایم حقوقی صرف نیست. تخطی در حد عرف ها و خود بودن هاست. جامعه ساعت کاری، فردی که شب ها زندگی می کند را به رسمیت نمی شناسد. احساس برای او مفهومی ندارد. ارزش هنری را آنگونه که در یک مجموعه دیوانسالارانه صرف، یا تجاری برای نیل به مقصودی غیر از اقتصاد به کار گرفته شود به رسمیت نمی شناسد و لاجرم، مرزهایی تعیین می کند که در این حدود خودی ها و دیگری ها را از هم باز می شناساند. اینگونه است که دیگری ها شکل می گیرند، انگ می خورند و با داغ زندگی می کنند. سر خورده می شوند و نه تنها پیشرفتی حاصل نمی کنند و باعث پیشرفت نمی شوند بلکه جامعه آن ها را به عنوان دیگری هایی که یا باید اصلاح شوند یا هزینه بپردازند می شناسد. در این ستیز بین خودی ها و دیگری ها که هویت های جدیدی شناخته می شوند، یا فرد آنقدر قوی است که مسیر جدیدی را می گشاید و سر انجام بعد از مبارزه جامعه را وادار می کند که او را به رسمیت بشناسد، یا این که در اغلب موارد سرخورده از اجتماع درگوشه ای هرز رفته و نابود می گردد. خیلی از مواقع جامعه آینده، تفکر همین دیگری پنجاه سال پیش را نشخوار می کند و او را زندگی می کند، اما وقتی که فرد دیگر حضور فیزیکی ندارد.
به نظر می رسد رفتار جامعه با آدم ها مثل یک مد تغییر پذیر است ولی با فاصله زمانی بیشتر. و این که در یک سالن مد همه افرادی که بیرون می آیند از یک سوراخ، همه اندازه هم و یک سایز، همه در یک استایل آرایش شده اند و همه یک جنس لباس را در یک فصل می پوشند، این جامعه تنوع طلبی آدم ها را هم جوری لحاظ می کند که از همان یک جنس پارچه یا رنگ سال لباس های مختلفی می دوزد. فقط وقتی از سالن بیرون باشی و تماشا کنی این تنوع در عین یکپارچگی را درک می کنی. و در نهایت، انسان از هویت خویشتن خالی شده، انسانی است که از معنا تهی شده و در عین داشتن همه چیز، هیچ چیز ندارد و جای خالی در زندگی او هست که با هیچ چیزی که می شناسد و به رسمیت می شناسد، پر نمی شود. این آدم سرخورده خالی هیچ انگیزه ای برای ادامه دادن و ندادن ندارد. خیلی وقت ها این آدم خالی حتا حس فکر کردن به این که چه چیزی اینگونه مشوشش کرده است را ندارد. باید ها و نباید های اجتماع، انقدر در او درونی شده که حتا خودش به خود فرصت تخطی نمی دهد و در دیالوگ های ذهنی اش هم خودش را آنگونه که اجتماع انتظار دارد سانسور می کند. یا حتا آنقدر در این مجموعه خودی شده است که دیگر نیازی به سانسور هم ندارد و فی.ل.تر. ها خود کار خود را خوب انجام می دهند. به نظر می رسد، جامعه با گرفتن فرصت هویت خویشتن از خویشتن خویش افراد، آن ها را از خود جدا کرده و دیگر با از دست رفتن هیچ کس جای او خالی نمی ماند و این گونه است که آدم ها مرگ را زندگی می کنند.
چون هیچ کسی خودش نیست.
به نظر شما
جای آدمی که می خواهد خودش را آنگونه که هست زیست کند در جامعه ما کجاست؟

در حاشیه:
فکر مردن...!
