فرهنگ در مقام متن

فرهنگ در مقام متن

در دیگاه های ساختارگرایانه فرهنگ به منزله متن است که می تواند مورد تفسیر واقع شود. البته در چگونگی این تفسیر بحثهایی هست که در اینجا به مواردی از آن می پردازم.

بوطیقای ساختارگرا یا structuralist poetics: این رویکرد علمی تر شدن نگاه به ادبیات است. یکی از ساختارگرایانی که این دیدگاه را مطرح کرد ولادیمیر پراپ است.

پراپ در کتاب مهمش ریخت شناسی قصه های عامیانه  -the morphology of the folktale-  که در دهه 1920 نوشته شده ،  دیدگاه عمیق تری از اسطوره را نسبت به تفکرات لوی اشتراوس بیا می  کند. او به  ساختارهای مضمون داشتان های سنتی و عامیانه  می پردازد. پراپ به تشابهات داستان های پریان می پردازد که در میان قومیت های مختلف یکسان است.  وی سی و یک کارکرد مشترک در این قصه ها می پردازد. پراپ می گوید: قصه ها همیشه دارای کاراکتر هایی هستد که کارکردشان عملی کردن نقش هایی است که نظام مشخص کرده.

شخصیت های قهرمان، شاهدخت، آدم بده، و ... که همگی قسمت های مختلفی از یک فرهنگ را آنگونه که نظام  فرهنگی می خواهد نشان می دهند. پراپ مستند سازی این قصه ها را کافی می داند؛ در صورتی که رویکرد دیگری که پس از آن به وجود آمد ، شکل های روایی را در ژانرهای مختلف نشان می دهد. فرای یکی از صاحبان این رویکرد است. وی می کوشد تا کل ادبیات را به صورت چارچوب یا طبقه بندی منسجمی سازمان داده و نشان دهد.

برای مثال در رمانس  داستانها ویژگی های مشترکی دارند. قهرمان این داستان ها در سطح ماه یا حتا پایین تر هستند. نتایج داستان ها در حال بهتر شدن هستند. آخر خوب قصه ها ، باعث یکپارچه شدن جامعه می شود. و این رویکرد در کل خوشبینانه است. ولی در ژانر تراژدی دقیقا عکس این رخ می دهد، یعنی اتفاقات به سوی بدتر شدن می روند. آخر قصه قهرمان بیچاره می میرد. و در کل دیدگاهی بدبینانه وجود دارد.  پراپ  آنگونه که اسمیت می گوید، در پی دور کردن مطالعه یا روایت از ذهنیت گرایی و حرکت دادن آن به سمت  یک نقد سرنمونی یا   archetypal criticism  رسمی و تطبیقی از ادبیات در کلیت آن است. و به همین دلیل طرح او یک طرح ساختارگرا است.

نقد های بسیاری بر بوطیقای ساختارگرا  توسط متفکران و منتقدان ادبی،  صورت گرفته که یکی از آن ها نقد میخاییل باختبن می باشد.

باختین: منطق گفتگویی "dialogic "  و  کارناوال " carnival" ، دو اصطلاح مهم و و مفاهیم اصلی باختین هستند که وی بر آن ها تمرکز می کند.

به نظر باختین  زمان خواندن یک متن بین  نشانه ها و معانی عینی آن و نشانه ها و معانی ذهنی و درونی فرد مواجهه ای رخ می دهد.  یعنی در نقطه ای مرزی یک گفتگو رخ می دهد. نوعی تفسیر که خواننده به متن می دهد. در اینجا، معنا یعنی چیزی ارتباطی که بستگی به کنش و واکنش میان  متن و خواننده دارد. و این شرایط اجتماعی است که در شکل دادن این معنا مهمترین اثر بخشی را دارد.

و اینکه کلمات و نشانه ها ویژگی دو پهلویی دارند.

می شود این را در لهجه ها و گویش های مختلف یک زبان هم دید. همه ما دیده ایم که یک خانواده از یک خانواده دیگر در کاربرد از واژه ها و اصطلاحات متفاوت است. و این به دلیل وجود تاریخچه و شرایط اجتماعی مشترک میان اعضای یک خانواده و تفاوت آن با دیگران است.

من و همسرم چیزی از یک واژه برداشت می کنیم که دیگری نمی تواند. چون ما شرایط اجتماعی ویژه ای برای درک آن داشته ایم.

 

غیر از این باختین اثر ادبی گفتگویی را در مقابل اثر تک‌گویانه قرار می‌دهد.

 مفهومِ «گفتگویی» تنها در موردِ ادبیات به کار نمی‌رود. در دیدگاهِ باختین، تمام زبان ـ در واقع، همهٔ اندیشه ـ گفتگویی‌ست.  در نتیجه، تمامِ زبان  پویا، نسبی و درگیر در فرایندِ بی‌پایانِ بازتفسیرِ جهان است.

کارناوال هم  مفهومی‌ست که در آن صداهای متمایزِ فردشنیده می‌شوند؛ نشو و نما پیدا می‌کنند و با هم‌دیگر به کنش متقابل می‌پردازند.  در کارناوال، خواننده شاهد تأثیرِ انتقادی هر شخصیّت بر شخصیّت دیگر است. به این معناکه هر کس، صداهای دیگران را می‌شنود و هر فرد، به‌گونه‌ای اجتناب‌ناپذیر، شخصیّت دیگری را شکل می‌دهد.

در دیدگاهِ باختین، کارناوال وابسته به جمع است. مردم به مثابهٔ یک کل دیده می‌شوند. مطابق نظرگاهِ باختین، همه در مدّت زمانِ برپایی کارناوال، برابرند.

 

 

منابع:

 

اسمیت فیلیپ. درآمدی بر نظریه فرهنگی.ترجمه حسن پویان.

مادن ساراپ. راهنمایی مقدماتی بر پساساختارگرایی و پسامدرنیسم . ترجمه محمدرضا تاجیک.

 

 

در حاشیه:

متن های دیگری که گفته بودم و آماده کرده بودمو نرسیدم مرتب و تایپ کنم. ببخشید. درگیر بیمارستان و قلب مادر مهربونم بودم. 

حس می کنم که زندگی مثل یه بغض گنده تو گلوم گیر کرده. دیگه دیدن هیچ کسی خوشحالم نمی کنه...

و سخته... سخته... سخت...!

روز معلم...! مشقاتو نوشتی؟

این بار برای دلم این شعرو که نمی دونم مال کیه میگذارم...!  روز معلمو تبریک می گم به استادم که مشقامو میبینه...

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

 

بعد از همان تصمیم کبری ابر دیگر

یا سیل می بارد ویا باران ندارد

 

بابا انار و سیب و نان را می نویسد

حتی برای خوردنش دندان ندارد

 

انگار بابا هم کلاس اولی هاست

هی می نویسد این ندارد آن ندارد

 

بنویس کی آن مرد در باران می آید

این انتظار خیسمان پایان ندارد

 

ایمان؛برادر گوش کن نقطه سر خط

بنویس ؛بابا مثل هر شب نان ندارد

 

 

و  باز دلم از این شهر می گیره... از این شهر... از آدماش... از کتابای هرزه مدرسش...! از هر چیزی که حق منو به عنوان یه انسان ندیده میگیره...!

از ناجی توی قصه هاش که هیچ وقت نمی یاد!!!

و از خودم...  که  بزرگ نشده  لا به لای مردم این شهر... به پیری رسیدم.

انگار هنوز  هشت سالمه...

مشقامو ننوشتم! با دستای خاکی که تا ظهر تو باغچه دنبال کرمای خاکی میگشتم باهاشون و شلواری که از سر شیطنت زانوهاش همیشه پاره است و یه جفت جوراب که از سر شلختگی یکیش زرده یکیش قرمز خیلی وقتا اصلا همون یه لنگه قرمزم نیس می رم مدرسه!

 

باز خانوم آگاهی میاد مشقامو میبینه که ننوشتم و خطکش چوبی بلندشو میاره تا منو بزنه! و از دستام که انقدرررررررررررررررر کثیفن چندشش می شه! منو میفرسته دسشویی!

 

میگه لاقل دستاتو بشور بچه های مردمو با این خطکش مریض نکنی!

 

انگار... هنوز هشت سالمه... که یه بارگی بلند می شم از خواب میبینم انقدر بزرگ شدم که  باید  چایی بیارم.

من اصلا نفهمیدم... نفهمیدم کی  شاخه های روشن موهام سفید شدن؟

و هنوز  داغ  به باد دادنشون روی بلندی کوه مونده تو دلم...

 هنوز ته همه جوبا دنبال بچه قورباغه می گردم. هنوزم بهترین تفریحم گرفتن یه مارمولکه...! هنوز از درختای گیلاس و گردوی باغ بالا می رم و  مامانو میندازم به دلشوره!

هنوزم موهای درازمو ۲ تاگیس  می کنمو وقتی الیاس  سر کلاس هی موهامو می کشه غش غش می خندم.

هنوز هشت سالمه...!

 

دلم گرفته... امشب باید تا صبح ۶ بار از روی درس همه با هم ۲ بنویسم. حالم از طوقی به هم می خوره با این ساجستای احمقانش! اون کفتر چپی که معلوم نیس چه اشتراکی بین کفترای حسن کفترباز و طبقه پرولتاریای مارکسینا دیده...!

 

مشقام مونده!!!

دوره زبانشناسی عمومی (Course in General linguistics)

دوره زبانشناسی عمومی

فردیدنان دوسوسور

 

فردینان دو سوسور (Ferdinand de Saussure)،(1913- 1957)

سوسور زبانشناس سوئیسی و پدر زبانشناسی عمومی است. افکار وی در زمان حیاتش مورد توجه قرار نگرفت و تنها پس از مرگش بود که با انتشار افکارش  تاثیر مهم خود را بر علم زبانشناسی و علوم دیگر گذارد.

 

در اینجا خلاصه ای از دوره زبانشناسی عمومی  (Course in General linguistics که دانشجویان وی جمع آوری و بازنگاری کردند، ارائه می گردد. این اثر همچنان که گفته شد پس از مرگ وی منتشر گردید.

 

نشانه، مدلول، دال

واحد زبانی موجودیتی دوگانه است.یعنی از به هم پیوستن دو جزء تشکیل شده است. نشانه زبانی در حقیقت یک مفهوم را با تصویری آوایی ( sound – image) ، پیوند می دهد. آوا یعنی انطباق روانشناختی صدا و تاثیر آن روی حواس انسان و چون حسی است، مادی هم هست.

واج(phonemesیا فعالیت آوایی، یعنی واژه های ادا شده به تصویر درونی که به کلمه ادا شده می انجامد.

نشانه های زبانی ، موجودیت روان شناختی دو طرفه ای است از مفهوم و تصویر آوایی. مفهوم و تصویر آوایی در پیوند با هم دیگری را یادآوری می کنند. در تفکر سوسور واژه نشانه ( sign برای دلالت بر کل مفهوم؛ واژه مدلول (signifiedبه جای مفهوم و دال به جای تصویر آوایی به کار می رود. دال و مدلول بر وجه تمایزشان از هم و از کلی که اجزاء آن هستند، دلالت میکنند.

نشانه زبانی دو ویژگی اساسی دارد:

1.طبیعت اختیاری نشانه

2.طبیعت خطی دال

 

طبیعت اختیاری نشانه، نشاندهنده عدم ارتباط طبیعی و ماهوی بین دال و مدلول است. یعنی عدم ارتباط بین صورت و معنی اختیاری است.

نشانه یا sign  کلی است که از به هم پیوستن دال و مدلول حاصل می شود. بنابراین نشانه زبانی اختیاری است.

 

اگر نشانه شناسی یک علم سازمان یافته باشد سوال این است که آیا این علم شیوه های بیانی که تماما بر نشانه های طبیعی استوارند نظیر نمایش را هم در بر می گیرد یا خیر؟! با توجه به اختیاری بودن نشانه  در این نوع نظام ها هر وسیله بیان که در جامعه به کار می رود بر رفتار جمعی و قرارداد استوار است. بنابراین تعارفات در فرهنگ ما هم توسط قواعد وضع شده اند. پس شخص نشانه ها را به کار می برد و نه ارزش ماهوی آن ها را.

 

نشانه هایی که کاملا اختیاری هستند بهتر از بقیه به آرمان فرایند نشانه شناختی تحقق می بخشند. زبان از همه نظام های بیان شاخص تر است.پس زبان شناسی می تواند الگوی اصلی همه شاخه های نشانه شناسی بشود. اگر چه زبان فقط یک نظام نشانه شناسی خاص است.

 

دال های سمعی صرفا بر بعد زمان حاکم اند. وقتی آن ها را می نویسیم خط فضایی علامت های نگارشی جانشین توالی زبانی می شود. هجا و تکیه آن فقط یک عمل آوایی را تشکیل می دهد. در درون این عمل آوایی دوگانگی نیست بلکه تقابل های مختلفی با قبل و بعد از آن وجود دارد.

 

نشانه در تمامیت آن:

در زبان تنها تفاوت وجود دارد. تفاوت ها در زبان تنها تفاوت هایی بدون عبارت های مثبت است. در زبان همه چیز منفی نیست چون هنگامی که نشانه را در تمامیت آن در نظر می گیریم با چیزی سر و کار داریم که در نوع خود مثبت است.

 

نظام زبانی عبارت است از تعدادی تفاوت های صوتی که با تفاوت های معنایی تلفیق شده اند و ایجاد نظام ارزشی می کنند. یعنی پیوند موثر بین عناصر آوایی و روانشناختی در درون هر نشانه. دال و مدلول که به صورت جداگانه متفاوت و منفی هستند پیوندشان واقعیتی مثبت است.

 

هر تفاوت مفهومی که توسط ذهن درک شود از طریق یک دال متمایز بیان می شود. و دو معنی که دیگر در ذهن از هم قابل تمایز نباشند مایل به تلفیق در یک دال خواهند بود.

 

دو نشانه که هر کدام یک دال و یک مدلول دارند متفاوت نیستند، بلکه متمایزند و بین آنها تقابل وجود دارد. همه ساز و کار های زبان بر این تقابل ها و تفاوت های آوایی و معنایی که در بر دارند بنا شده.

واحد زبانی یعنی قطعه ای از زنجیره گفتار که با مفهومی مطابقت دارد و هر دو بر حسب طبیعت صرفا متفاوتند. هر آنچه یک نشانه را از بقیه متمایز می کند آن نشانه را تشکیل می دهد. تفاوت مشخصه را تشکیل می دهد. زبان نوعی جبر است که تنها از عبارت های پیچیده  تشکیل شده است.

 

زبان صورت است و نه ماده؛ یعنی همیشه به توازن پیچیده ای از عبارت ها بر  می خوریم که متقابلا همدیگر را مشروط می کنند.

 

منابع:

سوسور، فردیناند دو،(1385)،نشانه،مدلول و دال در از مدرنیسم تا پست مدرنیسم، ویراستار ترجمه عبدالکریم رشیدیان، تهران، نشر نی.

 

والتر بنیامین

بنیامین

 

والتر بنیامین، یکی از متفکران حاشیه ای مکتب فرانکفورت است که مقالاتی در نقد فرانکفورت و هنرهای عامه دارد. وی در یکی از مقالات خود در عصر بازتولید ماشینی(1973)، تاثیر تولید و مصرف توده ای و تکنولوژی را بر جایگاه آثار هنری و فرهنگ عامه بررسی می کند.

تا پیش از رنسانس، هنر ارتباط زیادی  با مسایل مذهبی دارد و از دوره رنسانس و بعد از آن هنر به موضوعات سکیولار معطوف می شود و رنساس آغازی برای خودمختاری در هنر می گردد. که افراطی ترین شکل آن در مکتب هنری هنر برای هنر  در واکنشی به ظهور صنعتی شدن در سرمایه داری و تجارتی شدن فرهنگ به نمایش گذارده می شود.

بنیامین، برخلاف لوکاچ، آدورنو و هورکهایمر، به نوعی سیاست فرهنگی امیدواراست، که همزمان عامه پسند و آوانگارد است.

وی تلاش می کند بین آوانگارد فرهنگی و رسانه های توده ای جدید پیوند برقرار کند و توان رهایی بخشی آنها را در برابر اثر هنری سنتی نشان دهد. اصطلاح "بازتولید مکانیکی" یعنی هر شکلی از تولید فرهنگی که مشخصه آن تکثیر نسبتا گسترده موضوعات فرهنگی از طریق تکنولوژی ماشینی می باشد. این اصطلاح را بنیامین ابداع می کند. در بازتولید مکانیکی اصالت وجود ندارد. در عصر بازتولید مکانیکی قداست هنر نابود می شود و از بین میرود. چرا که اصالتی نیست و اصالت به دلیل همان قداست یگانگی اثر هنری و ارتباط آن با مذهب است.

 

چیزی که هست، وقتی با یک اثر هنری در یک موزه که با تشریفات زیادی از آن نگهداری می شود مواجه می شویم، احساس ناخودآگاه تقدس برای آن اثر داریم. ولی وقتی ما یک عکس داریم که میلیونها بار از روی آن چاپ رخ داده و معلوم نیست که عکس اصلی کدام است تقدس و یگانگی در کار نیست. ضمن اینکه هنر همگانی می شود. در اینجاست که مفهوم آوانگارد بودن هنر  به خوبی پدیدار می شود. چیزی که حالا در  کوچه پس کوچه های شهر ما هم رخ می دهد.  بچه های  یک محله برای خود آهنگ می سازند و زیرزمینی می خوانند و همه چیز دم دستی می شود.  تولید انبوه  همه چیز در حد عامه مردم و از چیزهای دم دستی!

شما در یک موسیقی  احتمال شنیدن صدای به هم خوردن در را دارید؛ صدایی که قسمتی تکرار شونده از یک آهنگ است. به همین ترتیب در مد و طراحی لباس ها و آثار تجسمی مثل نقاشی و ...، هنر آوانگارد می شود.

و خلاصه اینکه در این نوع هنر همه مردم می توانند هنرمند باشند.

 

بنیامین تحقیقات و نوشته های بسیاری در مورد مراکز مصرف ، رفتار مصرف کننده، و شکل شهرنشینی دارد. شهر های دوره مدرن پر هستند از تماس های کوتاه و ناپایدار بین اشخاصی که با سرعت از کنار هم می گذرند.  کالاهای گران و فقر، مردم  در خیابان ها و پاساژها، و ... . شهر در جهان سرمایه داری جایی است که مرکزیت آن  با کالا ها، ظواهر و غریبه هاست! پرسه زن (flaneur) شهرنشین  سرگردانی است که در فضاهای شهری ولگردی میکند و در ازدحام جمعیت گم می شود و بدون قصد یا حتا توان خرید فقط چشم چزانی می کند و وقت می گذراند. بنیامین  بر روابط بین پرسه زنی و شکل های ساخته سرمایه داری تاکید می ورزد . در این میان رابطه ایدئولوژی و شهرنشینی دوره سرمایه داری را هم کشف می کند.

 

در حاشیه:

این متن کامل نیست!

به امید خدا در نوشته های بعدی خلاصه ای از مقاله عصر بازتولید ماشینی(1973)، را  خواهم آورد.  و به همه دوستان توصیه می کنم خیابان یک طرفه را بخوانند چون بی نهایت لذت بخش است.

 

منابع:

میلنر، اندرو(1385) درآمدی بر نظریه فرهنگی معاصر، ترجمه جمال محمدی، تهران، ققنوس

 

.استریناتی، دومینیک(1380)، نظریه های فرهنگ عامه، ترجمه ثریا پاک نظر، تهران، انتشارات گام نو،

هابرماس

هابرماس

 

هابرماس شاگرد و دستیار آدورنو است که تا سال 1996 در دانشگاه فرانکفورت تدریس کرد.

هدف او در تفکرات نظری بسیار پیچیده اش برنامه ای نظری در جهت بازسازی مادی اندیشی تاریخی می باشد. او از نقطه شروع مارکس کارش را آغاز می کند. یعنی در نظر گرفتن ظرفیت بشری به عنوان انسان.

 

کنش از نظر هابرماس 2 نوع است.

کنش وسیله ای، برای دستیابی به یک هدف، و کنش ارتباطی، برای دستیابی به تفاهم ارتباطی هستند.

و هدف هر 2 کنش چیرگی وسیله ای می باشد.

مارکس معتقد بود کار بارزترین و فراگیرترین پدیده بشری است در حالی که هابرماس معتقد است کنش ارتباطی بارزترین پدیده بشری است.

نقطه پایان فراگرد تکاملی، یک جامعه عقلانی است.

 

طرح ناتمام  مدرنیسم:

هابرماس از عقل روشنگری دفاع می کند. زیرا که معتقد است در طی سه قرن گذشته عقل روشنگری تحقق نیافته و جامعه مدرن هم نتوانسته عدالت و آزادی و همبستگی اجتماعی را با هم تحقق بخشد. او به توسعه علم بها می دهد ولی عقل ابزاری را نقد می کند. زیرا می خواهد از تجاوز عقل ابزاری به دیگر عرصه های معرفت عقلانی جلوگیری کند. هابرماس استدلال می کند نباید علم گرایی در همه عرصه های فلسفه و معرفت نفوذ کند.

 

طرح رهایی بشریت:

هابرماس در نقد معرفت انتزاعی، فرایند طرح رهایی بشر را دنبال می کند. عقل ابزاری، نفس ساختار و علاقه بشری را دگرگون می کند. او معتقد است علم و تکنولوژی به ابزاری جهت رفع بحران مشروعیت در سرمایه داری متاخر و توجیه ایدئولوژیک نظام موجود بدل شده اند.

عقل ابزاری بر تفکر مدرن تسلط یافته است.

 

سه نوع از منافع معرف شیوه های تقسیم و سازماندهی تجربه و حیات بشری اند:

 

1.علایق فنی یا تکنیکی

2.علایق عملی

3.علایق رهایی بخش

 

 که هر 3 در قالب 3 رسانه دنبال می شوند:

 

  1. کار یا کنش ابزاری
  2. تعامل یا ارتباط زبانی
  3. قدرت یا روابط مبتنی بر سلطه و انقیاد

 

هابرماس بر عناصر تاریخی و فرهنگی و جامعه شناختی نهفته در ذات معرفت تاکید می کند. او جایگاه و حدود علوم تجربی- تحلیلی را مشخص می کند تا از عقل گرایی به عنوان جزء ضروری پروژه رهایی بشر دفاع کند. او برای این کار پیوند میان معرفت و علایق بشری را تحلیل کرده و آن را بازسازی می کند.

 

به اعتقاد  هابرماس نقد زبان و سنت و اقتدار، به منزله شاخه هایی از نقد نظام ایدئولوژی ضروری است. برای اینکه بتوان روابط مبتنی بر سود و سلطه  را تشخیص داد و نقش آن ها را در تحریف و سرکوب معنا و گفتگو فهمید. و کنش اجتماعی را هم تنها زمانی می توان فهمید که آن را در زمینه مشترک کار و زبان و قدرت مطالعه کنیم. یعنی کار و زبان و قدرت هستند که کنش های انسانی را ساخته اند.

 

هابرماس کتاب معرفت و علایق بشری را نقد می کند و از همینجا چرخش زبانی را مطرح می کند.

او می گوید: امروزه مسئله زبان جای مسئله سنتی آگاهی را گرفته است. آنچه ما را از طبیعت جدا می کند, زبان است. از طریق زبان است که استقلال و مسئولیت برای ما مهیا می شوند.

 

هدف هابرماس و نوع تفکر او در تمام زندگی اش تغییری نکرده است. او در تمام مدت تفکر خود را مورد بازبینی قرار داده و  ایرادات نظام فکری خود را رفع می کند. بنابراین بر خلاف متفکرین دیگر مثل فوکو، مارکس  و ... ، نمی توان زندگی هابرماس را به دوره های فکری مختلف تقسیم کرد. هدف او  این است که می توان با کمک عقل، به جامعه ای آزاد و بری از سلطه رسید.

 

هابرماس در نقد کتاب معرفت و علایق بشری علوم  بازسازنده  را توضیح می دهد.بازسازی یعنی نظریه را تجزیه کینیم و سپس در قالب جدید آن را ترکیب کنیم تا بهتر و کاملتر به هدف نظریه برسیم.

نظریه کنش ارتباطی از نوع علوم بازسازنده و در پی کشف قواعد ارتباط انسانی است. و هابرماس  این نوع علم بازسازنده را پراگماتیک عام نام نهاده است. و برای رسیدن به آن از دو سنت  زبان شناسی جامسکی و سنت فلسفی ویتگنشتاین دوره دوم  استفاده می کند.

هدف تحلیل زبانی بازسازنده این است که قواعدی را توصیف کند که سخنگوی توانا باید یادبگیرد تا بتواند جملاتی بسازد و به روشی معقول بگوید تا دیگران بفهمند.

وظیفه پراگماتیک عام تشخیص و بازسازی شرایط عام فهم ممکن یا پیش فرض های عام ارتباط است. و هر کس بخواهد در فرایند رسیدن به تفاهم موفق باشد باید مدعی مطرح کردن 4 اعتبار باشد.

 

  1. فهمیدنی بودن: یعنی بیانات قابل فهم باشند.
  2. صداقت : یعنی قضایا  باید حقیقت داشته باشند.
  3. درستی: یعنی گوینده باید صادق باشد.
  4. صدق: یعنی گوینده حق دارد این قضایا را به زبان آورد.

 

هابرماس میان نظام و زیست جهان تفاوت قایل است. ولی آنها را لازم و ملزوم هم می داند. نظام مبتنی بر کنش عقلانی معطوف به هدف و زیست جهان مبتنی بر کنش ارتباطی است. نظام از منطق عقلانیت ابزاری و زیست جهان از منطق عقلانیت ارتباطی تبعیت می کند.

 

در نهایت  هابرماس ستایشگر وضع موجود است و علاقه ای به چپ و راست و تفکرات پست مدرن ندارد. و هنوز هم در حال تکمیل طرح خود است.

 

نوشته بعد من در همین هفته به امید خدا درمورد بنیامین است.

 

 منابع:

 جامعه شناسی خرد دکتر یوسف اباذری- فصل مربوط به هابرماس

 کتابهای ریتزر و نظریه فرهنگ اسمیت و  نظریه فرهنگ میلنر و نظریه اجتماعی مدرن یان کرایب

 

 

مکتب فرانکفورت

مکتب فرانکفورت

 

نظریه انتقادی یا مکتب فرانکفورت ، محصول گروهی از نو مارکسیست های آلمانی است که در حلقه فکری فرانکفورت تشکیل یافت. این گرایش فکری در ابتدا  با انتقاد به چند دسته از از تفکرات شکل گرفت.

انتقادهایی به نظریه مارکسیستی ، انتقادهایی به اثبات گرایی، انتقادهایی به جامعه شناسی، انتقادهایی از جامعه نوین، و در نهایت انتقادهایی از فرهنگ.

اگرچه همه این انقادات مهم هستند من در اینجا به دو گروه آخر انتقادات می پردازم که در آن ها از جامعه نوین و فرهنگ انتقاد شده است زیرا که این دسته در مطالعات فرهنگی و شکل گیری آن بی اندازه موثر بوده اند.

 

 

انتقاد از جامعه نوین و فرهنگ:

در جامعه نوین کانون تسلط از اقتصاد به فرهنگ رفته است. عقلانیت به عنوان جریان مسلط بر جامعه نوین بسیار مورد تاکید قرار گرفته است. مارکوزه بحثی را تحت عنوان عدم عقلانیت عقلانیت مطرح می کند و در ضمن او از جامعه ای که در تکنولوژی تک بعدی گشته انتقاد می نماید. و از آن تحت عنوان توتالیتاریسم یاد می کند.

در این جا بحث بسیار مهمی که شکل گرفت بحث صنعت فرهنگ از تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر دو متفکر آلمانی بود.

این گروه ازانتقادات در امتداد و تحت تاثیر بحث هایی چون از خود بیگانگی مارکس، بی هنجاری دورکیم، قفس آهنین وبر، چیزوارگی ( شیئ وارگی)لوکاچ، و ... مطرح شدند.

 

نطریه انتفادی نشان می دهد که جامعه موجود چگونه غیر عقلانی و سرکوب گر است. توانایی تغییر و ... را سرکوب می کند. فرانکفورتی ها معتقدند که جامعه امروزی کل گرا یا توتالیتر است. این همان چیزی است که در تفکرات هربرت مارکوزه مطرح می شود. جامعه ای که مخالفت ها را در خود جذب و سرکوب می کند.

قبل از پرداختن به مفاهیم سلطه گری و صنعت فرهنگ، ذکر مختصری در باره مفهوم ازخودبیگانگی در تفکرات کارل مارکس لازم به نظر می رسد. زیرا که این مفهوم در شکل گیری تفکر انتقادی بسیار مهم  و موثر بوده است.

 

 

از خودبیگانگی:

مارکس مسئله اصلی جهان مدرن را نابرابری می داند. اینکه چگونه نابرابری همچنان در جهان مدرن حفظ و بازتولید می شود، بدون اینکه انقلابی صورت گیرد. مارکس مفهوم از خودبیگانگی را دز زمنی مطرح می کند که متاثر از تفکرات هگل می باشد. او متاثر از تحلیل هگل از رابطه خدایان و بندگان، فاصله ای که بین ذهنیت و عینیت شکل می گیرد را بررسی می کند.

مارکس می گوید این ذهن نیست که اهمیت دارد بلکه این عین، یعنی ماده است که اهمیت دارد. و این ما هستیم که ذهن را می سازیم. در نظام سرمایه داری اشکال جدیدی پدید می آیند که مارکس بر روی آن ها تاکید می کند. یکی از آن ها نظام مبادله است. ارزش مصرف اهمیت خود را در مقابل ارزش مبادله از دست می دهد. وقتی تولیدات بالا می رود خود کالا اهمیت می یابد. کالا برای سوداوری تولید می شود و نه مصرف! و پول که برای تسهیل مبادله بوجود آمده بود، خود مبدل به هدف مبادله می شود. این چیزی نزدیک به مفهوم شیئ وارگی لوکاچ است. وقتی پول هدف می شود شکل زندگی تغییر کرده و انسان در نظام تولید خرد و افسرده می گردد.

در این دوره است که روابط بین کالا ها  مبدل به روابط بین انسان ها می شود. و در این جامعه انقلاب نیاز اساسی جامعه، برای نجات انسان است. سرمایه داری نیروی بالقوه ای دارد که می سازد و ویران می کند. هر چه کارگر با کار خود ثروت بیشتری تولید می کند، فقیر و فقیر تر شده و خرد می گردد.کار عینیت یافته در برابر او قد علم میکند  و کالا ها روابطی مستقل از انسان ها با هم برقرار می کنند. و این روابط امروزه را دچار شیئ وارگی می کند.

مفاهیم از خود بیگانگی و شیئ وارگی در ایجاد تفکر فرانکفورتی تاثیر بسزایی داشته اند.

 

مفهموم سلطه گری و صنعت فرهنگ:

صنعت فرهنگ روشی ایت که جامعه نیازهای کاذب تولید و ارضاء می کند. گویی جامعه به فرد می گوید: ما بهتر از تو می دانیم به چه چیزی نیاز داری. و این امر آنقدر با ظرافت انجام می شود که گویی خود فرد بدون هیچ مقاوتی از هر خوراکی که برای او آماده شده است استفاده می کند و اعتراضی نیز ندارد.

نه تنها اعتراضی نیست بلکه یک سلسله دور خود پیچیدن در میان نیاز ها  و چگونگی برطرف شدن آن ها برای فرد بوجود می آید و این گونه است که دیگر انقلابی نیز شکل نمی گیرد زیرا که افراد در خوابی رخوت ناک فرو رفته اند. و این همان مفهوم سلطه گری و نحوه اعمال آن از طریق ورود به قلب افراد است. در این نوع از سلطه گری که در مکتب فرانکفورت اعمال می گردد، فرد با رضایت تسلیم خواست قدرت و جامعه میگردد.

چیزی که من از این مفهموم استباط می کنم مفهومی است نزدیک به آنچه فوکو در مورد شبکه قدرت مطرح کرد. یعنی قدرت با نفوذ بسیار زیادی در میان همه افراد جامعه و به صورت ناخواسته منتشر می شود و افراد نا خواسته و بدون اینکه حتا بدانند نه تنها تسلیم آن هستند بلکه آن را بازتولید هم می کنند.

مفهموم سلطه گری مفهمومی بسیار مهم در مکتب فرانکفورت به شمار می آید.

 

صنعت فرهنگ:

فرهنگ، یکسانی را به همه چیز سرایت می دهد. امروزه عقلانیت ابزاری همان عقلانیت سلطه است. قدرت صنعت فرهنگ سازی را به صورتی تکنولوژیک مطرح می کند. یعنی مصرف کننده ها دوست دارند که فرایند بازتولید شود و به صورت یکسانی ارضاء  شوند. در این دوره مقاصد ذهنی قدرتمندن یا همان صاحبان صنعت گرایش عینی جامعه می شود. و بخش فرهنگ برای زنده ماندن باید خود را با فکر آنها هماهنگ کند. این وحدت در صنعت فرهنگ سازی همان وحدت عرصه سیاست است. مصرف کننده ها به صورت آمار ارائه می شوند و برای همه آنها محصول ارائه می شود. و در نهایت همه محصولات متفاوت از جهت مکانیکی و و حتا قیمت هم یکسان هستند.

برای درک این مطلب خیلی ساده است که شبکه های ماهواره ای یا تلوزیونی را کمی جابه جا کنید و ببینید که همه چیزی در نهایت یک چیز، و در خدمت یک چیز، بیشتر نیست.

یا اینکه سری به مرکز خریدی مثل مراکز خرید لوازم برقی، صوتی و تصویری یا تلفن همراه بروید ، همه چیز  در نهایت تنوع یک سرگرمی اشباع کننده بیشتر نیست که فرد را در خود مشغول و در جامعه جذب می کند. حتا کتابفروشی هایی که اخیرا  در تیراژ بسیار بالایی در حال تولید انواع تفکرات عرفانی و مذهبی از ادیان مختلف هستند. یعنی صنعت فرهنگ همه حوزه های مختلف جامعه را در برگرفته است. حوزه های مادی و معنوی...

سبک در صنعت فرهنگ سازی یعنی سلطه. زیبایی شناسی با سلطه معنا می دهد و سبک قهر اجتماعی هر دوره ر تغییر می دهد. هنرمندان هم  در دوره های مختلف از سبک دوره می گریزند.  به نظر متفکران مکتب فرانکفورت صنعت فرهنگ سازی هدف لیبرالیسم است. در حالی که من معتقدم هر قدرتی برای زنده ماندن در دوره معاصر به میزانی از این تولید نیازمند است اگر چه بر خلاف فرانکفورتی ها معتقدم نمی توان همه جامعه را کاملا پوشش داد.

هر چه وعده های صنعت فرهنگ سازی بیشتر باشد ایدئولوژی آن توخالی تر است ولی همین ایدئولوژی توخالی همه افراد را تامین می کند.

صنعت فرهنگ سازی حتا برای غم مردم از استیصال درون این فرهنگ هم چاره اندیشی کرده است. خوش قلبی مخصوص به خود!!! در این صنعت فرد نوعی توهم است. مردم در خیالات خود هستند. و این توده است. واقعیت و مجاز از هم تفکیک نمی شوند و زندگی ادامه همان فیلمی است که می بینند. یکی از دوستان من می گفت وقتی به سینما می روی و تاریک می شود و دختر ها و پسرها در حالی که دست هایشان را در هم حلقه کرده اند میبینی شک نکن همه آن ها تخیل می کنند که کسی که کنارشان نشسته همان گلزار یا  مهناز افشار است. این امتداد همان فیلمی است که میبینید!!!

ستاره ها و قهرمانان هم مثل تبلیغات برای اجناس هستند.

و در نهایت زبان هم وسیله ای برای نهادی و درونی کردن فرهنگ ساخته شده، است. رادیو و رسانه ها با گویش و لهجه خود، فرهنگ ساخته شده را درونی می کنند.

 

من فکر می کنم مکتب فرانکفورت اگر چه از تفکرات بسیار ارزنده ای در مورد فرهنگ برخوردار است ولی نگاه بسیار بدبینانه ای به جهان دارد.

نگاهی که در آن توده بسیار خوار و ضعیف تلقی شده و از خود هیچ قدرت تفکری ندارد. منتقدان مکتب فرانکفورت افراد را موجودات بی اراده ای می پندارند. و در ضمن در برابر این همه انتقاد هیچ راه حل جدی ارائه نمی دهند. از این حیث همچون پزشکی می مانند که بدن بیمار را جراحی و باز می کند تا درد را نشان دهد ولی  هیچ درمانی بر آن نمی شناسد و زخم را باز رها می کند. و در آخر این تفکر آنقدر بدبینانه به جهان نگاه می کند که  ممکن است تاثیر ناخوشایندی بر تفکرات افراد بگذارد.

با این همه خواندن و تامل در تفکرات این مکتب بسیار روشنگر و لذت بخش است. چرا که نویسندگان این مکتب خود اکثرا از  متفکرین هنرمندان و نویسندگان زبردست اجتماع خود بوده اند. و نوشته های آن ها بسیار تاثیر گذار می باشند.

 

سه چهره اصلی مکتب فرانکفورت تئودور آدورنو، ماکس هورکهایمر، و هربرت مارکوزه هستند که در این جا سعی شد به اختصار در مورد تفکرات اصلی آنها سخن به میان آید. 

متفکران پیوند خورده با این مکتب افرادی چون والتر بنیامین منتقد ادبی، لئو لونتال جامعه شناس ادبیات، اریک فروم روانکاو، و کارل ویتفوگل متفکر چین شناس، می باشند.

 

نوشته ی بعدی من به امید خدا در مورد هابرماس خواهد بود.

از اتقادات شما بسیار سپاسگذارم.

 

منابع:

 

۱.آدورنو، تئودور، و هورکهایمر، ماکس، دیالکتیک روشنگری: قطعات فلسفی، ترجمه مراد فرهاد پور و امید مهرگان، تهران: گام نو، 1384

۲.کرایب، یان، نظریه اجتماعی مدرن: از پارسونز تا هابرماس، ترجمه عباس مخبر، تهران: انتشارات آگاه، 1378

۳.مارکس، کارل، دستنوشته های اقتصادی فلسفی 1844، تهران: انتشارات آگاه، 1377

۴.استریناتی، دومینیک، نظریه های فرهنگ عامه، ترجمه ثریا پاک نظر، تهران، انتشارات گام نو، 1380

۵.کهون، لارنس، متن های برگزیده از مدرنیسم تا پست مدرنیسم، ویراسته عبدالکریم رشیدیان، تهران: نشر نی، 1385

۶.ریتزر، جرج، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی، تهران، انتشارات علمی، 1374