شاید گاهی برای تلطیف فضا نیاز به یک بیت غزل باشه...

شاید که نه... حتما

دنیای  آدم بزرگ های بی فکر و منطق نیاز به معصومیت و سادگی یک کودک هم داره تا  هنوز هنوزا آسمونش بتونه روی سر ظلمای زمینش  تاب بیاره و بایسته...

 فقط ایراداشو ببخشید چون خیلی وقته که دستم به غزل نمی رسه...!!! اینم از پلیدی دنیای آدم بزرگ هاست که لکه هاش خواهی نخواهی روی لباس بچه هاشم می شینه...!

این غزلو می نویسم برای تو نازنینم که ...

غزل

شب روی شانه های شما خوابید

خواب ترانه های شما را دید

او که همیشه عاشق باران بود

او که به خیس شدن نمی خندید!

 

 سر روي شانه های شما  آرام

 از چشمهاي شرقي خود باريد

 

 ميخواست  هميشه با شما باشد

 وقتي كه ديد  پیش او هستيد!

 

 آقا  فقط كمي     كمي     آهسته

 او خسته است . خسته . نميخوابید!

 

باريده تا به صبح حضورش را

شاید که باز خواب  شما را ديد!

 

 يك  صورت قشنگ  ولي غمگين!

 شرقي ترين نگاه پس از خورشيد

 

بايد كنار قامت او خم شد!

 خم شد  كه با خضوع  فقط بوسيد!!!

 

 ..................................

 ..................................

 

 آقا هميشه  شاعرتان بوده!!!

 آقا  هميشه  عاشق او باشيد!!!