مکتب فرانکفورت
نظریه انتقادی یا مکتب فرانکفورت ، محصول گروهی از نو مارکسیست های آلمانی است که در حلقه فکری فرانکفورت تشکیل یافت. این گرایش فکری در ابتدا با انتقاد به چند دسته از از تفکرات شکل گرفت.
انتقادهایی به نظریه مارکسیستی ، انتقادهایی به اثبات گرایی، انتقادهایی به جامعه شناسی، انتقادهایی از جامعه نوین، و در نهایت انتقادهایی از فرهنگ.
اگرچه همه این انقادات مهم هستند من در اینجا به دو گروه آخر انتقادات می پردازم که در آن ها از جامعه نوین و فرهنگ انتقاد شده است زیرا که این دسته در مطالعات فرهنگی و شکل گیری آن بی اندازه موثر بوده اند.
انتقاد از جامعه نوین و فرهنگ:
در جامعه نوین کانون تسلط از اقتصاد به فرهنگ رفته است. عقلانیت به عنوان جریان مسلط بر جامعه نوین بسیار مورد تاکید قرار گرفته است. مارکوزه بحثی را تحت عنوان عدم عقلانیت عقلانیت مطرح می کند و در ضمن او از جامعه ای که در تکنولوژی تک بعدی گشته انتقاد می نماید. و از آن تحت عنوان توتالیتاریسم یاد می کند.
در این جا بحث بسیار مهمی که شکل گرفت بحث صنعت فرهنگ از تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر دو متفکر آلمانی بود.
این گروه ازانتقادات در امتداد و تحت تاثیر بحث هایی چون از خود بیگانگی مارکس، بی هنجاری دورکیم، قفس آهنین وبر، چیزوارگی ( شیئ وارگی)لوکاچ، و ... مطرح شدند.
نطریه انتفادی نشان می دهد که جامعه موجود چگونه غیر عقلانی و سرکوب گر است. توانایی تغییر و ... را سرکوب می کند. فرانکفورتی ها معتقدند که جامعه امروزی کل گرا یا توتالیتر است. این همان چیزی است که در تفکرات هربرت مارکوزه مطرح می شود. جامعه ای که مخالفت ها را در خود جذب و سرکوب می کند.
قبل از پرداختن به مفاهیم سلطه گری و صنعت فرهنگ، ذکر مختصری در باره مفهوم ازخودبیگانگی در تفکرات کارل مارکس لازم به نظر می رسد. زیرا که این مفهوم در شکل گیری تفکر انتقادی بسیار مهم و موثر بوده است.
از خودبیگانگی:
مارکس مسئله اصلی جهان مدرن را نابرابری می داند. اینکه چگونه نابرابری همچنان در جهان مدرن حفظ و بازتولید می شود، بدون اینکه انقلابی صورت گیرد. مارکس مفهوم از خودبیگانگی را دز زمنی مطرح می کند که متاثر از تفکرات هگل می باشد. او متاثر از تحلیل هگل از رابطه خدایان و بندگان، فاصله ای که بین ذهنیت و عینیت شکل می گیرد را بررسی می کند.
مارکس می گوید این ذهن نیست که اهمیت دارد بلکه این عین، یعنی ماده است که اهمیت دارد. و این ما هستیم که ذهن را می سازیم. در نظام سرمایه داری اشکال جدیدی پدید می آیند که مارکس بر روی آن ها تاکید می کند. یکی از آن ها نظام مبادله است. ارزش مصرف اهمیت خود را در مقابل ارزش مبادله از دست می دهد. وقتی تولیدات بالا می رود خود کالا اهمیت می یابد. کالا برای سوداوری تولید می شود و نه مصرف! و پول که برای تسهیل مبادله بوجود آمده بود، خود مبدل به هدف مبادله می شود. این چیزی نزدیک به مفهوم شیئ وارگی لوکاچ است. وقتی پول هدف می شود شکل زندگی تغییر کرده و انسان در نظام تولید خرد و افسرده می گردد.
در این دوره است که روابط بین کالا ها مبدل به روابط بین انسان ها می شود. و در این جامعه انقلاب نیاز اساسی جامعه، برای نجات انسان است. سرمایه داری نیروی بالقوه ای دارد که می سازد و ویران می کند. هر چه کارگر با کار خود ثروت بیشتری تولید می کند، فقیر و فقیر تر شده و خرد می گردد.کار عینیت یافته در برابر او قد علم میکند و کالا ها روابطی مستقل از انسان ها با هم برقرار می کنند. و این روابط امروزه را دچار شیئ وارگی می کند.
مفاهیم از خود بیگانگی و شیئ وارگی در ایجاد تفکر فرانکفورتی تاثیر بسزایی داشته اند.
مفهموم سلطه گری و صنعت فرهنگ:
صنعت فرهنگ روشی ایت که جامعه نیازهای کاذب تولید و ارضاء می کند. گویی جامعه به فرد می گوید: ما بهتر از تو می دانیم به چه چیزی نیاز داری. و این امر آنقدر با ظرافت انجام می شود که گویی خود فرد بدون هیچ مقاوتی از هر خوراکی که برای او آماده شده است استفاده می کند و اعتراضی نیز ندارد.
نه تنها اعتراضی نیست بلکه یک سلسله دور خود پیچیدن در میان نیاز ها و چگونگی برطرف شدن آن ها برای فرد بوجود می آید و این گونه است که دیگر انقلابی نیز شکل نمی گیرد زیرا که افراد در خوابی رخوت ناک فرو رفته اند. و این همان مفهوم سلطه گری و نحوه اعمال آن از طریق ورود به قلب افراد است. در این نوع از سلطه گری که در مکتب فرانکفورت اعمال می گردد، فرد با رضایت تسلیم خواست قدرت و جامعه میگردد.
چیزی که من از این مفهموم استباط می کنم مفهومی است نزدیک به آنچه فوکو در مورد شبکه قدرت مطرح کرد. یعنی قدرت با نفوذ بسیار زیادی در میان همه افراد جامعه و به صورت ناخواسته منتشر می شود و افراد نا خواسته و بدون اینکه حتا بدانند نه تنها تسلیم آن هستند بلکه آن را بازتولید هم می کنند.
مفهموم سلطه گری مفهمومی بسیار مهم در مکتب فرانکفورت به شمار می آید.
صنعت فرهنگ:
فرهنگ، یکسانی را به همه چیز سرایت می دهد. امروزه عقلانیت ابزاری همان عقلانیت سلطه است. قدرت صنعت فرهنگ سازی را به صورتی تکنولوژیک مطرح می کند. یعنی مصرف کننده ها دوست دارند که فرایند بازتولید شود و به صورت یکسانی ارضاء شوند. در این دوره مقاصد ذهنی قدرتمندن یا همان صاحبان صنعت گرایش عینی جامعه می شود. و بخش فرهنگ برای زنده ماندن باید خود را با فکر آنها هماهنگ کند. این وحدت در صنعت فرهنگ سازی همان وحدت عرصه سیاست است. مصرف کننده ها به صورت آمار ارائه می شوند و برای همه آنها محصول ارائه می شود. و در نهایت همه محصولات متفاوت از جهت مکانیکی و و حتا قیمت هم یکسان هستند.
برای درک این مطلب خیلی ساده است که شبکه های ماهواره ای یا تلوزیونی را کمی جابه جا کنید و ببینید که همه چیزی در نهایت یک چیز، و در خدمت یک چیز، بیشتر نیست.
یا اینکه سری به مرکز خریدی مثل مراکز خرید لوازم برقی، صوتی و تصویری یا تلفن همراه بروید ، همه چیز در نهایت تنوع یک سرگرمی اشباع کننده بیشتر نیست که فرد را در خود مشغول و در جامعه جذب می کند. حتا کتابفروشی هایی که اخیرا در تیراژ بسیار بالایی در حال تولید انواع تفکرات عرفانی و مذهبی از ادیان مختلف هستند. یعنی صنعت فرهنگ همه حوزه های مختلف جامعه را در برگرفته است. حوزه های مادی و معنوی...
سبک در صنعت فرهنگ سازی یعنی سلطه. زیبایی شناسی با سلطه معنا می دهد و سبک قهر اجتماعی هر دوره ر تغییر می دهد. هنرمندان هم در دوره های مختلف از سبک دوره می گریزند. به نظر متفکران مکتب فرانکفورت صنعت فرهنگ سازی هدف لیبرالیسم است. در حالی که من معتقدم هر قدرتی برای زنده ماندن در دوره معاصر به میزانی از این تولید نیازمند است اگر چه بر خلاف فرانکفورتی ها معتقدم نمی توان همه جامعه را کاملا پوشش داد.
هر چه وعده های صنعت فرهنگ سازی بیشتر باشد ایدئولوژی آن توخالی تر است ولی همین ایدئولوژی توخالی همه افراد را تامین می کند.
صنعت فرهنگ سازی حتا برای غم مردم از استیصال درون این فرهنگ هم چاره اندیشی کرده است. خوش قلبی مخصوص به خود!!! در این صنعت فرد نوعی توهم است. مردم در خیالات خود هستند. و این توده است. واقعیت و مجاز از هم تفکیک نمی شوند و زندگی ادامه همان فیلمی است که می بینند. یکی از دوستان من می گفت وقتی به سینما می روی و تاریک می شود و دختر ها و پسرها در حالی که دست هایشان را در هم حلقه کرده اند میبینی شک نکن همه آن ها تخیل می کنند که کسی که کنارشان نشسته همان گلزار یا مهناز افشار است. این امتداد همان فیلمی است که میبینید!!!
ستاره ها و قهرمانان هم مثل تبلیغات برای اجناس هستند.
و در نهایت زبان هم وسیله ای برای نهادی و درونی کردن فرهنگ ساخته شده، است. رادیو و رسانه ها با گویش و لهجه خود، فرهنگ ساخته شده را درونی می کنند.
من فکر می کنم مکتب فرانکفورت اگر چه از تفکرات بسیار ارزنده ای در مورد فرهنگ برخوردار است ولی نگاه بسیار بدبینانه ای به جهان دارد.
نگاهی که در آن توده بسیار خوار و ضعیف تلقی شده و از خود هیچ قدرت تفکری ندارد. منتقدان مکتب فرانکفورت افراد را موجودات بی اراده ای می پندارند. و در ضمن در برابر این همه انتقاد هیچ راه حل جدی ارائه نمی دهند. از این حیث همچون پزشکی می مانند که بدن بیمار را جراحی و باز می کند تا درد را نشان دهد ولی هیچ درمانی بر آن نمی شناسد و زخم را باز رها می کند. و در آخر این تفکر آنقدر بدبینانه به جهان نگاه می کند که ممکن است تاثیر ناخوشایندی بر تفکرات افراد بگذارد.
با این همه خواندن و تامل در تفکرات این مکتب بسیار روشنگر و لذت بخش است. چرا که نویسندگان این مکتب خود اکثرا از متفکرین هنرمندان و نویسندگان زبردست اجتماع خود بوده اند. و نوشته های آن ها بسیار تاثیر گذار می باشند.
سه چهره اصلی مکتب فرانکفورت تئودور آدورنو، ماکس هورکهایمر، و هربرت مارکوزه هستند که در این جا سعی شد به اختصار در مورد تفکرات اصلی آنها سخن به میان آید.
متفکران پیوند خورده با این مکتب افرادی چون والتر بنیامین منتقد ادبی، لئو لونتال جامعه شناس ادبیات، اریک فروم روانکاو، و کارل ویتفوگل متفکر چین شناس، می باشند.
نوشته ی بعدی من به امید خدا در مورد هابرماس خواهد بود.
از اتقادات شما بسیار سپاسگذارم.
منابع:
۱.آدورنو، تئودور، و هورکهایمر، ماکس، دیالکتیک روشنگری: قطعات فلسفی، ترجمه مراد فرهاد پور و امید مهرگان، تهران: گام نو، 1384
۲.کرایب، یان، نظریه اجتماعی مدرن: از پارسونز تا هابرماس، ترجمه عباس مخبر، تهران: انتشارات آگاه، 1378
۳.مارکس، کارل، دستنوشته های اقتصادی فلسفی 1844، تهران: انتشارات آگاه، 1377
۴.استریناتی، دومینیک، نظریه های فرهنگ عامه، ترجمه ثریا پاک نظر، تهران، انتشارات گام نو، 1380
۵.کهون، لارنس، متن های برگزیده از مدرنیسم تا پست مدرنیسم، ویراسته عبدالکریم رشیدیان، تهران: نشر نی، 1385
۶.ریتزر، جرج، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی، تهران، انتشارات علمی، 1374