داستان شازده كوچولو يكي از معدود نگاشته هاي آنتوان دوست اگزو پري، نويسنده خلباني بود كه روح لطيفي داشت.

داستان، از توضيحات خلباني آغاز مي شود كه در دل كوير فرود آمده و هواپيمايش دچار نقص فني شده است.

1.

او در نماي اول داستان تصوير مار بوآي بسته و بازي را توضيح مي دهد كه يك فيل را قورت داده است. اين تصويري است كه او در كودكي كشيده و پس از آن ديگر هيچ گاه نقاشي نكرده است.  اين خلبان، همان بزرگسالي يك كودك نا تمام است كه حالا توي دل كوير گير افتاده و بايد به كودكي باز گردد تا يك انسان را تمام كند و بازگردد. انساني در كمال و بي نقصي كودكي.  او يك بزرگسال است... كودكي كه ياد گرفته كودكي اش را پنهان كند. او خلبان است و داستان زندگي خودش را مي نويسد. اين همان اگزوپري است... همان من و تو و همه انسان!

در حقيقت، شازده كوچولو بازگشت كودكي همه آدم بزرگ ها است.

او وقتي در دل كوير شازده كوچو را مي بيند ، زياد هم متعجب نمي شود ، زيرا كه بچه ها،  بچه ها را خوب مي شناسند. و او هم يك راست سراغ خلبان رفته از وي مي خواهد تا براي او بره اي نقاشي كند.

و اين بره...

بره داخل جعبه با سه تا سوراخ موجوديتي است، بين مجاز و واقعيت. هيچ كس نمي تواند موجوديت حقيقي او را انكار كند. او هم جزو دنياي هست هايي است كه تنها با روح كودكي، با جدا از محدوديت هاي مادي زندگي، قابل درك است.

 

3 و 4.

در قسمت سوم داستان است كه خواننده پي به ماهيت شازده كوچولو مي برد. اينكه شازده كوچولو از اخترك " ب 612"  آمده است. و اين اخترك به اندازه يك خانه كوچك است. و تنها تعداد محدودي آدم را مي تواند پذيرا باشد. و شازده كوچولو امير تمام عيار اين سياره كوچك، تنهاست و به دنبال دوست مي گردد.

 

5.

گل سرخ ها و بائو باب ها قسمت ديگري از داستان را روشن مي كنند. اين ها دو نشانه مهم اين داستان هستن.

بائو باب ها گياهاني هستند كه اول مثل گل سرخ ها كوچكند و بعد يك باره تمام اخترك را مي گيرند ، چون رشد غول آسايي دارند. و اين مي شود كه اخترك از دست مي رود و نابود مي شود.

بائوباب، همان گناه، است. گناهي كه اگر مواظبش نبتشي همه اختركت را مي گيرد و شروع مي كند به رشد ... آنقدر كه چشم كه باز مي كني يك آدم بزرگ شده اي. آدم بزرگ قصه شازده كوچولو تصوير اختركي است كه پر شده از بائو باب هايي كه بي اندازه رشد كرده اند و ديگر چيزي از پاكي و لطافت كودكي باقي نگذاشته اند.

 

6.

تماشاي غروب آفتاب  براي وقتي كه دل تنگ مي شوي،‌براي شازده كوچولو تماشاي غروب روزي است كه مي رود. اينكه تو مي تواني  هر وقت دلت گرفت غروب آفتاب را تماشا كني، و هر وقت خواستي غروب را تماشا كني فقط كافي است كه كمي صندلي است را جلو بكشي نشان دهنده اين است كه تو مي تواني،‌اين روز را زود بگذراني... اين سيطره را روي اختركت داري كه  از روزش عبور كني. و زود تر به تماشاي غروب روزي كه دلت گرفته بود بپردازي.

 

7.

من فكر مي كنم اوج اين كار در سادگي متن آن است. سادگي اي كه به هيچ عنوان رنگ كليشه به خود نگرفته است.

گل ها ضعيفند. بي شيله پيله اند. سعي مي كنند يك جوري ته دل خودشان را قرص كنند. اين است كه خيال مي كنند با آن خارها چيز ترسناك وحشت آوري مي شوند...

گل ها... در حقيقت گل سرخ نشانه انسان معشوق است. كسي كه دوستش داري. كسي كه نبايد روي حرف هايش در مورد او قضاوت كني و تنها روي عملكردش است كه مي تواني بداني او براي تو چقدر مفيد است.

و اينكه همين عشق،‌ يك جورهايي آدم را زنده و تازه نگه مي دارد. گل سرخ همان سرخي عشق است. سرخي قلب انسان و سرخي همراه با شادي. چه اگر دقت كنيم مي بينيم كه وقتي گل سرخ شازده كوچولو روزهاي طولاني مشغول آرايش سحر انگيزش مي شود، نمي خواهد مثل شقايق ها با پيراهن مچاله پا به دنيا بگذارد. اين عشق، عشق شادي است. مثل شقايق ها داغدار نيست و اين سرخي، سرخي از گونه عشق هايي است كه ماندگار و شادند. چه خيال داشتن يك همچه عشقي دلت را شاد مي كند...

"... اگر كسي گلي را دوست داشته باشد كه تو كرورها و كرورها ستاره فقط يك دانه ازش هست واسه احساس خوشبختي همين قدر بس است كه نگهي به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد: گل من يك جايي ميان آن ستاره هاست..."ص 31

و آدمي كه هيچ وقت گلي را بو نكرده است... درگير هيچ عشقي نشده است، او آدم نيست... يك قارچ است. شازده كوچولو تصوير بسيار شاعرانه اي از عشق مي دهد. چنانكه مي بينيم در طي اين سفر  پر رمز و راز، خود شازده كوچولو رشد مي كند و يگانگي عشق را در درون خود وسعت مي بخشد. اين دئر نماهاي آخر داشتان جايي كه او مي رود تا با گلستان پر گل وداع كند پيداست.

 

8.

آرايش پر رمز و راز گل سرخ روزها به طول انجاميد. " بله عشوه گري تمام عيار بود!" (ص 33)

همين گل سرخ موجودي است كه با آفتاب يعني با روشنايي به دنيا آمده است. براي همين است كه اينقدر زيباست. زيبايي كه اگزوپري در نهايت حوصله توضيح داده است.  آفتاب اين داستان يعني روز و زندگي... گل سرخ دقيقا با آفتاب به دنيا مي آيد... و  با آغاز عشق است كه زندگي تازه آغاز مي شود و به روز خودش مي رسد.

و همين عشق تجربه بزرگي را به شازده كوچولو مي دهد. به انسان... اينكه از عشق نهايت استفاده را ببرند و درگير تضادها نشوند. "خب ديگر، من خام تر از آن بودم كه راه دست داشتنش را بدانم!" (ص 37).

 

9.

در قسمت نهم چگونگي فرار شازده كوچولو را از اخترك  تصوير مي كند. شازده كوچولو فرار مي كند. از عشق... از اين كه يك گل سرخ كه مهمان نا خوانده اخترك اوست همه اختركش را عطراگين مي كند ولي دل شازده كوچولو را مي شكند و او وادار مي شود كه از اين عشق فرار كند. چون راه دوست داشتنش را بلد نيست! او از مهاجرت پرنده هاي وحشي استفاده مي كند. مهاجرت پرنده هاي وحشي نشان دهنده موجوديت سيالي است كه مي تواند براي شازده كوچولو الهام بخش باشد.

و تنها در اين قسمت است كه بعد از مدتها كه گل دل شازده كوچولو را آزرده با همه غرورش اعتراف مي كند كه دوستش مي داشته. در همه آن مدت او را دوست مي داشته.

"... من سبك مغز بودم. ازت عذر مي خواهم. سعي كن خوشبخت باشي... خب ديگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از اين موضوع خب دار نشد تقصير من است... اما تو هم مثل من بي عقل بودي..." ( ص 38 )

و بعد شازده كوچولو مي رود به دور ها و گل را تنها مي گذارد.

 

10.

اخترك اول مسكن پادشاهي است كه همه را يك مشت رعيت مي بيند.  دنيا براي پادشاه ها به نحو عجيبي ساده شده است. پادشاه ها همه را  رعيت مي بينند. و براي هر كاري بايد از آن ها اجازه گرفت. براي خميازه كشيدن يا براي خميازه نكشيدن. او توضيح مي دهد كه براي قدرت سياسي ديكتاتور هميشه خصوصي ترين و ساده ترين چيز ها هم در دست دستور قرار مي گيرد و مورد مداخله است. زيرا كه  پادشاه ها همه را يك مشت رعيت مي بينند و خود را بر زندگي و مرگ آنها مسلط مي دانند و اين هم يك جور فرار از اين فكر است كه چقدر كوچك و ناتوانند.

پادشاه در جايي كه شازده كوچولو ازش مي خواهد تا دستور دهد آفتاب غروب كند كي گويد بايد چيزي خواست كه به عقل جور در بيايد. 

"... قدرت بايد بيش از هر چيز به عقل متكي باشد. " ( ص42 )  و اينگونه است كه اگزوپري عقل حقير قدرت را به تماشا مي گذارد. شازده كوچولو همان طور كه مي رفت پيش خود فكر مي كرد كه اين آدم بزرگ ها چقدر عجيبند؟!!!

 

11.

اخترك دوم مسكن خودپسندي است كه ديگران را فقط يك مشت ستايشگر مي بيند. در اين چند اختركي كه شازده كوچولو طي مي كند تا به زمين برسد صفات حقير آدم ها را يكي يكي مي گذراند. انگار آدم براي دنيا آمدن حتما بايد چند مرتبه پايين بيايد و به اين صفات آلوده بشود. به ميل به قدرت يا عقل! به خودپسندي. به نا اميدي، به ميل به ثروت و ديگر رذايل انساني.

اخترك دوم مسكن خودپسندي است كه هميشه منتظر است تا كسي براي ستايشش پيدا شود. او تنها است و نياز مرگ آوري دارد به اين كه كسي ستايشش كند. و يك جوري حس ترحم آدم را بر مي انگيزاند زيرا كه خيلي حقير و ناتوان است.

 

12.

در اخترك بعدي ميخواره اي زندگي ميكند. اين تصوير انسان نا اميد است كه همه چيز را در تسلسل  نا اميدي مي بيند. انساني كه براي نجات خود هيچ حركتي نميكند و تنها خود را با مست شدن فراري مي دهد. فرار موقت از چيزي كه در حقيقت چيزي نيست.  او مي مي زند تا فراموش كند دردر ميخوارگي اش را...!

 

13.

اخترك بعدي اخترك مرد تجارت پيشه اي است كه دايما در حال شمارش ستاره هايي است كه مايملكش هستند. آنها را توي كاغذ مي نويسد و در بانك به حساب خودش مي گذارد و انقدر گرفتار است كه وقت سر خاراندن ندارد. اين تصوير نفس طمعكار آدمي است كه هيچ وقت از خودش نمي پرسد كه اين همه دارايي براي چه؟ كسي كه اسير دارايي اش مي شود. او هيچ فايده اي براي دارايي اش ندارد و دارايي اش هم فايده اي براي او ندارد.

 

14.

اخترك بعدي اخترك بسيار كوچكي است كه فقط براي يك فانوسبان جا دارد. و ين فانوسبان بدون هيچ استراحتي فقط در حال روشن و خاموش كردن اين فانوس است. و حسابي خسته شده است. اين تصوير آدم درگير زندگي روزمره اي است كه انسان را مي بلعد و چيزي از او باقي نمي گذارد. اين كه ما درگير وظايفي مي شويم كه هميشه با ما هستند. بي آنكه از خود بپرسيم براي چه كار مي كنيم؟

و تنها و تنها به دستورات عمل مي كنيم. با اين همه  فانوسبان به نظر شازده كوچولو بر ديگران مزيت دارد و آن اين است كه به چيزي غير از خود مشغول است.

 

15.

اخترك بعدي اخترك جغرافي دان كاشفي است كه مشغول جمع زدن كوه ها و دريا هاست. و خود را ازديدن همه اين زيبايي ها از نزديك محروم كرده است. در اين سياره است كه شازده كوچولو پي به ماهيت از دست رفتني گل سرخ كوچكش مي برد. به اين كه گل كوچكش مثل خيلي از موجودات ميرا  و فاني است. و خيلي دلگير مي شود كه او را تك و تنها در اختركش رها كرده است. و بعد جغرافي دان آدرس سياره زمين را به شازده كوچولو مي دهد.

 

16 و 17.

لاجرم زمين سياره هفتم مي شود.

در زمين تعداد زيادي پادشاه و ميخواره و خود پسند زندگي مي كنند. زمين سياره اي است كه در آن رذايل انساني به وفور يافت مي شوند.  

شازده كوچولو تا به زمين مي رسد آن را خالي از انسان مي بيند. اين دقيقا تصوير حقيقي زمين است. مگر نه اين كه زمين جايي است كه براي رسيدن به آن بايد از اخترك هاي آدم بزرگ هاي آلوده به صفات حقير عبور كرد. خب ديگر چيزي از انسان بودن نمي ماند. اينهايي هم كه شازده كوچولو بعد مي بيند آدم بزرگ ها هستند كه حسابشان از انسان جدا است.

 

شازده كوچولو از مار مي پرسد توي كوير آدم احساس تنهايي مي كند... و مار جواب او را مي دهد كه پيش آدم ها هم احساس تنهايي مي كني.

اين مواجه بين شازده كوچولو با مار... مواجه با مرگ است. مرگي كه همين بدو تولد خودش را به تو نشان مي دهد. وقتي كسي به دنيا مي آيد لاجرم اين را هم مي داند كه روزي بايد بميرد و اين زمين را ترك كند. و مار نشانه اين مرگ است كه در آخر داستان هم سراغ او مي آيد. مار وسيله اي است براي بازگشت به سرزمين اصلي انسان. به اختركي كه هر كسي متعلق به آن است.

منتها مار اين را هم توضيح مي دهد كه مرگ براي آدم هاي زميني رجعت به همين زمين است ولي براي تو پرواز به سياره اي است كه از آن آمده اي زيرا كه تو پاك هستي. و از سياره ديگر آمده اي.

 

18 و 19.

يكي از وي‍ژگي هاي  زمين اين است كه در آن هر كاري انجام بدهي بازگشت آن را به سوي خود مي بيني.

و شازده كوچولو در زمين نوك تيز كوه ها احساس تنهايي عميقي مي كند... زيرا كه كسي نيست تا با او دوست شود و حرف بزند. او به خاطر مي آورد كه در سياره خودش گلي بود كه  هميشه او اول حرف مي زد.

 

20.

و سر انجام به جاده اي مي رسد كه يك راست مي رود سراغ آدم ها! ولي اين جاده به گلستان پرگلي ختم مي شود كه همگي عين گل سرخ خودش هستند. او در ابتدا حس بدي پيدا مي كند. اين كه گل سرخش به او گفته بود كه از نوع او توي تمام دنيا فقط يكي هست. و حالا در يك گلستان پر از گل پنج هزار گل سرخ يكجا مي بيند. و بعد روي چمن ها دراز مي كشد و از اين كه حقه بزرگي خورده و با‌ آن يك گل خودش را دولتمند عالم فرض كرده به گريه مي افتد.

 

21.

 يكي از زيباترين تصوير هاي اين كتاب، تصوير مواجه شازده كوچولو با روباه است. مواجه دوباره با عشق... با اين تفاوت كه در اين جا عشقي كه دو مرتبه تكرار شده است به انسان آداب عاشق شدن را مي آموزد و انسان ياد مي گيرد كه به آن عشق حقيقي رجعت كند.

روباه  در مواجه با شازده كوچولو و در خواست اينكه با او بازي كند، توضيح مي دهد كه نمي تواند بازي كند زيرا كه هنوز اهلي نشده است.

و بعد توضيح مي دهد كه اهلي شدن يعني ايجاد علاقه كردن و اين هم آدابي دارد و به آساني ميسر نيست. بايد مدت ها صبر كني و ساكت باشي زيرا كه همه سوء تفاهم ها زير سر زبان است.

 

و بعد فايده هاي يك همچو انتخابي را براي شازده كوچولو توضيح مي دهد.

"... اما اگر منو اهلي كردي هر دو تامان به هم احتياج پيدا مي كنيم. تو واسه من ميان عالم موجود يگانه اي مي شوي من واسه تو... اما اگر تو منو اهلي كني انگار كه زندگيم را چراغان كرده باشي. آن وقت صداي پايي را مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند: ... صداي پاي تو مثل نغمه اي مرا از سوراخم مي كشد بيرون... تو موهات رنگ طلاست.  پس وقتي اهليم كردي محشر مي شود! گندم كه طلايي رنگ است مرا به ياد تو مي اندازد و صداي باد را هم كه توي گندمزار مي پيچد دوست خواهم داشت... تو اگر دوست مي خواهي خب منو اهلي كن!..." (ص 73 تا 76).

 

اما از معايب اين عشق يا اين اهلي شدن اين است كه وقت جدايي كار آدم به گريه خواهد كشيد. با اين همه براي اينكه روي زمين تنها نباشي مي تواني اين را هم به جان بخري.

شهريار كوچولو در فراز و فرود اين آشنايي عاشقانه با روباه است كه مي فهمد يك گلي هست كه اهلي اش كرده است. و فرق گل خودش را با آن گل هاي ديگر گلستان مي فهد و تازه اين را مي فهمد كه گلش در ميان همه عالم موجود يگانه اي است زيرا كه او را اهلي كرده است. و اين تنها گلي است كه او را اهلي كرده است. سپس زماني كه آماده خداحافظي از روباه مي شود و روباه به گريه مي افتد سراغ گلستان گل مي رود تا به آنها بگويد كه چقدر با گل او متفاوت هستند.

"... خوشگليد اما خالي هستيد... براتان نمي شود مرد... گل من به تنهايي از همه شما سر است... چون كه او گل من است..." (ص 79 ).

و در بازگشت است كه در صحنه خداحافظي روباه رازي را با او در ميان مي گذارد و اين هديه وقت گذاشتن براي عشق است. اگر چه شازده كوچولو در مدت زماني كه روباه را اهلي كرده است خودش اين راز را فهميده است. جز با چشم دل هيچ چيز را چنان كه بايد، نمي توان ديد." نهاد و گوهر را چشم سر نمي بيند... ارزش گل تو به اندازه عمري است كه به پاش صرف كرده اي... نبايد فراموش كني كه تو تا زنده اي نسبت به چيزي كه اهلي كرده اي مسئولي. تو مسئول گلتي..." (ص 80).

 

در اين جا روباه درس بزرگي به شازده كوچولو مي دهد و آن اين كه براي عشقت هر چقدر كه وقت صرف كني ارزشمند تر است. اين همان چيزي است كه گل سرخ نشانه آن بود. يعني دل...

 

22.

در قسمت بعدي شازده كوچولو به سوزنباني مي رسد كه زندگي يكنواختي دارد. او مسير قطار ها را عوض مي كند. شازده كوچولو كه از اين رفت و برگشت سريع آدم ها متعجب است از او مي پرسد آيا آدم ها از جايي كه هستند راضي نيستند كه برمي گردند؟

و سوزنبان برايش مي گويد كه آدم ها هيچ جا راضي نيستند.  اين حركت سيار آدم ها و سياليت عجيبشان در چند جاي ديگر داستان هم هست.  در اوايل داستان جايي كه شازده كوچولو از يك گل سه گلبرگه نشاني آدم ها را مي گيرد و او مي گويد كه آدم ها با باد اينور و آنور مي روند زيرا كه آدم ها ريشه ندارند و اين بي ريشه گي اسباب دردسرشان شده است.

و اينكه خودشان هم نمي دانند كه كجا مي روند. و از زماني كه در آن هستند لذت نمي برندو در قطار مي خوابند يا دهن دره مي كنند و  اين تنها بچه ها هستند كه دماغشان  را فشار مي دهند به شيشه ها... و بخت يار بچه هاست.

 

در اينجا اگزوپري باز هم تاكيد روي هويت خالي آدم بزرگها و مقايسه آن با پاكي عجيب و نيالوده بچه ها مي كند. درقسمت 23 هم شازده كوچولو همين اسارت در روزمرگي آدم ها را از اول مي بيند.

 

24 و 25.

در قسمت بعدي داستان بازگشت مي كند به روزهاي آشنايي خلبان و شازده كوچولو يعني به اول قصه.

و به يكباره همه تصوير هاي داستان را دوره مي كند. اينكه باز قشنگي ستاره ها براي خاطر گلي است كه نمي بينيمش. اگزوپري در اينجا شروع مي كند براي تصوير سازي صحنه آخر... مواجه انسان با مرگ... با رجعتي كه انسان را به سياره اي كه از آن آمده بار مي گرداند. به همين تصوير اول از زندگي روي زمين. اينكه در آشنايي با زمين است كه شازده كوچولو معناي فاني را مي فهمد و ياد مي گيرد كه زندگي بر روي زمين با تمام پديده هايي كه انسان آ» ها را تجربه مي كند از قبيل عشق ها و لذت ها، دوستي هخا،‌شادي ها و گريه ها... همه و همه تصاوير مقطعي از زندگي بشر هستند كه به سرعت از او عبور مي كنند و انسان بايد در صحنه اي مواجه با مرگ را تجربه كند.

و در اين قسمت شازده كوچولو بعد از طي مسافتي طولاني روي زمين و تجربه هاي مختلف و آموزنده براي اين مواجه عالي آماده مي شود. اما از آنجايي كه مرگ كمي هم دشوار و دردناك است، او ضعيف به نظر مي رسد.

مواجه آسان شازده كوچولو با مرگ براي خلبان قصه سخت است. زيرا كه او هم ياد گرفته مثل آدم بزرگ ها زندگي كند.

و مرگ از آن چيز هايي ايت كه آدم ها ياد مي گيرند فراموشش كنند و خود را درگير مسايل روزمره مي كنند. مثل آن ميخواره اي كه براي فراموش كردن هودش را بيشتر گرفتار مي كرد،‌گرفتار چيزي كه مي خواست فراموشش كندف زيرا كه مي دانيم زندگي دنيايي اساسا زندگي فاني است.

 

26.

در اين قسمت، قبل از رويارويي قطعي با مرگ شازده كوچولو مثل عرفاي بزرگ به استقبال مرگ مي رود و با او وعده  و وعيد مي گذارد.

او سعي مي كند قبل از مرگ با آن خو بگيرد تا مرگ زياد برايش سخت نباشد و سپس با آن مواجه مي شود.

و خلبان اين را درك ميكند... اين كه انساني دارد مسيري را به سمت فنا طي مي كند. و اين انتخاب آگاهانه اوست.

اگرچه زندگي در روي زمين زندگي فاني است اما مي شود مرگ را انتخاب كرد و آگاهانه تسليم آن شد. اين كاري است كه شازده كوچولو مي كند. و در اينجاس است كه شازده كوچولو حقيقت مرگ را براي خلبان توضيح مي دهد.

"... خودت كه درك مي كني. راه خيلي دور است. نمي توانم اين جسم را با خودم ببرم. خيلي سنگين است... گيرم عين پوست كهنه اي مي شود كه دورش انداخته باشند؛ پوست كهنه كه غصه ندارد، ها؟..." ( ص 97 ).

و بعد تحمل جدايي را ياد خلبان مي دهد. اين همان چيزي است كه در سفرش به زمين از روباه آموخته بود. فايده اهلي شدن. اين كه وقتي به آسمان نگاه مي كني يك گلي هست كه نمي بيني اش و اين مي شود همه دلخوشي تو. يا اين كه وقتي به آسمان نگاه مي كني كرورها ستاره را مي بيني كه در يكي از آنها پسر بچه اي دارد مي خندد. و انگار كه همه ستاره ها دارند مي خندند. فايده عشق اين است. اين كه همه آدم ها مي شوند براي تو ليلي... ديگر چيزي به غير از ليلي نمي بيني.

اين همان تجربه روباه است،‌وقتي كه گندمزار را مي بيند و ياد موهاي طلايي شازده كوچولو مي افتد. براي او گندمزار تكراري مي شود طلايي موهاي شازده كوچولو...!

اگزوپري آدم را به ديوانگي غريبي مي برد. به جايي كه پاي عقل هيچ بشري نمي رسد.

27.

و در قسمت آخر شازده كوچولو رفته است و خلبان دارد براي بچه هايي كه او را مي فهمند قصه تعريف مي كند.

او مثل ديوانه ها هذيان مي بافد. اما محال است كه آدم بزرگ ها اهميت اين مسئله را درك كنند.

 

 

شازده كوچولو بازگشت آدم كوچولوي پاك درون هر انساني است. من مي گويم شازده كوچولو خود خلبان است كه در تنهايي بي چيز مادي آن كوير خشك به يك باره به سراغش آمده تا زندگي را به او ياداوري كند. چيز غريبي است. من تصور مي كنم...!

 

 

...

به اميد بازگشت به سياره اي كه گلي در آن اهلي ات كرده... خودت كه مي داني راه خيلي دور است... نمي توانم اين جسم رابا خودم ببرم!