فاطمه
![]()
فاطمه زهرا
با چشم های سیاه درشت...
و نگاهی که بوی غم می دهد و ماتم...
فاطمه...
فصل مادری های نکرده... فصل مادری... مادری... مادری...
در سال هایی که اجاره خانه را باید با گوشت تنت بپردازی تا اسباب منقل پدرت را به خیابان نریزند.
فاطمه
در سال های بی پدری... بی مادری... بی مهری... تجاوز . . . درد . . .
فاطمه...
بوی گل های یاس... عطر ارغوانی رز های وحشی... بوی بهار نارنج باران خورده... بوی گلبرک های سپید یاس... در گوچه هایی که کفتار ها قرق کرده اند...
فاطمه
یعنی
سیزده سالم بود که مرد صاحبخانه چنگال هایش را توی روحم فرو برد و از آن روز تا به حال از زخم های روحم خون می چکد...
فاطمه یعنی
قبر بابایی که وقتی دید به خاطر او نابود شدم از روی پل افتاد و مرد...
فاطمه یعنی
حالا ۱۷ سالمه و کلاس دوم ابتدایی هستم.
یعنی
چشم های درشت مهربان و دست های لاغر و کوچک...
یعنی وقتی بغلت می کنم بوی گلبرگ های تازه می دهی... یعنی دوست دارم بدونی که من دوست دارم مادرت بمونم...
فاطمه یعنی پشت پنجره یکی از همین خانه های بهزیستی...
یعنی
اون بیرون توی شهر هیچ کس منتظرت نیست.
و شب چله ای خانه مادربزرگی وجود نداره...
فاطمه یعنی
من تنها هستم...
خیلی تنها...
خیلی خیلی...
....................................................

پانویس:
برای تحقیقم به یکی از خانه های بهزیستی رفتم. فاطمه زهرا یکی از بچه هایی است که به من خیلی کمک کرده. و خارج از موضوع کارم این بی نهایت شکوه مادرانه را چقدر من دوست دارم.
هر کسی که فاطمه را ببینه دوست خواهد داشت...

این دختر چشم درشت نازی که قربانی این جامعه نکبتی است. حس غریبی بهش دارم.