چه کسی می دونه وقتی که ما می میریم چه رخ میده؟ در پی هستی ای که هست ابدیتی ما را مدام به خود فرا می خونه... هیچ چیز بی دلیلی نیست... هنگامی که ما می میریم چه رخ می ده؟ چه چیز هست که ما را صدا می کنه چه کسی ؟ که ما با آغوش باز مثل پذیرفتن جنینی در زهدان یک زن و پذیرفتن مردی در اعماق تنمون آن ابدیت را صدا می کنیم و با آغوش باز مشتاقانه می پذیریم؟ چه رخ می ده در اون هنگام؟ نفس به شماره می افته... تپش ها نا منظم می شن و هسنی نظم جدیدی به تن تو می ده.... نظمی که می شکنه و در نظم بزرگتری پذیرفته می شه؟ چه رخ می ده هنگامی که ما به هنگام در حال پذیرش مرگ تسلیم نیاز به اون می شم؟ تسلیم به مرگی که خاسته تن ما روح ما ذهن ما و همه وجود ماست؟ گویی مرگ دری هست به سمت ابدیتی که ما را از تخم  تنهایی در جسمی که هستی  هماهنگی با مرگ داره  هدایت می کنه؟

به راستی وقتی انسان می میره چه چیز را تجربه می کنه؟ طعم گس  یک بوسه  بین یک هماغوشی تلخ...  انگار همه چیز در این جهان در حال عبور از ما هست و چیزی  سیال هست... ما هستی سیالی هستیم... وجودی که  پیدا نیست از کجا آغاز گرفته؟ نطفه بسته و به کدام سمت می ره.... به راستی وقتی ما می میریم چه چیز را تجربه می کنیم؟ چه رخ می ده که در انتهای این وحشت وهم آلود در حالی که همیشه از مرگ می گریزیم در لحظه های آخری مثل لذتی دردناک اون را با همه وجودمان پذیرا می شیم  درست مثل  پذیرا شدن  یک  زهدان وقتی  بعد از ساعت ها هماغوشی  جنینی را  در خود فرو می بره.... و ما  چیزی را می پذیریم که همه ما را در بر می گیره همه هستی ما... چیزی که ما به درونمان راه می دهیم  و به سرعت در ما  توسعه پیدا می کنه ، وسیع می شه .  همه پیکرمون را در خود می فشاره و همه ما می شه چیزی وسیع تر از ما.... نهایتی که ما با آن می پیوندیم....

 

نمیدانم... آیا درد داره... چه چیز هست که ما را تسلیم می کنه در اون لحظه های آخری و چه رخ می ده که چشم ها باز تا آخر با ... تا نهایت باز می شن و نفس به شماره افتاده  تکه تکه اما عمیق، عمیق می شه؟  نفس به شماره افتاده خمیازه می شه... تا آخرین کیسه های  بسته همیشه بسته  نفس گاه می ره  و ما نفس می کشیم... مرگ را... و به درونمان فرو می بریم و اون همه ما را می گیره... همه ما را فرا می گیره و مثل تخم مرغی  دور ما تنیده می شه و جسم از خواهش های دیگر ایستاده  بی صدا، بی تنفس، عمیق می شه   و به جای دیگری رجعت می کنه روح... 

ما به کجا می ریم؟ کدام ابدیت ما را درون خودش نشخوار می کنه  و  و در حالی که ما آن را تنفس می کنیم و دورون خود می پذیریم درون اون گم می شیم... نا پدید می شیم.... مثل لحظه ای که عشق رخ می ده؟

 

در سیاهی به سمت ما باز می شه دری که ما  در حال گریز از اون به اون به اعماق اون فرار می کینم و در اعماق اون فرو می رویم... چیزی شبیه از تو به تو فرار کردن گریختنی در تو و نا پدید شدنی که  انگار چیزی را  در خود فرو می بریم که ما را در خود فرو میبریه....  گریزی که  نیاز ماست...

مرگ حادثه ای که مرز بین این عبوره به سمت نهایتی که ما را می بلعه....

اتفاقی که لاجرم رخ دادنی است و انسان از لحظه تولد اون را زندگی می کنه و هر نفسی  دمی بازدمی را مرگ می کشه...  مرگ را به درونش می کشه.و.. هستی  اتفاقی دوگانه در درون خودش هست... چیزی مثل دو جنس بودن انسانی... مثل دو تکه بودن یک زن در نهایت خودش.... وقتی که  به شور یک خواهش می رسه و جسم دو تکه می شه.... و  روح

 

اون اتفاق ازلی رخ می ده... هر نفسی مرگ را به درون ما  فرو بره و بیرون میاد گویی که ما مرگ را تنفس می کنیم تا زندگی کنیم تا زیستن معنا  بیبه...

 

 

مرگ در است به عبور...

چیزی  ورای  انسانی که اون را  در دوگانگی خودش تنفس می کنه...

 

و همه اون دم است که نطفه شکل می گیره .  زن و زیستن و دوگانگی  پایدار  آغاز می شه...

و وهم آغاز می شه و انسان به تسلیم  زانو خم می کنه و اون را  می پذیره...

نیاز به مرگ مثل  تمام کردن یک  قطعه موسیقی با ملودی مناسب... مرگ تکه جدا نشدنی زندگی است.  مر گ  اتفاق رخ دادنی است که گویی ما را از درون خودمون به درون می کشه و ما در خود فرو می ریم در ابدیتی که هستیم و  بیرون میاییم 

و ما نیاز به مرگ داریم از لحظه تولد... گویی که مرگ قطعه تمام کننده زندگی است... قطعه ای که باید  باشه تا معنا پیدا کنه هستی... قطعه تکمیل این پروسه و ما خواه و نا خواه اونو صدا می زنیم و به هر سمت که گام برمی داریم... به سمت اون می رویم...

 مرگ

و من امشب چقدر حس عمیق از این در به سمت تاریکی بی نهایت بعد از اون رفتن را اشتیاق کردم... گویی چیزی در اعماق من به اون سمت پر می کشید و بی قراری می کرد... در اعماق سینه ام...