
سلام... این شعر از مجموعه در آستانه هست. شعری که دکتر پرستش خواستند یه قسمتشو معنا کنیم.
...
خوندنش باعث شد منو الی - خواهرم - دیشب تا نیمه شب با هم یه دور شاملو دوره کنیم.
وچقدر این شبهای بیداری شعرو خاطره رو من دوست دارم.
کمی هم باعش شد درد دندونمو فراموش کنم که از اولین روز مهر داره حسابی سر به سرم میذاره و الان حسابی گرد شده!!!
امیدوارم بخونید و لذت ببرید.
باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد؛
چرا که اگر بهگاه آمده باشی دربان به انتظار توست
و اگر بیگاه
به درکوفتنات پاسخی نمیآید.
کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آئینهیی نیکپرداخته توانی بود
آنجا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهم توست نه انبوهی مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جنبندهیی در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان کافورینه به کف
نه عفریتان آتشین گاوسر به مشت
نه شیطان بهتانخورده با کلاهِ بوقی منگولهدارش
نه ملغمهی بیقانون مطلقهای مُتنافی.
تنها تو
آنجا موجودیت مطلقی،
موجودیت محض،
چرا که در غیاب خود ادامه مییابی و غیابت
حضور قاطع اعجاز است.
گذارت از آستانهی ناگزیر
فروچکیدن قطرهی قطرانیست در نامتناهی ظلمات:
- "دریغا!
ای کاش ای کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
میبود!"
شاید اگرت توان شنفتن بود
پژواک آواز فروچکیدن خود را در تالار خاموش کهکشانهای بیخورشید
چون هُرَّست آوار دریغ
میشنیدی:
- " کاشکی کاشکی
داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار..."
اما داوری آن سوی در نشسته است، بی ردای شوم قاضیان.
ذاتش درایت و انصاف
هیأتش زمان.
و خاطرهات تا جاودان جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد.
بدرود!
بدرود! (چنین گوید بامداد شاعر: (
رقصان میگذرم از آستانهی اجبار
شادمانه و شاکر.
از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر.
نه به هیأت گیاهی، نه به هیأت پروانهیی، نه به هیأت سنگی، نه به هیأت برکهیی،
من به هیأت «ما» زاده شدم
به هیأت پرشکوه انسان
تا در بهار گیاه به تماشای رنگینکمان پروانه بنشینم
غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم
که کارستانی از این دست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود:
توان دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندُهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل،
توان گریستن از سُویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شُکوهناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهائی
تنهائی
تنهائی
تنهائی عریان.
انسان
دشواری وظیفه است.
دستان بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر کامل و هر پگاه دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان دیگر را.
رخصت زیستن را دستبسته دهانبسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتیم
و منظر جهان را
تنها
از رخنهی تنگچشمیی حصار شرارت دیدیم و
اکنون
آنک در ِ کوتاه بیکوبه در برابر و
آنک اشارت دربان منتظر!
دالان تنگی را که درنوشتهام
به وداع
فراپُشت مینگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامداد خسته)
احمد شاملو